امن ترین خطر
امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟏
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡?
«جعبهای که سرنوشت را تغییر میدهد»
صبح، با بوی قهوهای که از طبقه پایین بالا میآمد، شروع نشد.
آیلین با سردرد و پلکهای سنگین بیدار شد؛ اما چیزی که بیشتر از خواب او را شکسته بود، سنگینیِ واقعیت بود: جونگهو دیگر نبود.
اتاق بزرگ و شیک، برایش مثل قفس به نظر میرسید. پردهها نیمهکشیده بودند و نور خاکستریِ یک روز بارانی، روی کف چوبی پهن شده بود. آیلین دستش را روی سینه گذاشت تا ضربان قلبش را آرام کند، اما قلبش از فرمان سر باز میزد. صحنهی بیمارستان… صدای دکتر… نگاه جونکوک… همه مثل تکههای شیشه در ذهنش میچرخیدند.
در زدند.
قبل از اینکه حرفی بزند، هانا آرام وارد شد. سینی صبحانه دستش بود اما نگاهش مثل آدمی بود که شب را نخوابیده.
«صبح بخیر عزیزم… میدونم سخته، ولی باید چیزی بخوری.»
آیلین با صدایی خشک گفت: «هیچچیز از گلوم پایین نمیره.»
هانا سینی را روی میز گذاشت، نزدیک تخت نشست و دست آیلین را گرفت.
«آیلین… جونگهو قبل از اینکه…» صدایش شکست، اما خودش را جمع کرد. «قبل از اینکه کار به بیمارستان بکشه، یه چیزایی به من سپرده بود. گفت فقط وقتی مطمئن شدم تو امنی، بهت بدم. و گفت… اینو فقط جلوی جونکوک باز کنی.»
آیلین آهسته سرش را بالا آورد.
«چی رو؟»
هانا از جیب پیشبندش کلیدی کوچک بیرون آورد. فلزی، نقرهای، و روی سرِ کلید یک تکه چرم مشکی با حرفی که انگار با دست حک شده بود: A.
گلوی آیلین سوخت. «A… برای من؟»
هانا سر تکان داد و کلید را در کف دست او گذاشت.
«این کلید یه صندوقه. صندوقی که توی اتاق امنه… اتاقی که فقط جونکوک کُدش رو میدونه. جونگهو گفت داخلش… حقیقت هست. حقیقتی که میتونه آدمها رو بکشه.»
همان لحظه صدای قدمهای محکم از راهرو آمد. در دوباره باز شد. جونکوک وارد شد؛ کت مشکیاش را نپوشیده بود، پیراهن تیره به تن داشت و موهایش کمی بههم ریخته بود، اما چشمهایش—همان چشمها—مثل همیشه بیدار و خطرناک بودند.
نگاهش اول به صورت آیلین افتاد، بعد به کلیدی که در دستش بود، بعد به هانا.
«پس بالاخره.»
هانا سریع ایستاد. «رئیس… من—»
جونکوک دستش را بالا آورد. «میدونم. برو بیرون، هانا. در رو ببند.»
هانا با نگرانی نگاهی به آیلین انداخت و رفت. در که بسته شد، سکوت سنگینی بین آیلین و جونکوک افتاد؛ سکوتی که پر بود از چیزهایی که هنوز گفته نشده بودند.
آیلین با صدایی لرزان گفت: «این کلید… برای چیه؟»
جونکوک چند قدم جلو آمد. برخلاف همیشه، نزدیک نشد که او را بترساند. فاصله را حفظ کرد، انگار میفهمید آیلین هنوز در حال شکستن است.
«جونگهو از دیشب تا قبل از اینکه بمیره، فقط یه کار کرد… اینکه مطمئن شه چیزی که باید به تو برسه، میرسه.»
آیلین اخم کرد. «چرا؟ من که… من چیزی ندارم.»
جونکوک آهسته گفت: «داری. فقط هنوز نمیدونی.»
آیلین مشت کرد. «پس بگو! من از دیشب دارم میمیرم از بیخبری. جونگهو مرد… و من هنوز نمیدونم چرا!»
برای اولین بار، جونکوک پلک زد؛ کوتاه، اما انگار سنگی از پشت نگاهش تکان خورد.
«چون جونگهو داشت بازی رو عوض میکرد. چون میخواست تو رو از حالت "طعمه" تبدیل کنه به "کلید".»
آیلین با تلخی خندید. «کلید؟ من آدمم، جونکوک.»
جونکوک سرش را کمی کج کرد. «دقیقاً. و آدمها تو این دنیا یا شکارچیان، یا شکار. جونگهو میخواست تو شکار نباشی.»
آیلین انگشتش را دور کلید حلقه کرد. «پس بریم این صندوق رو باز کنیم.»
جونکوک مکث کرد. «قبلش باید یه چیز رو بفهمی. بعد از باز شدنش، دیگه برگشتی به زندگی قبلی نیست.»
آیلین نگاهش را بالا گرفت. چشمانش قرمز بودند اما در عمقشان چیزی تازه جرقه زده بود: خشم.
«زندگی قبلی من دیشب مُرد. پس بریم.»
جونکوک برای لحظهای فقط نگاهش کرد. بعد سر تکان داد.
«باشه.»
آنها از اتاق بیرون رفتند. راهروهای عمارت در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود اما دو مرد مسلح در هر گوشه ایستاده بودند. وقتی از پلهها پایین میرفتند، آیلین متوجه شد امروز محافظت، چند برابر شده. حتی پنجرههای سالن با پردههای ضخیم پوشانده شده بود.
جونکوک او را به انتهای راهرویی برد که آیلین تا آن روز ندیده بود. درِ فولادی بزرگی آنجا بود؛ مثل درِ گاوصندوق بانک. کنار در، صفحهای برای رمز و یک اسکنر اثر انگشت بود.
آیلین نفسش را حبس کرد. «اینجا… اتاق امنه؟»
جونکوک بدون نگاه کردن به او رمز را زد. چهار رقم. بعد انگشتش را روی اسکنر گذاشت. صدای بیپ کوتاهی آمد و در با صدای سنگین فلز، باز شد.
جونکوک گفت: «اون.»
ادامه کامنت ها...
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟏
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡?
«جعبهای که سرنوشت را تغییر میدهد»
صبح، با بوی قهوهای که از طبقه پایین بالا میآمد، شروع نشد.
آیلین با سردرد و پلکهای سنگین بیدار شد؛ اما چیزی که بیشتر از خواب او را شکسته بود، سنگینیِ واقعیت بود: جونگهو دیگر نبود.
اتاق بزرگ و شیک، برایش مثل قفس به نظر میرسید. پردهها نیمهکشیده بودند و نور خاکستریِ یک روز بارانی، روی کف چوبی پهن شده بود. آیلین دستش را روی سینه گذاشت تا ضربان قلبش را آرام کند، اما قلبش از فرمان سر باز میزد. صحنهی بیمارستان… صدای دکتر… نگاه جونکوک… همه مثل تکههای شیشه در ذهنش میچرخیدند.
در زدند.
قبل از اینکه حرفی بزند، هانا آرام وارد شد. سینی صبحانه دستش بود اما نگاهش مثل آدمی بود که شب را نخوابیده.
«صبح بخیر عزیزم… میدونم سخته، ولی باید چیزی بخوری.»
آیلین با صدایی خشک گفت: «هیچچیز از گلوم پایین نمیره.»
هانا سینی را روی میز گذاشت، نزدیک تخت نشست و دست آیلین را گرفت.
«آیلین… جونگهو قبل از اینکه…» صدایش شکست، اما خودش را جمع کرد. «قبل از اینکه کار به بیمارستان بکشه، یه چیزایی به من سپرده بود. گفت فقط وقتی مطمئن شدم تو امنی، بهت بدم. و گفت… اینو فقط جلوی جونکوک باز کنی.»
آیلین آهسته سرش را بالا آورد.
«چی رو؟»
هانا از جیب پیشبندش کلیدی کوچک بیرون آورد. فلزی، نقرهای، و روی سرِ کلید یک تکه چرم مشکی با حرفی که انگار با دست حک شده بود: A.
گلوی آیلین سوخت. «A… برای من؟»
هانا سر تکان داد و کلید را در کف دست او گذاشت.
«این کلید یه صندوقه. صندوقی که توی اتاق امنه… اتاقی که فقط جونکوک کُدش رو میدونه. جونگهو گفت داخلش… حقیقت هست. حقیقتی که میتونه آدمها رو بکشه.»
همان لحظه صدای قدمهای محکم از راهرو آمد. در دوباره باز شد. جونکوک وارد شد؛ کت مشکیاش را نپوشیده بود، پیراهن تیره به تن داشت و موهایش کمی بههم ریخته بود، اما چشمهایش—همان چشمها—مثل همیشه بیدار و خطرناک بودند.
نگاهش اول به صورت آیلین افتاد، بعد به کلیدی که در دستش بود، بعد به هانا.
«پس بالاخره.»
هانا سریع ایستاد. «رئیس… من—»
جونکوک دستش را بالا آورد. «میدونم. برو بیرون، هانا. در رو ببند.»
هانا با نگرانی نگاهی به آیلین انداخت و رفت. در که بسته شد، سکوت سنگینی بین آیلین و جونکوک افتاد؛ سکوتی که پر بود از چیزهایی که هنوز گفته نشده بودند.
آیلین با صدایی لرزان گفت: «این کلید… برای چیه؟»
جونکوک چند قدم جلو آمد. برخلاف همیشه، نزدیک نشد که او را بترساند. فاصله را حفظ کرد، انگار میفهمید آیلین هنوز در حال شکستن است.
«جونگهو از دیشب تا قبل از اینکه بمیره، فقط یه کار کرد… اینکه مطمئن شه چیزی که باید به تو برسه، میرسه.»
آیلین اخم کرد. «چرا؟ من که… من چیزی ندارم.»
جونکوک آهسته گفت: «داری. فقط هنوز نمیدونی.»
آیلین مشت کرد. «پس بگو! من از دیشب دارم میمیرم از بیخبری. جونگهو مرد… و من هنوز نمیدونم چرا!»
برای اولین بار، جونکوک پلک زد؛ کوتاه، اما انگار سنگی از پشت نگاهش تکان خورد.
«چون جونگهو داشت بازی رو عوض میکرد. چون میخواست تو رو از حالت "طعمه" تبدیل کنه به "کلید".»
آیلین با تلخی خندید. «کلید؟ من آدمم، جونکوک.»
جونکوک سرش را کمی کج کرد. «دقیقاً. و آدمها تو این دنیا یا شکارچیان، یا شکار. جونگهو میخواست تو شکار نباشی.»
آیلین انگشتش را دور کلید حلقه کرد. «پس بریم این صندوق رو باز کنیم.»
جونکوک مکث کرد. «قبلش باید یه چیز رو بفهمی. بعد از باز شدنش، دیگه برگشتی به زندگی قبلی نیست.»
آیلین نگاهش را بالا گرفت. چشمانش قرمز بودند اما در عمقشان چیزی تازه جرقه زده بود: خشم.
«زندگی قبلی من دیشب مُرد. پس بریم.»
جونکوک برای لحظهای فقط نگاهش کرد. بعد سر تکان داد.
«باشه.»
آنها از اتاق بیرون رفتند. راهروهای عمارت در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود اما دو مرد مسلح در هر گوشه ایستاده بودند. وقتی از پلهها پایین میرفتند، آیلین متوجه شد امروز محافظت، چند برابر شده. حتی پنجرههای سالن با پردههای ضخیم پوشانده شده بود.
جونکوک او را به انتهای راهرویی برد که آیلین تا آن روز ندیده بود. درِ فولادی بزرگی آنجا بود؛ مثل درِ گاوصندوق بانک. کنار در، صفحهای برای رمز و یک اسکنر اثر انگشت بود.
آیلین نفسش را حبس کرد. «اینجا… اتاق امنه؟»
جونکوک بدون نگاه کردن به او رمز را زد. چهار رقم. بعد انگشتش را روی اسکنر گذاشت. صدای بیپ کوتاهی آمد و در با صدای سنگین فلز، باز شد.
جونکوک گفت: «اون.»
ادامه کامنت ها...
- ۳۶۰
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط