یادم میآید شبی
یادم میآید شبی
زیر ِ سوسوی مهتابی
دو سایه تا صبح با هم سخن میگفتند.
آفتاب برخاست
و هرچه اوج میگرفت
سایه ها کوتاه تر میشدند..
دورتر میشدند
هنگام غروب
سایه ها را دوباره دیدم
بلــند و کشــیـده
دنبال ِ هم میگشتند …
اما آن شب در همه شهر هیچ چراغی روشن نشد!
زیر ِ سوسوی مهتابی
دو سایه تا صبح با هم سخن میگفتند.
آفتاب برخاست
و هرچه اوج میگرفت
سایه ها کوتاه تر میشدند..
دورتر میشدند
هنگام غروب
سایه ها را دوباره دیدم
بلــند و کشــیـده
دنبال ِ هم میگشتند …
اما آن شب در همه شهر هیچ چراغی روشن نشد!
- ۳۷۱
- ۱۸ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط