{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق جاودانه

عشق جاودانه 𝑝𝑎𝑟𝑡 ²

---
جیمین برای چند لحظه ساکت ماند. نگاهش را از منشی که از شدت ترس و شرمندگی داشت لرزید، گرفت و دوباره به چشمان خشمگین من دوخت. او متوجه شد که چیزی درست نیست. جیمین به آرامی قدمی به سمت منشی برداشت، اما نه برای حمایت از او، بلکه با نگاهی که سردتر از همیشه بود.

جیمین با صدایی آرام اما بسیار تهدیدآمیز گفت: «دوست‌دختر؟ تو فکر کردی من اجازه می‌دم کسی با این ادعا توی شرکت من قدم بذاره؟»

منشی با صدای لرزان، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «آقای پارک... من... من فقط می‌خواستم از حریم شما محافظت کنم... من واقعاً فکر کردم...»

جیمین حرف او را قطع کرد: «از حریم من؟ حریم من یعنی همسر من، جیسو! و وقتی او می‌خواد وارد بشه، تمام درها باید باز باشن. تو نه تنها حریم من رو رعایت نکردی، بلکه با دروغ گفتن سعی کردی همسر من رو تحقیر کنی.»

منشی با گریه سرش را پایین انداخت و سعی کرد با دست‌های لرزان کیفش را بردارد تا فرار کند، اما جیمین با قاطعیت گفت: «همین‌جا بایست! تا وقتی که بخش منابع انسانی و حراست با من صحبت نکردن، از این شرکت تکون نمی‌خوری. این رفتارت فراتر از یک اشتباه ساده است، این بی‌احترامی به مدیریت و دروغ‌گویی محض است.»

جیمین برگشت سمت من. تمام آن چهره جدی و سرد مدیری، در یک چشم‌بستم ناپدید شد و دوباره همان جیمین مهربان و عاشق من شد. او دست‌های لرزانم را گرفت و با آرامش گفت: «جیسوی عزیزم، ببخشید که اجازه دادم این اتفاق بیفته. واقعاً متاسفم.»

من که هنوز از شدت عصبانیت و شوک، نفسم بالا نمی‌آمد، گفتم: «جیمین، واقعاً فکر کردی من به حرف‌های اون باور می‌کنم؟ ولی واقعاً از اینکه این دختر توی شرکت تو هست، حالم بد شد!»

جیمین با لبخندی که سعی می‌کرد آرامم کند، گفت: «اصلاً نگران نباش. همین الان کارش تمومه. بیا داخل اتاق، اجازه نمی‌دم حتی یک لحظه دیگه اینجا بمونی و اذیت بشی.»

او دست من را محکم‌تر گرفت و مرا به سمت اتاقش هدایت کرد. قبل از اینکه در را ببندد، نگاهی به منشی انداخت که حالا داشت با صدای گریه از راهرو خارج می‌شد و با لحنی بی‌رحمانه گفت: «فردا صبح، تمام وسایلت رو بردار و از اینجا برو. شرکت من جایی برای آدم‌های دروغگو نیست.»

وقتی در اتاق بسته شد، سکوت آرام‌بخشی همه جا را گرفت. جیمین ظرف غذا را از دستم گرفت، روی میز گذاشت و من را در آغوش کشید. پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه داد و زمزمه کرد: «ممنون که اومدی عزیزم. امروز می‌خواستم یه سورپرایز برات داشته باشم، ولی انگار این یکی سورپرایز رو تو برام درست کردی!»
دیدگاه ها (۰)

بقیه پارت ۲من در آغوشش کمی آرام شدم و با خنده‌ای کوتاه که از...

عشق جاودانه 𝑝𝑎𝑟𝑡 3××××××××××××××××××××××××××××××××××بسیا...

اخییی🥹🩷

ادامه پارت یک عشق جاودانهجیمین که انگار متوجه منظور من نشده ...

پارت۶عوض شدی یا عوضی [توضیح: اسم بادیگارد های مورد اعتماد رز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط