{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^

فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
^part:5^
(پرش زمانی به یک هفته بعد)
نویسنده:یک هفته گذشته بود و یوری هنوزم تو عمارت جیمین بود و نتونسته بود که فرار کنه و همینطور کمرش هم خیلی زیاد و بد درد میکرد چون اون یک هفته بود که بال هاش رو آزاد نکرده بود و خب اگه فرشته ها حداقل روزی یک بار بال هاشون رو آزاد نکنن باعث میشه کمر درد خیلی شدید و بدی بگیرن و همینطور دیگه نتونن بال هاشون رو بیرون بیارن برای همین یوری دیگه با خودش گفت که...
(ویو یوری)
من باید حتما امشب از جیمین اجازه بگیرم که برم کافی شاپ و گرنه اینطوری بال هام آسیب میبینه و خودم هم خودمو به کشتن میدم پس باید برم کافه و به کمک جوکیونگ بال هام رو آزاد کنم(جوکیونگ میدونه یوری فرشته روشنایی هست واسه همین اون اول نذاشت که یوری بره به عمارت جیمین چون جیمین فرشته تاریکی بود و همیشه فرشته های روشنایی رو شکنجه میداد و میده)
خب برای اینکه یه خورده دل جیمین رو گرم کنم و کاری کنم که بزاره برم کافه باید یه لباس خیلی خوب بپوشم امشب.
نویسنده:یوری رفت سمت کمد لباس ها و چشمش به یه لباس افتاد که از اون خیلی خوشش اومد.(اسلاید دوم لباسی که یوری انتخاب کرد)
یوری:واییی چه لباس قشنگی من همینو امشب میپوشم عالیه😍
لویی:اجازه هست بیام تو
یوری:اوه آره بیا
لویی:اون لباس دست تو چیکار میکنه
یوری:از تو کمد لباس ها برش داشتم خیلی خوشگله میخوام اینو امشب جلو جیمین بپوشم
لویی:نه...نه اینکار رو نکنیا و گرنه امشب همه مون رو به کشتن میدی!
یوری:وااا چرا؟!
لویی:این لباس ماله جسیکا یعنی همسر مرحوم ارباب جیمین هست و اگه اینو جلو ارباب بپوشی اینکه جسیکا رو یادش میاری هیچ بلکه عصبانی میشه که تو لباس اون رو پوشیدی و تویی که ازت خوشش نمیاد و دوست نداره یه غریبه لباس همسر مرحومش رو بپوشه.
یوری:نخیر تو کارت نباشه چیزی نمیشه
لویی:یوری تو رو خدا اینکار رو نکن
یوری:ساکت شو دیگه هیچی نمیشه نترس حتی اگه چیزی هم بشه منه بدبخت به فنا میرم نه شما ها.
لویی:باشه خودت بدبخت شدی به من نگی چرا
یوری:نه نمیگم حالا چیکارم داشتی اومدی اینجا؟
لویی:ارباب قبل اینکه برن سراغ کارشون گفتن که امشب شما نمیخواد شام رو آماده کنید یکی از خدمتکار های دیگه آماده میکنن
یوری:واسه چی؟
لویی:مثل اینکه ارباب متوجه شدن که کمرتون خیلی درد میکنه منم از ایشون شنیدم که درد کمرتون زیاده
یوری:چییی از کجا فهمیده؟!!!
لویی:چرا انقدر تعجب کردی خب ارباب خیلی چشمای تیزی دارن و سریع متوجه میشن که چی شده
یوری:آهان باشه حالا میتونی بری
لویی:اوهوم
(پرش زمانی به شب)
نویسنده:یوری لباسی که صبح انتخاب کرده بود رو پوشید و رفت پایین وقتی رفت پایین همه بادیگارد ها و خدمتکار ها داشتن از ترس سکته میکردن چون یوری لباس جسیکا رو پوشیده بود به هر حال جیمین هم رو صندلی کناره میز غذا خوری نشسته بود که یهو چشمش به یوری با لباس جسیکا افتاد و....
ادامه در پارت بعد.......
دیدگاه ها (۳)

برا ما اکسیژنه🙌🏻😮‍💨🤤❤️

روز آرمی رو به تمام آرمی های خوشگل و عزیزم تبریک میگممم روزم...

عشگممم هوپی جونننن😘😘🥰🥰❤️❤️

^فرشته ای در قلمرو دشمن^part:1 ...

مشخصات فیک:نام فیک:^فرشته ای در قلمرو دشمن^تعداد فصل:یک فصلت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط