رمان دختر خاص پارت 28
رمان دختر خاص پارت 28
فلشبک به دیشب – ماشین جیهوپ
صدای موزیک آرومی از رادیو ماشین میومد. وونی روی صندلی کنار جیهوپ نشسته بود، سرش گرم بود ولی نه به اندازه ات. مستیاش یه جورایی مستی شیرین بود، نه اونجوری که آدم یادش نره چی شد.
بار تموم شده بود. جیمین با اون قیافه عصبیش اومده بود و ات و بقیه رو برده بود. جیهوپ مونده بود با وونی.
«وونی، بیا برسونمت خونه.» جیهوپ گفت.
وونی سرش رو تکون داد و وقتی رسیدن به ماشین، جیهوپ در ماشین رو باز کرد. وونی خواست بره سمت صندلی کنار، اما جیهوپ دستش رو گرفت.
«نه. جلو بشین.»
وونی با یه حالتی که انگار میدونست چی قراره بشه، رفت سمت صندلی جلو نشست.
جیهوپ سوار شد. چند ثانیه به جلو نگاه کرد. دستش روی فرمان بود، ولی استارت نمیزد.
وونی برگشت بهش نگاه کرد. «چی شد؟ بریم دیگه.»
جیهوپ برگشت. نگاهش به چشمهای وونی دوخته شد. تو نور کم خیابون، چشمای جیهوپ برق میزد. «وونی... من...»
وونی نتونست صبر کنه. شاید مستی بود، شاید دلش میخواست، شاید هر دو. خودش رو پرت کرد سمت جیهوپ و لباش رو چسبوند به لب جیهوپ.
جیهوپ اول یخ کرد. بعد... بعد دیگه کنترل از دستش در رفت.
دستاش رفت دور کمر وونی. کشیدش سمت خودش. بوسه عمیق شد. زبانهاشون باهم گره خورد. صدای نفسهای سنگین تو ماشین پیچید.
وونی دستش رو برد پشت گردن جیهوپ و محکم کشید. جیهوپ نالید توی بوسه.
پنج دقیقه بعد، آروم از هم جدا شدن. هر دو نفسنفس میزدن. لبای وونی متورم شده بود. جیهوپ چشماش برق میزد.
«وونی... تو مستی.»
وونی سرش رو تکون داد. «مستم. ولی اینو میخواستم. از قبل... قبل از اینکه ات بیاد سئول...»
جیهوپ نگاهش کرد. حرفی نزد. فقط ماشین رو روشن کرد و راند.
مسیر خونهی جیهوپ. نه خونهی وونی.
وونی چیزی نگفت.
وقتی رسیدن به پارکینگ خونه، جیهوپ موتور ماشین رو خاموش کرد. برگشت به وونی. این بار وونی منتظر نشد که جیهوپ کاری کنه. خودش باز هم حمله کرد. این بار پرخاشگرانهتر. دستاش رفت زیر تاپ وونی.
وونی نتونست جلوی صداش رو بگیره. «آه... جیهوپ...»
جیهوپ از ماشین پیاده شد. رفت سمت در وونی و در رو باز کرد. وونی رو بغل کرد و از ماشین بیرون کشید. وونی پاهاش رو دور کمر جیهوپ حلقه کرد.
همینطور که هم رو میبوسیدن، جیهوپ رفت سمت در خونه. با یه دست کلید رو چرخوند، با اون یکی دست وونی رو نگه داشت که نیفته.
وارد سالن که شدن، جیهوپ در رو با پاش بست. دیگه کسی نبود.
راهرو رو رفتن سمت اتاق خواب. وونی تا رسیدن به تخت، لباش رو از لبای جیهوپ برنمیداشت.
وقتی رسیدن به تخت، جیهوپ وونی رو پرت کرد روی ملحفههای سفید. وونی روی تخت افتاد و به جیهوپ نگاه کرد که بالای سرش ایستاده بود.
جیهوپ شلوار جینش رو درآورد. بعد تاپش رو. بدن ورزشکاریش تو نور کم اتاق دیده میشد.
وونی نفسش بند اومد.
جیهوپ خم شد و شروع کرد به درآوردن لباس وونی. اول تاپ. بعد شلوار. بعد...
دیگه چیزی بینشون نبود جز نگاههای سنگین و نفسهای گرم.
جیهوپ روی وونی رفت. دستش رو گذاشت روی گونه وونی. «مطمئنی؟»
وونی دستش رو برد پایین و جیهوپ رو لمس کرد. جیهوپ چشماش رو بست و نالید.
وونی گفت: «بهتره بپرسی تو مطمئنی؟ چون من شک ندارم.»
و اون شب...
دیگه لازم نیست بگیم چی شد.
پایان فلشبک
وونی هنوز ایستاده بود تو راهرو دانشگاه، صورتش قرمز، چشماش خیره به دیوار، لباش رو گاز گرفته بود. انگار هنوز تو اون اتاق بود. تو اون شب.
ات دستش رو تکون داد جلوش. «وونی؟ هوم؟ چیشد؟ رفتی تو فکر؟»
وونی پلک زد. برگشت به واقعیت. نگاهش به ات افتاد. به لبخند شیطون ات. سرخ شد بیشتر.
«هیچی... حیح... راست میگی...» با خجالت گفت.
ات خندید. یه خنده که میگفت «همه چی رو فهمیدم». «خب ولش کن. بیا بریم کلاس. الان شروع میشه.»
دست وونی رو گرفت و کشید سمت در کلاس. پشت سرش، جیمین، تهیونگ و جونگکوک مثل یه دیوار متحرک راه میفتادن. هیچکس جرأت نمیکرد نزدیک بشه.
وونی با خودش فکر کرد: «خدایا... دیشب من و جیهوپ... ات و اون سه تا... این چه شبی بود؟»
و بعد با خودش خندید. چون جواب رو میدونست.
بهترین شب زندگیش.
فلشبک به دیشب – ماشین جیهوپ
صدای موزیک آرومی از رادیو ماشین میومد. وونی روی صندلی کنار جیهوپ نشسته بود، سرش گرم بود ولی نه به اندازه ات. مستیاش یه جورایی مستی شیرین بود، نه اونجوری که آدم یادش نره چی شد.
بار تموم شده بود. جیمین با اون قیافه عصبیش اومده بود و ات و بقیه رو برده بود. جیهوپ مونده بود با وونی.
«وونی، بیا برسونمت خونه.» جیهوپ گفت.
وونی سرش رو تکون داد و وقتی رسیدن به ماشین، جیهوپ در ماشین رو باز کرد. وونی خواست بره سمت صندلی کنار، اما جیهوپ دستش رو گرفت.
«نه. جلو بشین.»
وونی با یه حالتی که انگار میدونست چی قراره بشه، رفت سمت صندلی جلو نشست.
جیهوپ سوار شد. چند ثانیه به جلو نگاه کرد. دستش روی فرمان بود، ولی استارت نمیزد.
وونی برگشت بهش نگاه کرد. «چی شد؟ بریم دیگه.»
جیهوپ برگشت. نگاهش به چشمهای وونی دوخته شد. تو نور کم خیابون، چشمای جیهوپ برق میزد. «وونی... من...»
وونی نتونست صبر کنه. شاید مستی بود، شاید دلش میخواست، شاید هر دو. خودش رو پرت کرد سمت جیهوپ و لباش رو چسبوند به لب جیهوپ.
جیهوپ اول یخ کرد. بعد... بعد دیگه کنترل از دستش در رفت.
دستاش رفت دور کمر وونی. کشیدش سمت خودش. بوسه عمیق شد. زبانهاشون باهم گره خورد. صدای نفسهای سنگین تو ماشین پیچید.
وونی دستش رو برد پشت گردن جیهوپ و محکم کشید. جیهوپ نالید توی بوسه.
پنج دقیقه بعد، آروم از هم جدا شدن. هر دو نفسنفس میزدن. لبای وونی متورم شده بود. جیهوپ چشماش برق میزد.
«وونی... تو مستی.»
وونی سرش رو تکون داد. «مستم. ولی اینو میخواستم. از قبل... قبل از اینکه ات بیاد سئول...»
جیهوپ نگاهش کرد. حرفی نزد. فقط ماشین رو روشن کرد و راند.
مسیر خونهی جیهوپ. نه خونهی وونی.
وونی چیزی نگفت.
وقتی رسیدن به پارکینگ خونه، جیهوپ موتور ماشین رو خاموش کرد. برگشت به وونی. این بار وونی منتظر نشد که جیهوپ کاری کنه. خودش باز هم حمله کرد. این بار پرخاشگرانهتر. دستاش رفت زیر تاپ وونی.
وونی نتونست جلوی صداش رو بگیره. «آه... جیهوپ...»
جیهوپ از ماشین پیاده شد. رفت سمت در وونی و در رو باز کرد. وونی رو بغل کرد و از ماشین بیرون کشید. وونی پاهاش رو دور کمر جیهوپ حلقه کرد.
همینطور که هم رو میبوسیدن، جیهوپ رفت سمت در خونه. با یه دست کلید رو چرخوند، با اون یکی دست وونی رو نگه داشت که نیفته.
وارد سالن که شدن، جیهوپ در رو با پاش بست. دیگه کسی نبود.
راهرو رو رفتن سمت اتاق خواب. وونی تا رسیدن به تخت، لباش رو از لبای جیهوپ برنمیداشت.
وقتی رسیدن به تخت، جیهوپ وونی رو پرت کرد روی ملحفههای سفید. وونی روی تخت افتاد و به جیهوپ نگاه کرد که بالای سرش ایستاده بود.
جیهوپ شلوار جینش رو درآورد. بعد تاپش رو. بدن ورزشکاریش تو نور کم اتاق دیده میشد.
وونی نفسش بند اومد.
جیهوپ خم شد و شروع کرد به درآوردن لباس وونی. اول تاپ. بعد شلوار. بعد...
دیگه چیزی بینشون نبود جز نگاههای سنگین و نفسهای گرم.
جیهوپ روی وونی رفت. دستش رو گذاشت روی گونه وونی. «مطمئنی؟»
وونی دستش رو برد پایین و جیهوپ رو لمس کرد. جیهوپ چشماش رو بست و نالید.
وونی گفت: «بهتره بپرسی تو مطمئنی؟ چون من شک ندارم.»
و اون شب...
دیگه لازم نیست بگیم چی شد.
پایان فلشبک
وونی هنوز ایستاده بود تو راهرو دانشگاه، صورتش قرمز، چشماش خیره به دیوار، لباش رو گاز گرفته بود. انگار هنوز تو اون اتاق بود. تو اون شب.
ات دستش رو تکون داد جلوش. «وونی؟ هوم؟ چیشد؟ رفتی تو فکر؟»
وونی پلک زد. برگشت به واقعیت. نگاهش به ات افتاد. به لبخند شیطون ات. سرخ شد بیشتر.
«هیچی... حیح... راست میگی...» با خجالت گفت.
ات خندید. یه خنده که میگفت «همه چی رو فهمیدم». «خب ولش کن. بیا بریم کلاس. الان شروع میشه.»
دست وونی رو گرفت و کشید سمت در کلاس. پشت سرش، جیمین، تهیونگ و جونگکوک مثل یه دیوار متحرک راه میفتادن. هیچکس جرأت نمیکرد نزدیک بشه.
وونی با خودش فکر کرد: «خدایا... دیشب من و جیهوپ... ات و اون سه تا... این چه شبی بود؟»
و بعد با خودش خندید. چون جواب رو میدونست.
بهترین شب زندگیش.
- ۲۰۶
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط