{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند

هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند

دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند

نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست
جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند

عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب
سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند

ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده‌ست
چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند

دل تو مثال بامست و حواس ناودان‌ها
تو ز بام آب می‌خور که چو ناودان نماند

تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را
منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند

تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش
چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند
دیدگاه ها (۲)

نگاه کن که غم درون دیده امچگونه قطره قطره آب می شودچگونه سای...

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تو ام سنگین شدهای به ...

گر همچو من افتاده ی این دام شویای بس که خراب باده و جام شویم...

ای آتش سودای تو دود از جهان انگیختهصد سیل خونین عشق تو از چش...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

رخشنده و باصفا و زیباییشایستۀ نام نیک زهرایی🔹 موزون و رسا و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط