پارت ۹
پارت ۹
از آن روزِ ساحل، سه روز گذشت. سه روزِ پر از نگاههایِ سوآ و سکوتِ جیمین. سه روز که در آن، من نقشِ دخترِ ترسیده را بازی کردم. هر بار سوآ از کنارم میگذشت، چشمانم را پایین میانداختم و دستهایم را میلرزاندم. و او، با لبخندیِ پیروزمندانه، میرفت.
اما امشب، همهچیز عوض شد.
ساک آمد تویِ اتاقم، با یک جعبهی بزرگِ مشکی. «آقا گفت این رو بپوشید. ساعتِ هشت، دمِ در منتظرتان هستم.»
جعبه را باز کردم. یک لباسِ مخملیِ سرمهای، با یقهایِ عمیق و دامنیِ بلند. نه زیادی پرزرقوبرق، نه زیادی ساده. درست همانطور که جیمین همیشه انتخاب میکرد. لباسی که میگفت: «تو ارزشِ دیده شدن داری.»
ساعتِ هشت، دمِ در منتظر بودم. جیمین رسید، با کتوشلوارِ مشکیِ رسمی پوشیده بود. موهایش را عقب زده بود. وقتی مرا دید، برای چند ثانیه چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. نگاهی که میگفت: «زیبایی، فقط تویِ نگاهِ تو معنا دارد.»
«کجا میریم؟» پرسیدم.
«جایی که نورها، فقط برای تو روشن شدهاند.»
رستوران، بالایِ یک برجِ بلند بود. تمامِ شهر زیرِ پاهایمان بود. نورهایِ ریز و درشت، مثلِ ستارههایی که رویِ زمین افتاده بودند. میزِ ما کنارِ پنجرهیِ بزرگ بود. شمعی روشن، دو لیوانِ بلورین، و گلی سفید در گلدانیِ کوچک.
«این جا... خیلی قشنگه،» گفتم و به منظره خیره شدم.
«میدونستم که خوشت میاد،» گفت و لیوانش را بلند کرد، «به خاطرِ روزی که بهم گفتی: «من هیچوقت نورِ واقعی رو ندیدم، فقط سایههاش رو.» امروز میخوام بهت نشون بدم که نور، فقط مالِ آسمون نیست.»
اشک در چشمانم حلقه زد. اما این بار، اشکِ شوق بود.
موسیقیِ آرامی پخش میشد. صدایِ ویولن، میانِ نورهایِ کمنورِ رستوران میپیچید. جیمین دستش را رویِ میز گذاشت، نزدیکِ دستِ من، بدونِ اینکه لمس کند. مثلِ آن شبِ کتابخانه.
«آت،» گفت، «این سه روز، برام سختترینِ روزهایِ زندگیام بود. نه به خاطرِ سوآ، نه به خاطرِ تهدیدهایِ مافیا... به خاطرِ اینکه هر بار که به چشمت نگاه میکردم، میدیدم که داری نقش بازی میکنی. و میدونستم که داری این کار رو برایِ من میکنی.»
لبخندِ تلخی زدم. «برایِ خودم هم بود. میخواستم ببینم که آیا میتونم تویِ دنیایِ تو، زنده بمونم یا نه.»
«و جوابش رو گرفتی؟»
نگاهش کردم. در چشمانِ قهوهایِ او، بازتابِ نورهایِ شهر را میدیدم. «هنوز نه. ولی با تو، حتی اگه جوابی نباشه، باز هم ارزشِ تلاش داره.»
برایِ چند ثانیه، هیچکدام حرف نزدیم. فقط به هم نگاه کردیم. موسیقی، نورها، و شهری که زیرِ پاهایمان میدرخشید. همهچیز، برایِ یک لحظه، کامل بود.
بعد، جیمین لبخندی زد و گفت: «یه چیزی بهت بگم؟»
«بگو.»
«من از وقتی تو اومدی، دیگه از شب نمیترسم. چون میدونم که تویِ تاریکی، یه جایی، چشمانِ تو هست که برام میدرخشن. و این، از هر اسلحهای، قویتره.»
دستم را دراز کردم و انگشتانش را گرفتم. این بار، در میانِ نورهایِ رستوران، نه پنهان، نه ترسیده. فقط من و او، و شبی که مالِ هیچکس نبود.
وقتی برگشتیم عمارت، سوآ تویِ سالن نشسته بود. با همان لبخندِ زهرآلود. اما این بار، چیزی تویِ دستش بود. یک پاکتِ کاغذی.
«خوش گذشت؟» گفت با لحنی که میسوزاند.
جیمین نگاهش کرد. نگاهی که میگفت: «دیگه تمومش کن.»
«بله، خیلی هم خوش گذشت،» گفت و دستم را رها نکرد. «و تازه، تازه داره شروع میشه.»
سوآ برخاست. پاکت را جلویِ ما انداخت. «پس این رو بخونین. شاید براتون جالب باشه.»
و رفت.
پاکت را باز کردم. داخلش، یک عکس بود. عکسِ پدرم، با چشمانیِ گریان، جلویِ درِ عمارت. پشتِ عکس، با خطیِ زنانه نوشته شده بود:
«دخترت رو نمیخوای؟ بیا فردا شب، تنها. وگرنه... میدونی که چیکار میکنم.»
دستم لرزید. جیمین عکس را گرفت، نگاه کرد، و مشت کرد.
«فردا،» گفت با صدایی که سردیِ مرگ داشت، «فردا، این بازی رو تموم میکنم. برایِ همیشه.»
لباسی که آت پوشیده بود رو میزارم
از آن روزِ ساحل، سه روز گذشت. سه روزِ پر از نگاههایِ سوآ و سکوتِ جیمین. سه روز که در آن، من نقشِ دخترِ ترسیده را بازی کردم. هر بار سوآ از کنارم میگذشت، چشمانم را پایین میانداختم و دستهایم را میلرزاندم. و او، با لبخندیِ پیروزمندانه، میرفت.
اما امشب، همهچیز عوض شد.
ساک آمد تویِ اتاقم، با یک جعبهی بزرگِ مشکی. «آقا گفت این رو بپوشید. ساعتِ هشت، دمِ در منتظرتان هستم.»
جعبه را باز کردم. یک لباسِ مخملیِ سرمهای، با یقهایِ عمیق و دامنیِ بلند. نه زیادی پرزرقوبرق، نه زیادی ساده. درست همانطور که جیمین همیشه انتخاب میکرد. لباسی که میگفت: «تو ارزشِ دیده شدن داری.»
ساعتِ هشت، دمِ در منتظر بودم. جیمین رسید، با کتوشلوارِ مشکیِ رسمی پوشیده بود. موهایش را عقب زده بود. وقتی مرا دید، برای چند ثانیه چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. نگاهی که میگفت: «زیبایی، فقط تویِ نگاهِ تو معنا دارد.»
«کجا میریم؟» پرسیدم.
«جایی که نورها، فقط برای تو روشن شدهاند.»
رستوران، بالایِ یک برجِ بلند بود. تمامِ شهر زیرِ پاهایمان بود. نورهایِ ریز و درشت، مثلِ ستارههایی که رویِ زمین افتاده بودند. میزِ ما کنارِ پنجرهیِ بزرگ بود. شمعی روشن، دو لیوانِ بلورین، و گلی سفید در گلدانیِ کوچک.
«این جا... خیلی قشنگه،» گفتم و به منظره خیره شدم.
«میدونستم که خوشت میاد،» گفت و لیوانش را بلند کرد، «به خاطرِ روزی که بهم گفتی: «من هیچوقت نورِ واقعی رو ندیدم، فقط سایههاش رو.» امروز میخوام بهت نشون بدم که نور، فقط مالِ آسمون نیست.»
اشک در چشمانم حلقه زد. اما این بار، اشکِ شوق بود.
موسیقیِ آرامی پخش میشد. صدایِ ویولن، میانِ نورهایِ کمنورِ رستوران میپیچید. جیمین دستش را رویِ میز گذاشت، نزدیکِ دستِ من، بدونِ اینکه لمس کند. مثلِ آن شبِ کتابخانه.
«آت،» گفت، «این سه روز، برام سختترینِ روزهایِ زندگیام بود. نه به خاطرِ سوآ، نه به خاطرِ تهدیدهایِ مافیا... به خاطرِ اینکه هر بار که به چشمت نگاه میکردم، میدیدم که داری نقش بازی میکنی. و میدونستم که داری این کار رو برایِ من میکنی.»
لبخندِ تلخی زدم. «برایِ خودم هم بود. میخواستم ببینم که آیا میتونم تویِ دنیایِ تو، زنده بمونم یا نه.»
«و جوابش رو گرفتی؟»
نگاهش کردم. در چشمانِ قهوهایِ او، بازتابِ نورهایِ شهر را میدیدم. «هنوز نه. ولی با تو، حتی اگه جوابی نباشه، باز هم ارزشِ تلاش داره.»
برایِ چند ثانیه، هیچکدام حرف نزدیم. فقط به هم نگاه کردیم. موسیقی، نورها، و شهری که زیرِ پاهایمان میدرخشید. همهچیز، برایِ یک لحظه، کامل بود.
بعد، جیمین لبخندی زد و گفت: «یه چیزی بهت بگم؟»
«بگو.»
«من از وقتی تو اومدی، دیگه از شب نمیترسم. چون میدونم که تویِ تاریکی، یه جایی، چشمانِ تو هست که برام میدرخشن. و این، از هر اسلحهای، قویتره.»
دستم را دراز کردم و انگشتانش را گرفتم. این بار، در میانِ نورهایِ رستوران، نه پنهان، نه ترسیده. فقط من و او، و شبی که مالِ هیچکس نبود.
وقتی برگشتیم عمارت، سوآ تویِ سالن نشسته بود. با همان لبخندِ زهرآلود. اما این بار، چیزی تویِ دستش بود. یک پاکتِ کاغذی.
«خوش گذشت؟» گفت با لحنی که میسوزاند.
جیمین نگاهش کرد. نگاهی که میگفت: «دیگه تمومش کن.»
«بله، خیلی هم خوش گذشت،» گفت و دستم را رها نکرد. «و تازه، تازه داره شروع میشه.»
سوآ برخاست. پاکت را جلویِ ما انداخت. «پس این رو بخونین. شاید براتون جالب باشه.»
و رفت.
پاکت را باز کردم. داخلش، یک عکس بود. عکسِ پدرم، با چشمانیِ گریان، جلویِ درِ عمارت. پشتِ عکس، با خطیِ زنانه نوشته شده بود:
«دخترت رو نمیخوای؟ بیا فردا شب، تنها. وگرنه... میدونی که چیکار میکنم.»
دستم لرزید. جیمین عکس را گرفت، نگاه کرد، و مشت کرد.
«فردا،» گفت با صدایی که سردیِ مرگ داشت، «فردا، این بازی رو تموم میکنم. برایِ همیشه.»
لباسی که آت پوشیده بود رو میزارم
- ۱۰۷
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط