{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

( پارت۳)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی2

+بریم به شهربازی

-اره خوبه

+اوهیمه ساما، ایا افتخار میدهید با من قدم بزنید؟

*دوباره همون ژست رو گرفت*

-بله جوجه تیغی عزیز

*دوباره دوتاشون زدن زیر خنده و رفتن به سمت شهربازی*

+داخل شوید پرنسس( اوهیمه ساما )

-ممنونم علیحضرت

*اینجا دارن مثلا نقش شاهدخت و شاهزاده بازی میکنن*

+بانوی من به کدام سمت برویم؟

-به سوی ترن هوایی

+چشم

-خب بسه دیگه بریم تو نقش خودمون

+اره، واقعا شاهزاده بودن سخته ها

-شاهدخت بودن هم همینطور

+خب عزیزم بیا بریم سوار ترن هوایی بشیم

-پیش به سوی ترن هواییییییییییی

*سوار شدن، داشت شروع میشد که هیکاری محکم باکوگو رو بغل کرد*

+عه! دخترک من میترسه؟

-آله

*حالا شدن بابا و بچه😂*

*و اما ترن هوایی حرکت کرد *

-وایییی من میتلسم

+اشکالی نداره کوچولو الان تموم میشه

*از ترن هوایی پیاده شدن *

+خوب بود؟

-آله خیلی دوست داستم

+خداروشکر

-خب بیا بریم...

نویسنده:من خواستم چون خسته نشید خلاصه کنم

*خلاصه سوار یه عالمه چیز میز شدن و رفتن خونه هاشون*

*خونه هیکاری*

-سلام مامان من برگشتم

+سلام دخترم خوش اومدی

-مهمون داریم؟

+اوووو اون یه غافلگیریه، بله یه مهمون خاص داریم

-کیه؟

+خودت برو ببین

*هیکاری کفش هاش رو دراورد و رفت توی حال و دید که......
دیدگاه ها (۳)

🤣🤣🤣🤣

(پارت ۱۶)دیوونه دوست داشتنی2باکوگو لباسشو درست کرد و حاضر شد...

( پارت۲۰)دیوونه دوست داشتنی 2+اخییییش، چون با تو حموم کردم د...

( پارت۲۲)دیوونه دوست داشتنی 2نویسنده:خلاصه شب گذشت و الان صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط