{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌷در نیمه باز بود که یکی خودش را انداخت داخل خانه یک دستش

🌷در نیمه باز بود که یکی خودش را انداخت داخل خانه یک دستش روی کلاهش بود و دست دیگرش زیر کتش تا او را دیدم غش کردم
به هوش که آمدم، نبود داخل خانه دور زده بود و رفته بود.
به بچه ها گفتم: بابا که آمد چیزی نگویید
تا نور علی وارد شد فرج الله پرید جلو که بابا، یکی آمد تو را بکشد اما نبودی
نور علی :گفت از این به بعد در را همیشه ببند . یک شیلنگ هم بیرون حیاط بگذار که اگر چیزی داخل خانه انداختند بتوانی سریع خاموشش کنی، هر کسی هم که آمد و گفت من زخمی شده ام یا
اتفاقی برایم افتاده باور نکن
آن روزها منافقین خیلی‌ها را ترور میکردند.

✍ روایت: نهم

📖 کتاب: نورعلی
نیم نگاهی به زندگی و اوج‌بندگی "سردار شهید نورعلی شوشتری"

#ایران
#با_شهدا_گم_نمی_شویم
╭🌹
╰┈➤ @Sedaye_Enghelab
دیدگاه ها (۰)

بگیرد مال مردم را می‌خورد و ... .🌷چند باری آمدم جوابشان را ب...

🌷نیشابور که بودیم پدر شبها خانه نبود منافقین خبر داشتند. سا...

🌷 آمده بود نصیحتمان کند! _تا آخر که جنک ادامه‌ ندارد. بیایی...

🌷قرار بود لباس جدید تکاوری رونمایی بشود. گفتم: حتما سردار می...

🌷هشت نه سال بیشتر نداشتیم کلی خربزه خوردیم هر دومان دل درد ...

🌷در خط سریع حرکت می‌کرد هر بی‌سیم‌چی‌ای نمی‌توانست پابه‌پای...

🌷سال ۶۳ با چند نفر از دوستانش رفت حج به مدینه که رسیدند رفت...

🌷خانه نورعلی چسبیده به پادگان بود و یک درش هم به داخل پادگا...

🌷مادرش که فوت کرد برگشت روستا؛ ینگجه. مینی‌بوس خرید از روست...

🌷یکی از نیروها چوب خط اشتباهاتش پر شده بود جلسه که گرفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط