آت با موهای قهوهای موجدارش که روی شانههایش میریخت با دقت به صفحه نمایش ...

𝙿𝚊𝚛𝚝①
آت، با موهای قهوه‌ای موج‌دارش که روی شانه‌هایش می‌ریخت، با دقت به صفحه نمایش لپ‌تاپش خیره شده بود. نت‌های موسیقی به طور نامنظم روی صفحه پراکنده بودند، درست مثل افکار آشفته‌ای که در ذهنش می‌چرخیدند. قرار بود آهنگ جدیدی را برای یک آگهی تجاری بنویسد، اما الهام به نظر می‌رسید که کاملا او را رها کرده بود. انگشتانش بی‌هدف روی کیبورد می‌رقصیدند و هیچ ملودی هماهنگی از آن‌ها بیرون نمی‌آمد.

ناگهان، صدای آشنایی او را از دنیای آشفته افکارش بیرون کشید. جونگ‌کوک، با همان لبخند دوست‌داشتنی که همیشه آت را به وجد می‌آورد، در چارچوب در ظاهر شد. موهای مشکی‌اش کمی بهم ریخته بود و تی شرت ساده‌ای به تن داشت، اما جذابیتش هیچ تغییری نکرده بود.

"سلام آت. چطور پیش میره؟" صدای گرم و آرام جونگ‌کوک، مثل یک قطعه موسیقی آرامش‌بخش بود که به آت حس خوبی می‌داد.

آت لبخندی خسته سر داد. "خیلی خوب پیش نمیره، جونگ‌کوک. انگار امروز الهام کم آوردم."

جونگ‌کوک نزدیک‌تر آمد و روی صندلی کناری نشست. "خب، شاید یه کم استراحت نیاز داری. می‌خوای بری یه قهوه بخوریم؟ شاید یه کم هوای تازه بهت کمک کنه."

آت با خوشحالی سرش را تکان داد. "واقعا خوبه. از بس که به این صفحه خیره شدم، سرم داره درد می‌گیره."

با هم از استودیو خارج شدند و به کافه کوچکی در خیابان رفتند. در حالی که از طعم تلخ قهوه‌شان لذت می‌بردند، شروع به حرف زدن کردند. از موسیقی، از زندگی‌شان، از روزمرگی‌ها و آرزوهایشان. حرف‌هایشان طبیعی و بی‌قید و بند بود، مثل دو دوست صمیمی که سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسند. آت کم‌کم حس می‌کرد که آرامش به او باز می‌گردد. جونگ‌کوک، با نگاه مهربان و کلمات آرامش‌بخشش، کم‌کم حس جدیدی را در قلب آت بیدار می‌کرد؛ حسی شبیه به… عشق؟
دیدگاه ها (۰)

𝙿𝚊𝚛𝚝②هفته‌ها گذشت. آت و جونگ‌کوک هر روز بیشتر به هم نزدیک می...

𝙿𝚊𝚛𝚝③آت با نوشتن فصل آخر داستان یوری و جورج، به شدت متوجه ش...

Part ⑥صبح روز بعد، با طلوع خورشید، نور ملایمی از پنجره‌ی ات...

Part ⑤آت تمام اون یه هفته رو توی خونه گذروند. هر روز صبح با ...

رمان عشق و نفرت پارت۱۱جونگ کوک:آره آت بعد از حرف جونگ کوک لب...

رمان j_k

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط