{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امن ترین خطر

«امن ترین خطر»
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟎
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
صدای شلیک در راهروی بیمارستان مثل پتک بر سر همه فرود آمد. آیلین با وحشت به جونکوک نگاه کرد. او با سرعت باورنکردنی‌ای خودش را بین آیلین و مسیر شلیک قرار داده بود. گلوله به هدف نخورده بود، اما صدای انفجار آنقدر بلند بود که تا اعماق استخوان‌های آیلین نفوذ کرد.

مردمی که در راهرو بودند، فریادکشان پراکنده شدند. جونکوک به سرعت به سمت دو مرد ناشناس رفت. مردهای جونکوک هم فوراً واکنش نشان دادند و بین آن‌ها و مردان جدید فاصله‌ای ایجاد کردند.

«اونا کی بودن؟» آیلین با صدایی لرزان از مردی که کنارش ایستاده بود پرسید.

مرد به دو نفر اشاره کرد که حالا با خونسردی به سمت ورودی عقب بیمارستان می‌رفتند. «نمی‌دونم. ولی معلومه برای چی اومدن.»

جونکوک با صدایی که از عصبانیت می‌لرزید، با همکارانش صحبت می‌کرد. «کسی آسیب ندید؟»

«نه قربان. فقط شوکه شدن.»

جونکوک نگاهی به آیلین انداخت. چشمانش هنوز برافروخته از خشم بود.
«جونگ‌هو هنوز زنده‌ست؟»

مرد سرش را تکان داد. «دکترها دارن تلاش می‌کنن. ولی...» حرفش را خورد.

جونکوک نفس عمیقی کشید. انگار داشت تمام خشمش را کنترل می‌کرد.
«می‌ره... مطمئناً کار اونه.»

آیلین با شنیدن دوباره آن نام، احساس سرما کرد.
«ولی چطور تونست؟ چطور تونست وارد بیمارستان بشه؟»

جونکوک به سمت در اتاق عمل رفت. چراغ بالای در هنوز روشن بود.
«اون هیچ‌وقت از قوانین پیروی نمی‌کنه.»

صدای مردی از پشت سر آمد: «رئیس، پزشک‌ها می‌خوان صحبت کنن.»

جونکوک برگشت. چهره‌اش انگار از سنگ تراشیده شده بود.
«بگید حرف بزنن.»

دکتر میانسالی که حالا رنگ پریده‌تر از قبل بود، جلو آمد.
«متأسفم. ما تمام تلاشمان را کردیم... اما متأسفانه، آقای پارک فوت شدند.»

خبر مثل یک ضربه ناگهانی به آیلین خورد. پاهایش سست شد و اگر دستش را به موقع به دیوار نگرفته بود، حتماً افتاده بود.
«نه...» زیر لب زمزمه کرد.

جونکوک فقط به دکتر خیره ماند. هیچ احساسی در چهره‌اش نبود، اما آیلین می‌توانست خشم فروخورده‌اش را حس کند.

«می‌ره...» جونکوک با صدایی خفه گفت.

دکتر که متوجه منظور نبود، پرسید: «ببخشید؟»

جونکوک بدون اینکه جوابی بدهد، چرخید و از راهرو دور شد. آیلین هنوز همان‌جا ایستاده بود، مات و مبهوت.

یکی از مردهای جونکوک آرام صدایش زد: «خانم؟»

آیلین به سمت او برگشت.
«اون... اون واقعاً مرده؟»

مرد سرش را به نشانه تأسف تکان داد.
«بله.»

آیلین اشک در چشمانش جمع شد.
«پس... حالا چی؟»

مرد لحظه‌ای به او نگاه کرد.
«شما الان تنها کسی هستید که می‌تونه جونگ‌هو رو توی این دنیا پیدا کنه.»

آیلین با ناباوری پرسید: «من؟ چطور؟»

«جونگ‌هو قبل از اینکه بیهوش بشه، به یکی از آدم‌های من گفته که یه چیزی رو پیش شما قایم کرده.»

آیلین گیج شده بود. «من؟ چیزی قایم کردم؟»

«بله. گفته که اگه اتفاقی براش افتاد، شما می‌دونید کجاست. گفته اون یه جورایی... کلیدِ همه چیزه.»

آیلین شوکه شده بود. این خبر، او را در مرکز اتفاقاتی قرار می‌داد که اصلاً انتظارش را نداشت.

---

پارت ۱۲

مرگ جونگ‌هو، هرچند در سکوت و با اندوه فراوان برای آیلین، اما باعث شد جونکوک یک قدم جلوتر برود. دیگر تردیدی در محافظت از آیلین نداشت. او حالا نه تنها جانشین او در دنیای مافیا بود، بلکه گویی وظیفه محافظت از تنها وارث باقی‌مانده جونگ‌هو را نیز بر عهده گرفته بود.

«باید اون چیزی رو که جونگ‌هو قایم کرده پیدا کنیم.» جونکوک با جدیت به آیلین گفت.

آیلین که هنوز در شوک مرگ برادرش بود، با گیجی سر تکان داد. «ولی من هیچ‌چیزی ندارم. هیچ‌چیزی قایم نکردم.»

جونکوک دستش را روی شانه آیلین گذاشت. «می‌دونم. ولی جونگ‌هو همیشه برنامه‌های پیچیده‌ای داشت. شاید جایی که فکرش رو نمی‌کنی باشه.»

آن‌ها به عمارت برگشتند. خانه حالا پر از مردان جونکوک شده بود. همه مسلح و آماده.

«می‌ره احتمالاً فرار کرده.» جونکوک با صدایی خفه به یکی از مردانش گفت. «هر جا که رفته، پیداش کنید.»

در عمارت، گشت‌زنی شروع شد. آیلین در اتاقش بود که هانا، خدمتکار، با سینی صبحانه وارد شد.

«صبح بخیر.» هانا با لحنی آرام گفت.

آیلین آهی کشید. «سلام.»

ادامه کامنت ها جا نمی شه؟ یا من زیاد می نویسم؟
دیدگاه ها (۲)

«امن ترین خطر »𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚 چند ثانیه، آیلین فقط به جو...

«امن ترین خطر »𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚جمله «می‌ره» مثل بمب در سال...

تو اون دنیا می بینمت:) p7

p²ویو می ره :بعد از 6 ساعت خبر تایید ایمیلم اومد یکجورایی اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط