فراموش نمیکنم
فراموش نمیکنم
با آن چشم های مستش تنم را لمس می کرد
نوازش دست های مردانه اش روحم را جلا می داد
نفسش بوی زندگی می داد
لب هایش گرمای مسخ کننده ای داشت
با هر بوسه احساس می کردم دوباره متولد میشوم
بارها می خواستم لبانش را تا مرز خفگی ببوسم
ولی ترس از خفگی و از دست دادن لذت بوسه ی بعدی نمیگذاشت
و امروز محکومم به تحمل این درد دوری و دلتنگی
محکومم به عذاب فراق
دارم تاوان میدهم
تاوان زیاده خواهیه آن روز را
اگر به لذت یکی دو بوسه قناعت کرده بودم و کنار لبانش جان میدادم و خفه میشدم
امروز هر لحظه و هر ثانیه در حال خفه شدن نبودم...
با آن چشم های مستش تنم را لمس می کرد
نوازش دست های مردانه اش روحم را جلا می داد
نفسش بوی زندگی می داد
لب هایش گرمای مسخ کننده ای داشت
با هر بوسه احساس می کردم دوباره متولد میشوم
بارها می خواستم لبانش را تا مرز خفگی ببوسم
ولی ترس از خفگی و از دست دادن لذت بوسه ی بعدی نمیگذاشت
و امروز محکومم به تحمل این درد دوری و دلتنگی
محکومم به عذاب فراق
دارم تاوان میدهم
تاوان زیاده خواهیه آن روز را
اگر به لذت یکی دو بوسه قناعت کرده بودم و کنار لبانش جان میدادم و خفه میشدم
امروز هر لحظه و هر ثانیه در حال خفه شدن نبودم...
- ۷۷۰
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط