{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

MIDNIGHT BET

PART:THE END
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
باران با شدت روی آسفالت می‌ریخت و نور چراغ‌ها روی قطره‌ها می‌رقصید. جونگکوک هنوز میکا را گرفته بود؛ لب‌هایشان به هم چسبیده، نفس‌ها داغ و هجوم باران بی‌رحم. انگار لحظه‌ای بود که هیچ‌کدام نمی‌خواستند تمام شود.

اما صدای الکتریکی شیشه ماشین، درست مثل سیلی، سکوت و شدت آن لحظه را پاره کرد. شیشه کنار راننده پایین رفت. تهیونگ با صورت کاملاً خیس و لبخند ریزِ دردسر سازش گفت: «اِی بابا! واقعاً؟ وسط خیابون؟! حداقل اگه می‌خواین فیلم عاشقانه بازی کنین، یه جا گرم‌تر پیدا کنین! بیاین بالا دیگه! بارون داره میبرمون!»

جونگکوک همان‌طور که موقع جدا شدن هنوز نگاهش روی میکا مانده بود، اخمی کوتاه کرد و گفت: «واقعاً وقتش نبود.»

میکا نفس‌نفس می‌زد، گونه‌هایش از سردی و خجالت سرخ شده بود. «تهیونگ… واقعاً یه روزی تست میدم ببینم چقدر می‌تونی تا ده ساکت بمونی.»

تهیونگ خندید و گفت: «صفر. جوابش صفره. حالا بجنبین بیاین.»

هر دو، خیس و نفس‌دار، به سمت ماشین برگشتند. درهای عقب باز شد سورا پیاده شد و جلو نشست و میکا عقب. جونگکوک کنار او جا گرفت، شیشه‌ها مه گرفته، بوی باران و هوای سرد بین چهار نفر پخش شد. سورا، که از لحظه اول سعی داشت خنده‌اش را قورت بدهد، بی‌اختیار لبش را گاز گرفت. تهیونگ که راه افتاده بود، به آینه نگاه کرد. «خب خب… حالا که این صحنه عاشقانه‌تونو دیدیم، بیاین درست بگین این پنج روزه چی کار می‌کنین؟»

سورا گفت«دنس. دوباره شروع کردیم. اول برای دل خودمون… بعدش هم انگار یه چیزی برگشت.»

تهیونگ با صدایی که معلوم بود واقعاً کنجکاوه پرسید: «پس دوباره گرم شدین؟ یعنی VYX… داره برمی‌گرده؟»

میکا نفس آهسته‌ای کشید. «نمی‌دونیم. هنوز نه. ولی… دوباره حسش کردیم.»

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از شیشه بگیرد گفت: «پنج روزه دارن پدر خودشونو درمیارن.»

تهیونگ چشم‌هایش برق زد. «خب پس بهم بگین… چی شد برگشتین؟ چی دوباره روشنش کرد؟»

سورا لبخند زد. «فقط… یه چیزی توی دلمون جا موند. انگار بعد اون‌همه مدت که دور بودیم… دوباره همون آتیش برگشت بالا.»

تهیونگ: «چهارفصل نبودین، ولی خب… الان که می‌بینم… هنوز همون انرژی رو دارین.»

میکا: «شاید… شاید بخوایم ادامه بدیم. ولی فعلاً فقط داریم دوباره یادمون میاد چرا عاشقش بودیم.»

تهیونگ با لحن شیطنت‌آمیز گفت: «آهان… و البته چرا بعضیا توی بارون همدیگه رو می‌بوسن… اونم مثل پایان نیم‌فصل یه سریال!»

جونگکوک: «تهیونگ…»

تهیونگ: «باشه باشه! دیگه هیچی نمی‌گم! ولی خب… یه کم هم خوشحال شدم دیدم بالاخره یه چیزی بینتون گفتنی شد.»

ماشین از میان خیابان‌های نورانی و خیس می‌گذشت. چهار نفر، بعد از آن‌همه سکوت‌ها و فاصله‌ها، حالا دوباره داشتند حرف می‌زدند—آهسته، صمیمی، بی‌هراس. انگار باران، نه فقط خیابان، که بخشی از دلشان را هم شسته بود.
دیدگاه ها (۲۵)

MIDNIGHT BET

MIDNIGHT BET

MIDNIGHT BET

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط