{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت4
اون فقط یک دوسته
از زبان لورا
تو ماشین گازشو دادیم رفتیم به خودم که اومدم پایین دامنم پاره شده بود و دستم رو گذاشتن روش که یهو برایان کتش رو انداخت روم..

از زبان برایان
اون دامن لعنتی رو هنری پاره کرده بعدا نشونش میدم
من : لورا
لورا : ممم
من: جک امروز پارتی داره؟
لورا : ممم
من : ممم یعنی چی
لورا : اره اره پارتی داره
من: باشه باشه نکشیمون
جک: تو هم میای دیگه برایان پارتی مفصلیه ها
جک: یه لحضه برو پیوی
رفتم تو پیوی و دیدم نوشته« لورا از پارتی بدش میاد میبریش خونه ی خودت فردا بیارمش»
نگاه کردم به جک و سر تکون دادم جلوی خونشون نگه داشتم و جک پیاده شد لورا هم داشت پیاده میشد که دستمو گذاشتم رو پاش و گفتم: تو قراره همراه من بیای
لورا: وی برای چی
جک : من بهش گفتم چون از پارتی بدت میاد
لورا نشست و درو دوباره بست و با سزو و بقیه خداحافظی کرد
داشتم رانندگی میکردم دیدم یه چیزی داره میخوره به شیشه نگاه کردم دیدم لورا خوابش برده و سرش داره میخوره به شیشه زدن بقل و پیاده شدم درو باز کردم و صندلیش رو خذبوندم و کمر بند رو باز کردم و پتو رو از سندق اوردم بیرون کشیدم روش و گیره ی سرش رو باز کردم درو بستم و دوباره سوار شدم. وسطای رانندگی بود نگاهش کردم دیدم روش روبه منه و دستش استیون رو گرفته دستمو گذاشتم رو سرش تا صدا اذیتش نکنه خونه ی من دور بود و یه خواب خوبی هم رفته بود این بچه رسیدم هنوز خواب بود رفتم بلندش کردم و رفتم توی خونه و اونو گذاشتم رو تخت و پتو رو کشیدم روش و خودم رفتم تو حال .....

از زبان لورا : چشمامو باز کردم خوابم برده بود اما وقتی بیدار شدم دیدم تو یه اتاقم اتاق برایان بود اما خودش پیداش نبود دیدم صدای قهوه ساز میاد از تخت اومدم پایین دیدم دامنم پارن یادم رفته بود رفتم پایین دیدم برایان تو اشپز خونست و داره قهوه درست میکنه خیلی خوشگل بود عینک زده بود و یه لباس استین حلقه ای پوشیده بود که تمام عضله هاش توش معلوم بود رفتم تو اشپز خونه..
من: سلام
برایان: عه بیدار شدی.. قهوه میخوای
نگاهش با دامنم افتاد و سرش رو انداخت پایین
برایان : میخوای بهت لباس بدم🤣؟
من: داری میخندی؟ به خودت بخند
برایان: پس میخوای
رفت سمت اتاق و منم دنبالش رفتم و بهم یه شلوار و لباس بلند داد
من: اینا.. اندازمه
برایان : کوچیک ترین سایز لباسای منه مجبوری
لباسارو پوشیدم رفتم پایین هنوز تو اشپزخونه بود و داشت برای من قهوه درست میکرد رفتم نزدیک تر در حدی که 2قدم فاصله داشتیم دست به کمر وایسادم و زدم بهش برگشت و یه پوز خند زدو نگاهم کرد بایدمدبخنده خب شلوار تا زیر پام بود و یقه ی لباسه هم از یکی از شونه هام افتاده بود و استثنای بلندی داشت
من: لباسای تو به من چه که تو بلندی
برایان : من بلند نیستم تو کوتاهی فسقلی
من: حالا هرچی کمک میخوای
برایان: اره پیاز خورد کن غذا درست کنم
رفتم سمت چاقو ها یکی برداشتم داشتم خورد میکردم که دستم برید و هیسی کشیدم برایان دوید سمتم دستش رو دور کمرم حلقه مرد من رو گذاشت روی کابینت بین پاهام وایساد و داشت به دستم نگاه میکرد و منم به خاطر پیاز اشک از چشمام میومد
برایان: چیزی نیست یک زخم ست...... داری گریه میکنی
دستش رو گذاشت رو ی صورتم اشک هامو کردو نگاهم کرد دستش رو زدم کنار گفتم: نه گریه نمیکنم مال اب پیازه
برایان یه دسمال گذاشت رو زخم و یه ظرف اب یخ رو اورد و دستم رو گذاشت توش سوزشش بیشتر شدو چشمامو بستم
برایان هردو دستش رو گذاشت کنارم و به صورتم نزدیک شد که.....


تا پارت بعد بدرود🤪
دیدگاه ها (۱)

پارت 5از زبون لورابرایان هی نزدیک و نزدیک تر میشد صورتش رو ب...

پارت 6 از زبان برایان لورا : اما الان که ساعت 1عه دینگ دینگم...

شبتان بخیرو شادی

حق🧡

پارت10از زبان لورا هردو نشستیم تو ماشین که گوشیم زنگ خورد ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط