آت با نوشتن فصل آخر داستان یوری و جورج به شدت متوجه شد ...

𝙿𝚊𝚛𝚝③
آت با نوشتن فصل آخر داستان یوری و جورج، به شدت متوجه شد که زندگی‌اش و داستانش چقدر به هم شبیه شده‌اند. یوری و جورج در داستانش، پس از گذر از موانع فراوان، در یک مراسم ساده اما پر از عشق ازدواج کردند و زندگی مشترکی را آغاز کردند. آت در حالی که اشک‌هایش به آرامی روی صفحه کیبورد می‌ریخت، به این فکر می‌کرد که آیا جرئت ابراز احساساتش به جونگ‌کوک را دارد. ترس از رد شدن هنوز هم در دلش بود، اما این بار، امید به پیروزی بر این ترس، قوی‌تر از همیشه بود.

روز بعد، آت با دلی پر از تردید، به استودیو رفت. جونگ‌کوک در حال تمرین آهنگ جدیدی بود. او با تمرکز تمام به موسیقی فرود رفته بود. آت لحظه‌ای مکث کرد و به چهره متمرکز جونگ‌کوک نگاه کرد. احساس می‌کرد که نبض قلبش با هر ضربه‌ای که می‌زند، قوی‌تر می‌شود. سرانجام، با صدای بلند و کمی لرزان، گفت:

"جونگ‌کوک… من… من چیزی هست که باید بهت بگم…"

جونگ‌کوک تمرینش را متوقف کرد و به آت نگاه کرد. در چشمانش نشان از نگرانی و احساسات ناگفته‌ای بود. او به آت نزدیک‌تر شد و گفت:

"آت، چیزی شده؟"

آت با دلی پر از عشق و ترس، تمام احساسات خود را برای جونگ‌کوک بازگو کرد. از لحظات مشترکشان، از علاقه‌ای که به او داشته است و از ترسی که از بیان این احساسات داشته است. جونگ‌کوک به حرف‌های آت با دقت گوش می‌داد. در پایان سخنان آت، برای لحظاتی سکوت حاکم شد.

سپس، جونگ‌کوک با لبخندی ملایم به آت نزدیک‌تر شد و گفت: "آت… من هم… من هم همیشه این احساس را داشته‌ام. اما ترس من بیشتر از تو بود…"

آت با شنیدن این حرف‌ها، به جونگ‌کوک چسبید. در آغوش گرم او، تمام ترس‌هایش نابود شد. آن‌ها به هم دیگر عشق می‌ورزیدند، و در آن لحظه، دانستند که داستانشان به بهترین پایان ممکن رسیده است.

فصل‌های بعدی، می‌تواند به زندگی مشترک آت و جونگ‌کوک، چالش‌های زندگی آن‌ها به عنوان یک زوج مشهور و در نهایت، به پایان خوش داستانشان با داشتن دو فرزند به نام‌های سوهو و هایلی بپردازد. به یاد داشته باشید که داستان آت و جونگ‌کوک، دقیقا مثل داستان یوری و جورج، با تمام جزئیات و موانع خود، به یک پایان خوش و عاشقانه خواهد رسید.
دیدگاه ها (۰)

#me

من در کل روز😂🤍#ساکورا_اسکول🌸 #ساکورا_اسکول #ساکورا_مایا

𝙿𝚊𝚛𝚝②هفته‌ها گذشت. آت و جونگ‌کوک هر روز بیشتر به هم نزدیک می...

𝙿𝚊𝚛𝚝①آت، با موهای قهوه‌ای موج‌دارش که روی شانه‌هایش می‌ریخت،...

دوست پسر دمدمی مزاج

ماسه ها قهوه ای رنگ به دخترک احساسی فراتر از ارامش میبخشیدند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط