{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان :

.پارت 26

کیریشیما از اول زنگ درس حواسش کامل روی کاتسوکی بود. او کاملا متوجه استرس‌ شد. و این کیریشیما رو نگران می‌کرد تابه حال کاتسوکی رو در چنین حالتی ندیده بود. زمانی که همه به سمت ایزوکو رفتند. کیریشیما آروم به سمت کاتسوکی رفت و دستش را روی شانه او گذاشت.
کیریشیما : هی پسر. راستش رو بخای اینکه آنقدر ساکتی باعث تعجبم میشه.
کاتسوکی : به تو ربطی نداره
کیریشیما : این رفتارت به خاطر دانش آموز جدیده... او راستی اسمش با اسمی که تو دفترت هم هست یکیه... سر کلاسم اسمشو درست گفتی... نکنه...
کاتسوکی : ببند دهنتو ... اصلا تو از کجا میدونی اسمش تو دفترمه؟
کیریشیما که انگار هول کرده بود سریع گفت : به خدا تصادفی دیدم. میشناسیش؟ چطور اون پسر از پشت ماسکی که زده فقط چشمش معلومه.
کاتسوکی که انگار تصمیم گرفته بود سکوت کند و کیریشیما را نادیده بگیرد حرفی نزد.
کیریشیما : باشهههههه. پس از خودش میپرسم.
کاتسوکی اول متوجه حرف کیریشیما نشد. اما زمانی که متوجه شد دیگه خیلی دیر بود.
کیریشیما از بین بچه ها رد شد و زمانی که ایزوکو رسید.بدون حرف اضافه ای گفت
کیریشیما : یه سوال ازت دارم...
ایزوکو که بالاخره بعد از یک سال توانسته بود یک ارتباط دوستانه با بقیه برقرار کند. حسابی داشت از گفت‌و گو با بچه ها لذت می‌برد. با سر تأئید کرد که دوست دارد سوال کیریشیما را بشنود.
کیریشیما : فکر کنم تو این رفیق ما رو بشناسی اونجا میشه باهاش حرف بزنی؟

ایزوکو سرش را به نشانه تایید تکان داد.
کیریشیما که تایید ایزوکو را دید دستش را گرفت و به سمت کاتسوکی برد.
کاتسوکی که اصلا دلش نمی‌خواست با ایزوکو صحبت بکند طوری رفتار کرد که انگار دارد یکی از کتاب های درسی اش را مرور می‌کند.
اما خب ایزوکو حتی اگه کیریشیما هم او را برای صحبت با کاتسوکی نمی‌برد دوست داشت با کاتسوکی صحبت کند. چون که نگاه کاتسوکی را خیلی آشنا می‌دانست. دوست داشت بداند آیا واقعا او را قبلا ملاقات کرده است... ایزوکو خودش می‌دانست که حافظه اش را. از دست داده. و طبق به گفته دکتر ها او فقط نیاز به یک جرقه درون ذهنش داره. و همون جرقه حتما میتونه کاری کنه که ایزوکو همه چیز را به خاطر بیاره.
دستش را آروم بلند کرد و به شانه کاتسوکی ضربه زد.
کاتسوکی با تمام توانش قیافه ای بی تفاوت پز تنفر همیشگیش را گرفت و به ایزوکو نگاه کرد.
ایزوکو که چهره کاتسوکی را دید برای لحظه ای خشکش زد. و در ذهنش یک چیز مدام تکرار میشد. (من مطمئنم.. مطمئنم که میشناسمش)
کاتسوکی : چیه چی میخوای؟
ایزوکو با تردید دفتری خودکاری که با خود آورده بود را باز کرد جولوی کاتسوکی و نوشت * فکر کنم میشناسمت*
و همان لحظه زنگ پایان کلاس خورد.
و بچه ها شروع کردند به یکی یکی خارج شدن از کلاس.
دیدگاه ها (۲۰)

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط