{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p9

p9

وای خدای من!

جیمین بود!
بدون لباس، فقط با یه شلوارک، سرش توی گوشیش بود.
یه لحظه چنان هول کردم که سریع در رو بستم.

**جیمین:**
(داد زد)
هی! وایسا!

بعد در رو باز کرد، این بار لباس پوشیده بود.
داشت با تعجب نگاهم می‌کرد. منم که هنوز تو شوک بودم، فقط تونستم بگم:

**لارا:**
ببخشید... من فقط دنبال اتاقم بودم.

جیمین لبخندی زد و گفت:

**جیمین:**
اتاق تو اون طرف راه‌روئه.

همین که خواستم تعظیم کوتاهی کنم و برم گردنبندم افتاد بیرون می خواستم برم
جیمین یهو دستم رو کشید و با کنجکاوی پرسید:

**جیمین:**
اینو از کجا آوردی؟

**لارا:**
(با بغض)
مادرم... قبل از اینکه بمیره... بهم داد.

جیمین با یه نگاهِ ترسیده بهم خیره شد.
منم بدون اینکه دیگه چیزی بگم، رفتم تو اتاقم و چمدونم رو گذاشتم زمین.

**لارا:**
(با خودم گفتم)
اینا دیگه چه جور آدم‌هایی هستن؟!

(اسلاید دوم لباس لارا)

#bts_army
#BTS
#BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#تصور جونگکوک #فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس
##jungkook
دیدگاه ها (۰)

p10ویو لارارفتم پایین و لباسم رو پوشیدم. از اتاق خارج شدم. ع...

p11**ویو لارا**جونگ‌کوک رفت بیرون و در اتاق رو بست. من موندم...

p8**ویو جونگ‌کوک ـ**پیدا کردن لارا مثل آب خوردن بود. انگار ک...

p7جونگ‌کوک ـ:** (با لحنِ کمی خش‌دار) کیم لارا...**سوهو:** ...

اشتباه من

اشتباه من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط