{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق جاودانه

عشق جاودانه 𝑝𝑎𝑟𝑡 3

××××××××××××××××××××××××××××××××××

بسیار خب، بریم سراغ ادامه داستان که کمی صمیمانه‌تر و احساسی‌تر میشه:
---
در اتاقِ جیمین، بوی عطر ملایم و آرام‌بخش او تمام فضا را پر کرده بود. جیمین هنوز دستم را رها نکرده بود و انگار می‌خواست با هر لمس، تمام آن عصبانیت و اضطرابی را که در راهرو کشیده بودم، از تنم بیرون کند.

او مرا به سمت مبل چرمی بزرگ کنار پنجره هدایت کرد و خودش روبروی من نشست. جیمین با نگاهی که پر از پشیمانی بود، گفت: «جیسو، واقعاً معذرت می‌خوام. اصلاً فکرش رو نمی‌کردم یه نیروی جدید اینقدر بی‌ادب و... و خطرناک باشه. من امروز خیلی درگیر جلسات بودم و اصلاً متوجه نشدم چه اتفاقی داره می‌افته.»

من که حالا کمی آرام شده بودم، ظرف غذا را روی میز گذاشتم و با لحنی که هنوز رگه‌هایی از لجبازی داشت، گفتم: «جیمین، من فقط... فقط خیلی شوکه شدم. اون دختر با اون اعتماد به نفسِ کاذب، جوری حرف می‌زد که انگار واقعاً صاحب اینجاست! اون لحظه فقط می‌خواستم باهاش بجنگم.»

جیمین خنده‌ای کوتاه و مهربان کرد و بلند شد. کنارم روی مبل نشست و دستش را دور شانه‌هایم حلقه کرد. «بجنگی؟ خب، تو هم که می‌دونی همسر من چقدر شجاعه! ولی دیگه لازم نیست بجنگی، چون من همیشه پشتت هستم. اون دختر دیگه هیچ‌وقت حتی نام من رو هم نمی‌شنوه.»

کمی سکوت کرد و بعد با شیطنت به چشم‌هایم خیره شد: «راستی... این غذا برای من بود؟ یعنی تمام این مدت داشتی با عشق غذا درست می‌کردی و می‌اومدی اینجا، ولی من حتی یک تماس هم نگرفتم که بپرسم کجایی؟»

لبخندی زدم و سر تکان دادم. «آره، می‌خواستم چون یک سال از ازدواجمون گذشته، یه چیز متفاوت باشه. می‌خواستم وسط کار، یه لحظه از دنیای اعداد و ارقام بیای بیرون و با من باشی.»

جیمین نگاهش را عمیق‌تر کرد. چشمانش می‌درخشید. «تو بهترین اتفاق زندگی منی، جیسو. یک سال گذشت و من هر روز بیشتر از روز قبل عاشق این تصمیم شدم که با تو ازدواج کردم. از اینکه تو رو دارم، از اینکه تو هم من رو انتخاب کردی، خوشبخت‌تر از هر کسی هستم.»

او دستم را گرفت و انگشتانش را در انگشتانم گره زد. «بیا، بیا با هم ناهار بخوریم. می‌خوام از دستپخت همسرِ جذاب و شجاعم لذت ببرم، قبل از اینکه دوباره مجبور بشم برگردم سر کارهای خسته‌کننده.»

همین که داشتیم با هم غذا می‌خوردیم، جیمین مدام با کلمات محبت‌آمیز و شوخی‌های ریزش سعی می‌کرد لبخند را به لب‌های من برگرداند. اما ناگهان، جیمین مکث کرد و با لبخندی کنایه‌آمیز گفت: «راستی، اون دختره وقتی دید من گفت "همسر من"، فکر کنم رنگش مثل کاغذ سفید شد! دیدی چطور سرش رو انداخت پایین؟»

من خندیدم و گفتم: «آره! دیدم، واقعاً حقش بود!»

جیمین بعد از اینکه غذا تمام شد، مرا دوباره در آغوش کشید و در حالی که به منظره شهر از پشت پنجره‌های بزرگ اتاق نگاه می‌کرد، زیر گوشم زمزمه کرد: «مهم نیست بیرون از این اتاق چه اتفاقی بیفته، یا چه آدم‌هایی سعی کنن بین ما فاصله بندازن... تا وقتی من زنده‌ام، تو ملکه این قلب و این زندگی هستی. همیشه.»

من سر را به سینه‌اش تکیه دادم و در آرامشِ بازوهایش، احساس کردم که تمام دنیا در همین اتاق، در آغوش او، خلاصه شده است.
--- پارت بعد پارته اخره 🤙
دیدگاه ها (۰)

عشق جاودانه پارت اخرπππππππππππππππππππππππππππππππ---در حال...

این پیج فالو بشه تا براتون پارت جدید اتفاق چوسان رو بزارم♥︎

بقیه پارت ۲من در آغوشش کمی آرام شدم و با خنده‌ای کوتاه که از...

عشق جاودانه 𝑝𝑎𝑟𝑡 ²---جیمین برای چند لحظه ساکت ماند. نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط