{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

MIDNIGHT BET

PART:24
°°°°°°°°°°°
باران با شدت روی سقف ماشین می‌کوبید. صدایش آن‌قدر بلند بود که سکوت داخل ماشین را سنگین‌تر می‌کرد. چند ثانیه گذشت. جونگکوک ناگهان دستگیره در را کشید. در ماشین باز شد و هوای سرد و باران شدید یک‌دفعه به داخل هجوم آورد. قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، او از ماشین پیاده شد و در را پشت سرش بست.

باران در همان لحظه موهایش را خیس کرد. قطره‌ها روی صورتش می‌دویدند، اما انگار اصلاً برایش مهم نبود. چند قدم از ماشین فاصله گرفت و وسط خیابان خلوت و خیس ایستاد، دست‌هایش را داخل جیب‌هایش فرو برده بود و سرش کمی پایین بود. داخل ماشین، تهیونگ با تعجب به در بسته نگاه کرد. «این دیگه چشه…»

بعد آرام سرش را چرخاند و نگاهش افتاد به صندلی عقب. میکا و سورا. میکا سرش پایین بود. انگشت‌هایش آن‌قدر محکم در هم قفل شده بودند که بندهایشان سفید شده بود. تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد، بعد آه کوتاهی کشید. «جدی بگم؟»

میکا آرام سرش را بلند کرد. تهیونگ ادامه داد: «تا کی می‌خواین از هم فرار کنین؟»

میکا چیزی نگفت. باران هنوز روی شیشه‌ها می‌کوبید. تهیونگ کمی برگشت روی صندلی‌اش تا مستقیم‌تر او را ببیند. «هر دو‌تون مثل آدم‌هایی رفتار می‌کنین که یه چیزی برای گفتن دارن، ولی فقط دارین دورش می‌چرخین.»

میکا نگاهش را دزدید. تهیونگ با صدای آرام‌تری گفت: «جونگکوک کله‌شقه، قبول. وقتی عصبانی میشه حرف‌هایی می‌زنه که بعداً خودش هم حالش ازشون بد میشه ولی تو هم اگه واقعاً چیزی برای گفتن داری، نمی‌تونی تا ابد قایم بشی پشت سکوت.»

چند لحظه سکوت افتاد. سورا آرام به بازوی میکا زد. «برو.»

میکا نفس عمیقی کشید. قلبش تند می‌زد. دستگیره در را گرفت. در را باز کرد. باران سرد بلافاصله روی صورتش ریخت. چند قدم جلو رفت. کفش‌هایش در آب جمع شده روی آسفالت صدا می‌داد. جونگکوک هنوز چند متر جلوتر ایستاده بود، پشتش به ماشین. وقتی صدای قدم‌ها را شنید، آرام برگشت. و میکا را دید.

باران موهای هر دو را کاملاً خیس کرده بود. قطره‌ها از چانه‌ی میکا پایین می‌چکیدند و لباس مشکی‌اش به بدنش چسبیده بود. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. میکا اول حرف زد. صدایش کمی می‌لرزید. «میدونم… ازم متنفری.»

جونگکوک چیزی نگفت. فقط نگاهش سرد و ثابت بود. میکا ادامه داد: «حق هم داری.»

باران شدیدتر روی آسفالت می‌کوبید. «اون شب… اون شرط… من نمی‌خواستم اینجوری بشه.»

جونگکوک پوزخند کوتاهی زد. «جدی؟ پس چی می‌خواستی بشه؟ فکر می‌کردی بازیه؟»

یک قدم جلو آمد. «یا فکر کردی منم مثل بقیه‌ام که می‌تونی سرم شرط ببندی؟»

میکا سرش را تکان داد. «نه…»


صدایش بلندتر شد. «پس چی؟چون از بیرون که نگاه می‌کنم فقط یه چیز می‌بینم...»

با تمسخر گفت: «یه بازی خیلی خوب.»

چشم‌های میکا پر از اشک شد. اما این بار عقب نکشید. با صدای لرزان اما بلند گفت: «من بازی نکردم!»

جونگکوک ساکت شد. میکا ادامه داد، نفس‌هایش بریده بریده شده بود. «می‌دونی چرا اون شرطو بستم؟ چون فکر می‌کردم تو اصلاً به من نگاه هم نمی‌کنی!»

اشک‌ها با باران روی صورتش قاطی شده بودند. «فکر می‌کردم تنها راهی که می‌تونم نزدیکت بشم همینه.»

جونگکوک ابروهایش در هم رفت. میکا یک قدم دیگر جلو آمد. صدایش حالا تقریباً فریاد بود. «ولی بعدش… بعدش همه چی واقعی شد!»

دستش را روی سینه‌اش گذاشت. «اینجا… اینجا واقعی شد. و وقتی فهمیدم تو فهمیدی…»

صدایش شکست. «ترسیدم.»

چند لحظه فقط صدای باران بود. میکا با گریه گفت: «من نمی‌خواستم تحقیرت کنم… نمی‌خواستم اذیتت کنم…»

با بغض ادامه داد: «من فقط...»

جمله‌اش کامل نشد. چون ناگهان جونگکوک جلو آمد. دستش را دور کمر میکا حلقه کرد و او را محکم به خودش کشید. و قبل از اینکه میکا حتی بفهمد چه اتفاقی افتاد لب‌هایش را روی لب‌های او گذاشت. باران هنوز با شدت می‌بارید. خیابان خیس زیر نور چراغ‌ها می‌درخشید.

و چند متر آن‌طرف‌تر، داخل ماشین، تهیونگ و سورا در سکوت به صحنه‌ای نگاه می‌کردند که بالاخره بعد از آن همه فاصله… شروع شده بود.
دیدگاه ها (۵)

MIDNIGHT BET

MIDNIGHT BET

MIDNIGHT BET

MIDNIGHT BET

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط