{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سه

پارت سه
عشق دروغین
جونگکوک با چشمای گرد شده به همه نگاه کرد. هنوز باورش نمیشد. برگشت به سمت ا.ت که با یه لبخند گوشه‌دار تکیه داده بود به چهارچوب در.

جونگکوک: «پس واسه همینه میگفتی برو بخواب فردا کلی کار داریم؟»

ا.ت: «خب مگه میشد بگم فردا تولدته؟ اونوقت دیگه نمی‌خوابیدی تا صبح هی سوال کنی.» 😏

جونگکوک خندش گرفت. اومد جلو و تک تک اعضا رو بغل کرد. وقتی رسید به ا.ت، یه نگاه خاصی بهش انداخت.

جونگکوک: «مرسی... راست می‌گی، من واقعاً یادم رفته بود.»

تهیونگ: «داداش بیا کیک رو ببریم بالا، مامان جونگ‌هیون منتظره!»

همه با هم خندیدن. جین کیک تولد رو آورد با شمع‌های روشن. جونگکوک نشست و فوت کرد. آرزو کرد... ولی هیچکس نفهمید چی.

بعد از کیک و چای، همه رفتن سر کارشون. جونگکوک نشسته بود پشت میزش که ا.ت اومد کنارش.

ا.ت: «آره... یه چیز دیگه هم هست.»

جونگکوک: «چی؟»

ا.ت: «دیشب که گفتی برو بخواب... من نخوابیدم. کل شب وایسادم بادکنک باد کردم و دفتر رو تزیین کردم. تخمه هم که می‌دیدی واسه بیدار موندن بود.» 😅

جونگکوک یه لحظه نگاش کرد. بعد آروم گفت:

جونگکوک: «پس اون تخمه‌ها... واسه من بودی؟»

ا.ت: «آره دیگه... حالا بیا بریم ناهار مهمونمی.»

جونگکوک بلند شد. دلش گرم شده بود. نه واسه تولد... واسه اینکه یکی بود که حتی وقتی حرص می‌خورد، بازم واستاده بود تا سورپرایزش کنه. 💜

---

ادامه داره......


خیلی گوه شده چت جی پی تی برام نوشته🤣🤣🤣🤣
دیدگاه ها (۴)

مشکل داری ما اینجا داریم زحمت میکشیم

عیجون🤤🤤🤤🤤

آتیشی که از بارون شروع شدprt18ویوی ا. تبه فلش روی میز نگاه ک...

آتیشی که از بارون شروع شد ادامه پارت 25بعد برگشت.ا. ت: تو هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط