{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم میآید شبی

یادم میآید شبی
زیر ِ سوسوی مهتابی
دو سایه تا صبح با هم سخن میگفتند.
آفتاب برخاست
و هرچه اوج میگرفت
سایه ها کوتاه تر میشدند..
دورتر میشدند
هنگام غروب
سایه ها را دوباره دیدم
بلــند و کشــیـده
دنبال ِ هم میگشتند …
اما آن شب در همه شهر هیچ چراغی روشن نشد!
دیدگاه ها (۲)

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

پارت ۴

پارت ۳۲ (هشدار زارتان زورتان🎀)کم کم اتفاقات ان شب شروع به صم...

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،و تو گفتي من از اين...

شعرشو خیلی دوست دارم در ادامه شعر فریدون مشیریروزها طي شد و ...

یهو از خواب پرید!!!دستای لرزونش را به صورت عرق کرده اش کشید ...

اهل کاشانم روزگارم بد نیستتکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذ...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست.تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط