{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از من گریزانی که آسمان را برای چشمانت می خواهم؟!

از من گریزانی که آسمان را برای چشمانت می خواهم؟!
که خورشید را پرنور در جای جایِ قلبت آرزو می کنم؟!!!
.
.
.
از من گریزانی که امتداد نگاهت، طلایی وجودم را می سازد،
و لبخند درونی ات، شادی قلب و اشکِ از شوق را در چشمانم پدیدار می کند؟!
.
.
.
مرا متهم می کنی؟
مرا که فریاد از خشم تو، خاموشی قلبم را برای همیشه فرا می خواند؟!!!
.
.
.
اینک گریزانم از وادی گامهایت، که جای قدم هایم را گویی با نفرت همراهی می
کند، امتداد نگاهم را تلخ می خواند و گرمای درونی ام را به آتشی سوزان از
بی مهری تشبیه می کند!
.
.
.
گریزانم از تو،
از تو که مرا،
نه آنچنان که می اندیشم،
آنچنان که می اندیشی باور می کنی!
دیدگاه ها (۹)

بارها و بارها حرف هایت را در ذهن خود تکرار کردم...تا بتوانم ...

خداوندا ، در این آخرین روزهای سالدل مردمان این سرزمین را چنا...

در قلب هر قصه ی عاشقانه صحبتی از "رفتن" است.گاهی به میل خود ...

در سوگ غم نشستم بی آنکه بدانم با رفتنت همه ی غم هایم دوباره ...

از تو شهرم قفس است ای همه آزادی منغم مرا هم‌نفس است ای تو هم...

حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار

پارت ۳صبحِ روزِ دوم، زودتر از روزِ قبل بیدار شدم. نه به خاطر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط