「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154
✦.................................
آیلین دیگر نتوانست نگاهش کند، سرش را پایین انداخت صدای قدم های تهیونگ آرام دور شد، در بسته شد همان لحظه اولین قطرهی اشک دوباره روی گونهی آیلین لغزید او به در خیره ماند به دری که مردی از آن بیرون رفت که تمام دلش را همانجا، پشت همان آستانه گذاشته بود
ــــــــــــ
شب، آرام آرام روی شهر سایه انداخته بود؛ چراغ های ساختمان مرکزی سازمان هنوز روشن بودند بیشتر کارمند ها ساعت ها قبل رفته بودند، اما چراغ اتاق فرمانده همچنان خاموش نشده بود روی میز تهیونگ، چند پروندهی قطور باز مانده بود.
برگهها یکی یکی ورق میخوردند؛ اما نگاه مرد هیچ کدامشان را نمیدید، خودکار میان انگشتانش چند لحظه بیحرکت ماند بعد خیلی آرام روی میز گذاشته شد.
تهیونگ سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست برای اولین بار بعد از سالها نتوانسته بود روی کارش تمرکز کند، گوشی کنار دستش روشن شد بدون اینکه نگاه کند، برداشت صفحهی گفتوگوی آیلین هنوز باز بود آخرین پیام...
همان پیامی بود که دو شب قبل برایش فرستاده بود:
«وقتی رسیدی خبر بده.»
هیچ پاسخی زیرش نبود.
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند، انگشتش روی اسم آیلین مکث کرد شماره را انتخاب کرد اما قبل از اینکه تماس برقرار شود، نفس آرامی کشید و صفحه را خاموش کرد زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، گفت:
_ گفت دنبالش نرم، پس نمیرم...
اما چشم هایش برخلاف صدایش، آرام نبودند
صدای در اتاق بلند شد
جیمین بدون اینکه منتظر اجازه بماند وارد شد، نگاهی به میز به هم ریخته انداخت بعد نگاهش روی تهیونگ ثابت ماند چند ثانیه چیزی نگفت دوستی چندین ساله شان کافی بود تا بفهمد حال فرمانده اش اصلاً خوب نیست.
جیمین آرام جلو آمد
جیمین: هنوز اینجایی؟
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند فقط جواب داد:
_ آره
جیمین صندلی روبهرو را عقب کشید و نشست
جیمین: از صبح حتی یه قهوه هم نخوردی
سکوت...
جیمین دوباره گفت:
جیمین: با آیلین دعوات شده؟
این بار تهیونگ آرام سرش را بالا آورد، نگاهش خسته بود اما نه از بیخوابی؛ از فکر چند ثانیه بعد، خیلی کوتاه گفت:
_ تمومش کرد.
جیمین اخم کرد
جیمین: دلیلش؟
تهیونگ نگاهش را به پنجره داد.
_ نگفت...
مکث کوتاهی کرد:
_ ولی این حرف، حرف خودش نبود.
جیمین ابرو هایش در هم رفت
جیمین: یعنی چی؟
تهیونگ انگشتانش را روی میز گره زد
_ وقتی دروغ میگه... دستاشو قایم میکنه موقع حرف زدن نگاهم نمیکنه، نفسش میلرزه.
چند ثانیه سکوت کرد، بعد با صدایی آرام تر ادامه داد:
_ همهی اون نشونه ها بود
جیمین آهسته نفسش را بیرون داد.
جیمین: دنبالش میری؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت، لبخند خیلی محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه درد بود.
_ دلم... هر دقیقه میگه برم.
نگاهش دوباره روی صفحهی خاموش گوشی افتاد
_ ولی اگه خودش خواسته، باید به تصمیمش احترام بذارم.
جیمین چیزی نگفت، فقط آهسته روی شانهی دوستش زد او تهیونگ را خوب می شناخت میدانست وقتی این مرد کم حرف میشود یعنی جنگ واقعی، داخل قلبش شروع شده است
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
همان ساعت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
در خانهی خانوادهی لی؛ اتاق آیلین کاملاً تاریک بود تنها نور اتاق، از صفحهی گوشی روی صورت خسته اش میافتاد او روی تخت دراز کشیده بود گوشی را با هر دو دست گرفته و بیصدا به عکس تهیونگ خیره شده بود.
لبخند آرام مرد، از پشت صفحه به او نگاه میکرد اشک، دوباره آرام از گوشهی چشمش پایین آمد انگشتش روی گزینهی تماس رفت: یک بار.. دو بار... سه بار...
هر بار، درست قبل از اینکه تماس برقرار شود، صفحه را بست.
+ نه...
زیر لب زمزمه کرد:
+ نمیتونم... اگه صداتو بشنوم... همه چیزو بهت میگم...
گوشی را روی سینه اش گذاشت دستش را روی چشم هایش کشید اما اشکها بند نمی آمدند روی صفحه، گفت وگویشان هنوز باز بود پیام های قدیمی یکی یکی از جلوی چشمش رد میشدند:
«_ غذا خوردی؟»
«_ رسیدی خونه؟»
«_ هوا سرده، لباس گرم بپوش.»
جملههای کوتاه، اما هرکدام، حالا بیشتر از هر اعتراف عاشقانه ای قلبش را میفشردند.
آیلین گوشی را محکم در آغوش گرفت پلک هایش آرام بسته شد میان هق هق های خاموشش، فقط یک جمله زیر لب تکرار میشد:
+ ببخشید تهیونگ...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154
✦.................................
آیلین دیگر نتوانست نگاهش کند، سرش را پایین انداخت صدای قدم های تهیونگ آرام دور شد، در بسته شد همان لحظه اولین قطرهی اشک دوباره روی گونهی آیلین لغزید او به در خیره ماند به دری که مردی از آن بیرون رفت که تمام دلش را همانجا، پشت همان آستانه گذاشته بود
ــــــــــــ
شب، آرام آرام روی شهر سایه انداخته بود؛ چراغ های ساختمان مرکزی سازمان هنوز روشن بودند بیشتر کارمند ها ساعت ها قبل رفته بودند، اما چراغ اتاق فرمانده همچنان خاموش نشده بود روی میز تهیونگ، چند پروندهی قطور باز مانده بود.
برگهها یکی یکی ورق میخوردند؛ اما نگاه مرد هیچ کدامشان را نمیدید، خودکار میان انگشتانش چند لحظه بیحرکت ماند بعد خیلی آرام روی میز گذاشته شد.
تهیونگ سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست برای اولین بار بعد از سالها نتوانسته بود روی کارش تمرکز کند، گوشی کنار دستش روشن شد بدون اینکه نگاه کند، برداشت صفحهی گفتوگوی آیلین هنوز باز بود آخرین پیام...
همان پیامی بود که دو شب قبل برایش فرستاده بود:
«وقتی رسیدی خبر بده.»
هیچ پاسخی زیرش نبود.
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند، انگشتش روی اسم آیلین مکث کرد شماره را انتخاب کرد اما قبل از اینکه تماس برقرار شود، نفس آرامی کشید و صفحه را خاموش کرد زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، گفت:
_ گفت دنبالش نرم، پس نمیرم...
اما چشم هایش برخلاف صدایش، آرام نبودند
صدای در اتاق بلند شد
جیمین بدون اینکه منتظر اجازه بماند وارد شد، نگاهی به میز به هم ریخته انداخت بعد نگاهش روی تهیونگ ثابت ماند چند ثانیه چیزی نگفت دوستی چندین ساله شان کافی بود تا بفهمد حال فرمانده اش اصلاً خوب نیست.
جیمین آرام جلو آمد
جیمین: هنوز اینجایی؟
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند فقط جواب داد:
_ آره
جیمین صندلی روبهرو را عقب کشید و نشست
جیمین: از صبح حتی یه قهوه هم نخوردی
سکوت...
جیمین دوباره گفت:
جیمین: با آیلین دعوات شده؟
این بار تهیونگ آرام سرش را بالا آورد، نگاهش خسته بود اما نه از بیخوابی؛ از فکر چند ثانیه بعد، خیلی کوتاه گفت:
_ تمومش کرد.
جیمین اخم کرد
جیمین: دلیلش؟
تهیونگ نگاهش را به پنجره داد.
_ نگفت...
مکث کوتاهی کرد:
_ ولی این حرف، حرف خودش نبود.
جیمین ابرو هایش در هم رفت
جیمین: یعنی چی؟
تهیونگ انگشتانش را روی میز گره زد
_ وقتی دروغ میگه... دستاشو قایم میکنه موقع حرف زدن نگاهم نمیکنه، نفسش میلرزه.
چند ثانیه سکوت کرد، بعد با صدایی آرام تر ادامه داد:
_ همهی اون نشونه ها بود
جیمین آهسته نفسش را بیرون داد.
جیمین: دنبالش میری؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت، لبخند خیلی محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه درد بود.
_ دلم... هر دقیقه میگه برم.
نگاهش دوباره روی صفحهی خاموش گوشی افتاد
_ ولی اگه خودش خواسته، باید به تصمیمش احترام بذارم.
جیمین چیزی نگفت، فقط آهسته روی شانهی دوستش زد او تهیونگ را خوب می شناخت میدانست وقتی این مرد کم حرف میشود یعنی جنگ واقعی، داخل قلبش شروع شده است
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
همان ساعت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
در خانهی خانوادهی لی؛ اتاق آیلین کاملاً تاریک بود تنها نور اتاق، از صفحهی گوشی روی صورت خسته اش میافتاد او روی تخت دراز کشیده بود گوشی را با هر دو دست گرفته و بیصدا به عکس تهیونگ خیره شده بود.
لبخند آرام مرد، از پشت صفحه به او نگاه میکرد اشک، دوباره آرام از گوشهی چشمش پایین آمد انگشتش روی گزینهی تماس رفت: یک بار.. دو بار... سه بار...
هر بار، درست قبل از اینکه تماس برقرار شود، صفحه را بست.
+ نه...
زیر لب زمزمه کرد:
+ نمیتونم... اگه صداتو بشنوم... همه چیزو بهت میگم...
گوشی را روی سینه اش گذاشت دستش را روی چشم هایش کشید اما اشکها بند نمی آمدند روی صفحه، گفت وگویشان هنوز باز بود پیام های قدیمی یکی یکی از جلوی چشمش رد میشدند:
«_ غذا خوردی؟»
«_ رسیدی خونه؟»
«_ هوا سرده، لباس گرم بپوش.»
جملههای کوتاه، اما هرکدام، حالا بیشتر از هر اعتراف عاشقانه ای قلبش را میفشردند.
آیلین گوشی را محکم در آغوش گرفت پلک هایش آرام بسته شد میان هق هق های خاموشش، فقط یک جمله زیر لب تکرار میشد:
+ ببخشید تهیونگ...
- ۳۴۴
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط