فِرشته ئ بـآلِه
فِرشته ئ بـآلِه
دخترک خدمتکار همراه با سطل آب به سمت قصر رفت.ساعت تقریبا از ۱۲ شب میگذشت ولی،این دلیل نمیشد که دختر از کار دست بردارد.
وارد قصر شد و سطل آب که برایش سنگین بود را پایین گذاشت و نفس اسوده ای کشید.راهروی قصر پر شده بود از نقش و نگار،تابلو هایی که قیمتشان بی نهایت بود،طرح ها و بر جستگی هایی که بر روی دیوار و کاشی های رقصر بود،نور زرد که به خاطر لوستر بالای سرش بود و کمی هم نور ماه که از پنجره ی بزرگ قصر به داخل میتابید؛صحنه ای باور نکردنی درست کرده بود که هر کسی ارزوی دیدن آن را داشت.
قرار بود برای بزرگترین مهمانی که فردا در قصر برگزار میشور،مردان و زنان وسط آنجا،با پیراهن های پُف دار و زیبایشان،همراه با ریتم آهنگ انجا برقصند.ولی دختر حتی خودش را یکی از آنها نمیدید و این کمی دختر را دلخور میکرد.او همیشه ارزو داشت جزوی از انها باشد و با معشوقش در آنجا برقصد.
با قدم های اهسته اش به سمت مرکز راهرو رفت.پله ی بسیار بزرگ انجا قرار داشت که به بالا هدایت میشد.
دختر از بچگی باله را آموزش دیده بود.او عاشق باله بود. پدرش که فوت کرده بود ان را به او یاد داد.همیشه و هر روز انها با هم میرقصیدند و میخندیدند و تمرین میکردند.مادرش انها را با لبخندی که به زیبایی فرشته بود انها را تماشا میکرد.بهترین لحظات دختر بود.ولی با یک اتفاق غیر قابل پیشبینی،پدر و مادر دخت مجبور به ترک او شدند.
دخترک خدمتکار همراه با سطل آب به سمت قصر رفت.ساعت تقریبا از ۱۲ شب میگذشت ولی،این دلیل نمیشد که دختر از کار دست بردارد.
وارد قصر شد و سطل آب که برایش سنگین بود را پایین گذاشت و نفس اسوده ای کشید.راهروی قصر پر شده بود از نقش و نگار،تابلو هایی که قیمتشان بی نهایت بود،طرح ها و بر جستگی هایی که بر روی دیوار و کاشی های رقصر بود،نور زرد که به خاطر لوستر بالای سرش بود و کمی هم نور ماه که از پنجره ی بزرگ قصر به داخل میتابید؛صحنه ای باور نکردنی درست کرده بود که هر کسی ارزوی دیدن آن را داشت.
قرار بود برای بزرگترین مهمانی که فردا در قصر برگزار میشور،مردان و زنان وسط آنجا،با پیراهن های پُف دار و زیبایشان،همراه با ریتم آهنگ انجا برقصند.ولی دختر حتی خودش را یکی از آنها نمیدید و این کمی دختر را دلخور میکرد.او همیشه ارزو داشت جزوی از انها باشد و با معشوقش در آنجا برقصد.
با قدم های اهسته اش به سمت مرکز راهرو رفت.پله ی بسیار بزرگ انجا قرار داشت که به بالا هدایت میشد.
دختر از بچگی باله را آموزش دیده بود.او عاشق باله بود. پدرش که فوت کرده بود ان را به او یاد داد.همیشه و هر روز انها با هم میرقصیدند و میخندیدند و تمرین میکردند.مادرش انها را با لبخندی که به زیبایی فرشته بود انها را تماشا میکرد.بهترین لحظات دختر بود.ولی با یک اتفاق غیر قابل پیشبینی،پدر و مادر دخت مجبور به ترک او شدند.
- ۴۲
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط