امن ترین خطر
«امن ترین خطر »
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
چند ثانیه، آیلین فقط به جونکوک خیره ماند.
انگار مغزش نمیتوانست جملهای را که شنیده بود، درست پردازش کند.
«میره پشت این قضیهست.»
این کلمات توی سرش پیچید و پیچید، اما هیچچیز را واضحتر نکرد. فقط یک حس سرد و سنگین را در دلش پخش کرد. انگار ناگهان هوای سالن کم شده بود.
آیلین خیلی آرام گفت:
«نه...»
اما خودش هم نمیدانست این «نه» برای چیست.
برای اینکه نخواهد باور کند جونگهو در آن وضعیت است؟
یا برای اینکه نخواهد قبول کند این زن واقعاً تا این حد خطرناک است؟
جونکوک بدون وقت تلف کردن گوشیاش را دوباره بالا آورد و به یکی از مردهایش زنگ زد.
«ماشین رو آماده کن. پنج دقیقه دیگه راه میافتیم.»
بعد تماس را قطع کرد و مستقیم به آیلین نگاه کرد.
«باید بریم بیمارستان.»
آیلین پلک زد.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که فقط توانست سر تکان دهد.
چند دقیقه بعد، عمارت در سکوتی متشنج فرو رفته بود. مردها با عجله رفتوآمد میکردند. یکی اسلحه تحویل میگرفت، یکی مسیر را چک میکرد، یکی با تلفن حرف میزد.
آیلین از بالای پلهها همهچیز را میدید و برای اولین بار واقعاً حس کرد که جونکوک فقط یک مرد سرد و خطرناک نیست.
او رئیس دنیایی بود که همیشه برای جنگ آماده میمانْد.
حتی برای رفتن به بیمارستان.
وقتی پایین آمد، جونکوک کنار در ورودی ایستاده بود. کت مشکیاش را پوشیده بود و اسلحهاش زیر لباس پنهان بود، اما آیلین حالا بهخوبی میتوانست حدس بزند.
نگاهش که به او افتاد، برای لحظهای نرمتر شد.
«حالت خوبه؟»
سؤال سادهای بود، اما آیلین در آن لحظه نزدیک بود از شدت فشار گریه کند.
با این حال فقط گفت:
«نمیدونم.»
جونکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«وقتی رسیدیم، ازم جدا نمیشی.»
آیلین چیزی نگفت.
فقط همراه او از عمارت بیرون رفت.
هوای بیرون سرد بود. باد تندی میوزید و آسمان ابریتر از قبل شده بود. ماشین مشکی جلوی پلهها آماده بود و دو ماشین دیگر هم پشت سرش قرار داشتند.
وقتی سوار شدند، درها بسته شد و کاروان در سکوت از عمارت دور شد.
داخل ماشین، آیلین دستهایش را محکم در هم قفل کرده بود.
نگاهش به پنجره بود، اما چیزی نمیدید.
جونکوک کنارش نشسته بود.
چند دقیقه اول هیچکدام حرفی نزدند.
بعد آیلین خیلی آرام پرسید:
«فکر میکنی زنده بمونه؟»
جونکوک لحظهای سکوت کرد.
شاید نمیخواست دروغ بگوید.
«نمیدونم.»
آیلین چشمهایش را بست.
همان جواب صادقانه، از هر دروغ امیدوارکنندهای سنگینتر بود.
جونکوک ادامه داد:
«ولی تا وقتی مطمئن نشم چی شده، هیچچیز رو قبول نمیکنم.»
آیلین سرش را به صندلی تکیه داد.
«اون منو به اینجا فرستاد...»
صدایش شکست.
«اون باعث شد زندگیم این شکلی بشه... ولی...»
جملهاش کامل نشد.
جونکوک آرام گفت:
«ولی هنوز برادرته.»
آیلین فقط سر تکان داد.
اشک توی چشمهایش جمع شده بود، اما سعی کرد نگذارد بریزد.
برای چند لحظه، ماشین دوباره در سکوت فرو رفت.
بعد آیلین پرسید:
«اگه کار میره بوده باشه...»
مکث کرد و با سختی ادامه داد:
«اون بعدی کیو میخواد بزنه؟»
جونکوک این بار بدون مکث جواب داد:
«هر کسی که برای من اهمیت داشته باشه.»
آیلین آرام سرش را به طرف او چرخاند.
جونکوک هم به او نگاه میکرد.
نگاهش تاریک بود، اما آن تاریکی دیگر فقط ترسناک نبود.
چیزی شبیه هشدار در آن بود.
چیزی شبیه اعتراف.
آیلین زیر لب گفت:
«پس منم توی خطرم.»
جونکوک خیلی آرام گفت:
«از همون لحظهای که وارد این خونه شدی، بودی.»
ماشین با سرعت وارد محوطه بیمارستان شد.
از همان بیرون هم آشفتگی پیدا بود. چند مأمور امنیتی اطراف ورودی ایستاده بودند. دو نفر از مردهای جونکوک اول پیاده شدند و مسیر را بررسی کردند.
بعد درِ ماشین برای آنها باز شد.
به محض اینکه وارد بیمارستان شدند، بوی تند مواد ضدعفونیکننده و نور سفید راهروها، حال آیلین را بدتر کرد.
همهچیز سرد و بیروح بود.
یک پرستار با دیدنشان لحظهای جا خورد، اما خیلی زود یکی از مردهای جونکوک جلو رفت و چیزی در گوشش گفت. پرستار سریع آنها را به سمت آسانسور راهنمایی کرد.
آیلین در طول مسیر فقط به یک فکر میکرد:
اگر واقعاً جونگهو بمیرد چه؟
ادامه کامنت ها جا نشد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
چند ثانیه، آیلین فقط به جونکوک خیره ماند.
انگار مغزش نمیتوانست جملهای را که شنیده بود، درست پردازش کند.
«میره پشت این قضیهست.»
این کلمات توی سرش پیچید و پیچید، اما هیچچیز را واضحتر نکرد. فقط یک حس سرد و سنگین را در دلش پخش کرد. انگار ناگهان هوای سالن کم شده بود.
آیلین خیلی آرام گفت:
«نه...»
اما خودش هم نمیدانست این «نه» برای چیست.
برای اینکه نخواهد باور کند جونگهو در آن وضعیت است؟
یا برای اینکه نخواهد قبول کند این زن واقعاً تا این حد خطرناک است؟
جونکوک بدون وقت تلف کردن گوشیاش را دوباره بالا آورد و به یکی از مردهایش زنگ زد.
«ماشین رو آماده کن. پنج دقیقه دیگه راه میافتیم.»
بعد تماس را قطع کرد و مستقیم به آیلین نگاه کرد.
«باید بریم بیمارستان.»
آیلین پلک زد.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که فقط توانست سر تکان دهد.
چند دقیقه بعد، عمارت در سکوتی متشنج فرو رفته بود. مردها با عجله رفتوآمد میکردند. یکی اسلحه تحویل میگرفت، یکی مسیر را چک میکرد، یکی با تلفن حرف میزد.
آیلین از بالای پلهها همهچیز را میدید و برای اولین بار واقعاً حس کرد که جونکوک فقط یک مرد سرد و خطرناک نیست.
او رئیس دنیایی بود که همیشه برای جنگ آماده میمانْد.
حتی برای رفتن به بیمارستان.
وقتی پایین آمد، جونکوک کنار در ورودی ایستاده بود. کت مشکیاش را پوشیده بود و اسلحهاش زیر لباس پنهان بود، اما آیلین حالا بهخوبی میتوانست حدس بزند.
نگاهش که به او افتاد، برای لحظهای نرمتر شد.
«حالت خوبه؟»
سؤال سادهای بود، اما آیلین در آن لحظه نزدیک بود از شدت فشار گریه کند.
با این حال فقط گفت:
«نمیدونم.»
جونکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«وقتی رسیدیم، ازم جدا نمیشی.»
آیلین چیزی نگفت.
فقط همراه او از عمارت بیرون رفت.
هوای بیرون سرد بود. باد تندی میوزید و آسمان ابریتر از قبل شده بود. ماشین مشکی جلوی پلهها آماده بود و دو ماشین دیگر هم پشت سرش قرار داشتند.
وقتی سوار شدند، درها بسته شد و کاروان در سکوت از عمارت دور شد.
داخل ماشین، آیلین دستهایش را محکم در هم قفل کرده بود.
نگاهش به پنجره بود، اما چیزی نمیدید.
جونکوک کنارش نشسته بود.
چند دقیقه اول هیچکدام حرفی نزدند.
بعد آیلین خیلی آرام پرسید:
«فکر میکنی زنده بمونه؟»
جونکوک لحظهای سکوت کرد.
شاید نمیخواست دروغ بگوید.
«نمیدونم.»
آیلین چشمهایش را بست.
همان جواب صادقانه، از هر دروغ امیدوارکنندهای سنگینتر بود.
جونکوک ادامه داد:
«ولی تا وقتی مطمئن نشم چی شده، هیچچیز رو قبول نمیکنم.»
آیلین سرش را به صندلی تکیه داد.
«اون منو به اینجا فرستاد...»
صدایش شکست.
«اون باعث شد زندگیم این شکلی بشه... ولی...»
جملهاش کامل نشد.
جونکوک آرام گفت:
«ولی هنوز برادرته.»
آیلین فقط سر تکان داد.
اشک توی چشمهایش جمع شده بود، اما سعی کرد نگذارد بریزد.
برای چند لحظه، ماشین دوباره در سکوت فرو رفت.
بعد آیلین پرسید:
«اگه کار میره بوده باشه...»
مکث کرد و با سختی ادامه داد:
«اون بعدی کیو میخواد بزنه؟»
جونکوک این بار بدون مکث جواب داد:
«هر کسی که برای من اهمیت داشته باشه.»
آیلین آرام سرش را به طرف او چرخاند.
جونکوک هم به او نگاه میکرد.
نگاهش تاریک بود، اما آن تاریکی دیگر فقط ترسناک نبود.
چیزی شبیه هشدار در آن بود.
چیزی شبیه اعتراف.
آیلین زیر لب گفت:
«پس منم توی خطرم.»
جونکوک خیلی آرام گفت:
«از همون لحظهای که وارد این خونه شدی، بودی.»
ماشین با سرعت وارد محوطه بیمارستان شد.
از همان بیرون هم آشفتگی پیدا بود. چند مأمور امنیتی اطراف ورودی ایستاده بودند. دو نفر از مردهای جونکوک اول پیاده شدند و مسیر را بررسی کردند.
بعد درِ ماشین برای آنها باز شد.
به محض اینکه وارد بیمارستان شدند، بوی تند مواد ضدعفونیکننده و نور سفید راهروها، حال آیلین را بدتر کرد.
همهچیز سرد و بیروح بود.
یک پرستار با دیدنشان لحظهای جا خورد، اما خیلی زود یکی از مردهای جونکوک جلو رفت و چیزی در گوشش گفت. پرستار سریع آنها را به سمت آسانسور راهنمایی کرد.
آیلین در طول مسیر فقط به یک فکر میکرد:
اگر واقعاً جونگهو بمیرد چه؟
ادامه کامنت ها جا نشد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۱k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط