{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم میآید شبی

یادم میآید شبی
زیر ِ سوسوی مهتابی
دو سایه تا صبح با هم سخن میگفتند.
آفتاب برخاست
و هرچه اوج میگرفت
سایه ها کوتاه تر میشدند..
دورتر میشدند
هنگام غروب
سایه ها را دوباره دیدم
بلــند و کشــیـده
دنبال ِ هم میگشتند …
اما آن شب در همه شهر هیچ چراغی روشن نشد!
دیدگاه ها (۲)

باد تو را مو به مو به یاد می آورد باران ذره ذره من اما چنا...

دلم را که سالهاست برده ای یادم باشد روز آخر هر جا که پا داد ...

این روزها زود سیر می شوم بیمار نیستم فقط رنگ چشم هایم کمی کد...

مادر را مى گویم ، باید روزى هزاران بار دست و پاى َش را بوسید...

پارت ۹از آن روزِ ساحل، سه روز گذشت. سه روزِ پر از نگاه‌هایِ ...

کابوی احمق:۱

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط