{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۹

پارت ۲۹


K:"نههه ولم کن، اوبیتو. باید ببریمش. اینجا ولش نکنین."
برای اولین بار، مرد خونسردی مثل کاکاشی، داشت گریه میکرد. وقت نبود، شانس زنده ماندن اوبیتو هم که کم بود. نتوانستند ریسک کنند و از پنجره پریدند بیرون، بدون اینکه بتوانند اوبیتو را با خودشان ببرند. اشک توی چشم های ساسکه هم جمع شد:"خودتو جمع کن کاکاشی...هنوز راه طولانیه."
کمی که بیشتر دور شدند...ناگهان با صدای بلندی، همان طبقه ی ازمایشگاه ترکید. احتمالا پرستار هایی که ناروتو کشته بود نتوانسته بودند دستگاه را خاموش کنند، طبقه منفجر شد.
K:"اوبیتوووو! اون اونجا بود نهههه."
و خواست برگردد، ولی ایتاچی و ساسکه کشیدنش بیرون:"الان اینجا میره رو هوا...متاسفم کاکاشی."

تقریبا کل راه کاکاشی توی ماشین نشسته بود و صورتش را گذاشته بود کف دست هایش. از خودش ناامید شده بود، که تمام این مدت نفهمیده. تمام این مدت، شباهت بین حرف ها لبخند های اوبیتو را نفهمیده.
K:"چرا همیشه همه چی برای من دیر میشه؟"
I:"باورم نمیشه...اون واقعا هوای همه رو داشت."
ایتاچی گفت، لرزش دست خودش روی فرمان هم به وضوح دیده میشد. ساسکه روی صندلی عقب، هنوز ناروتو را که از خستگی خوابش برده بود گرفته بود توی بغلش. بغض خاصی گلویش را گرفت ولی قورتش داد:"فقط بریم خونه."

N:"چی گفتییی؟ منظورت چیه مرده؟!"
ناروتو که حقیقت را فهمید، یک لحظه زانوهایش شل شد. میله های سلولش را گرفت:"نه، دروغه. با اون چیزی که اون از گذشته ش برام گفت نباید به این راحتیا بمیره."
حس کرد قطره های اشک جلوی چشم هایش را گرفته:"واقعا وایساد جلوی رگبار؟"
کاکاشی خودش را انداخت روی تختش، اینبار برایش مهم نبود که لباس هایش خونی شده یا کثیف است. چون ایندفعه خون کسی بود که دوستش داشت:"نمیخوام یادم بیاد."
ناروتو سریع سرش را تکان داد:"کاکاشی...من یچیزیو باید بگم. اوبیتو به تو نگفته-"
K:"میدونم. اون همون پسره توی پارکه"
سکوت....
K:"فقط برام سواله که...چرا بهم نگفت؟"
و خب، ایندفعه اسایشگاه بیش از حد برای همه ساکت بود. کسی نبود که داستان های خنده دار یا جوک های بی نمک تعریف کند. کسی نبود که کاکاشی را تا حمام راهنمایی کند یا در دفترش به روی همه باز باشد. اسایشگاه، متخصص اختلالات رفتاری را از دست داد.

Sa:"جاییت اسیب ندیده؟ اونجا باهات چیکار کردن؟"
N:"خوبم. فقط یادمه منو زنجیر بستن بعدش که حواسم جمع شد دیدم همه مردن."
ساسکه چسب زخم چسباند روی گونه ی ناروتو:"ناروتو، یه قولی همینجا بهم بده."
ناروتو به ساسکه نگاه کرد:"چه قولی؟"
ساسکه از روی تخت بلند شد، اینبار کنار ناروتو ننشست:"قول بده دیگه اینکارا رو نکنی. دیگه ادم نکش. بیا با هم سعی کنیم کوراما رو کنترل کنیم."
مکث، ادامه داد:"اونایی که کشتی، ادمای بدی بودن. ولی اگه یوقت دستت به خون یه ادم بیگناه الوده بشه...فرقی با یاهیکو نداری."
ایندفعه ناروتو به فکر فرو رفت، ساسکه راست میگفت. اوضاع زیادی داشت پیچیده میشد:"ببخشید. تا وقتی کنترلش کنم تو سلول میمونم غر هم نمیزنم."
لبخند کوچکی روی لب های ساسکه نشست:"وقتی کنترلش کنی، همه چی بهتر میشه."
N:"ساسکه"
Sa:"هان؟"
N:"ببخشید که بخاطر من اخراج شدی."
ساسکه ایستاد، برای چند لحظه. بعد نفسش را بیرون داد، بیشتر شبیه خنده:"فعلا نگران خودت باش."
ناروتو تکیه داد، پرسید:"هنوزم...دکترمی دیگه؟"
Sa:"تا وقتی مریضام کامل خوب بشن دکترشون میمونم."
__________
اقا تا دو سه پارت دیگه فقط ایده دارم. ایده بدید 🤌
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۳۰ رو بگیرین که جرم دادین🌝به مولا اگه ایندفعه هم نیاد خ...

عاش ساسکه پز. دیگه برید حال کنید که مزه عشق میده👩‍🦯

بچه ها انقد عر زده بودید گوشیم هنگ کرد😂دارم میگم نگران نباشی...

پارت ۲۸Sa:"چرا مثل چوب خشک خشکت زده کاکاشی؟! ناروتو رو وردار...

پارت ۲۴N:"کدوم گوری منو میبری؟ اشغال بذار برگردم تا نکشتمت."...

پارت ۲۲N:"ععععععععع اخه این چه داستانی بود نشستی واسه من تعر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط