« مردی بین ما »
« مردی بین ما »
پارت ۱۲: «خیالِ خوشبختی»
صبحِ روزِ بعد، نورِ ملایمِ آفتابِ سئول از پشتِ پردهها به داخل میتابید. لیسان با خوشحالیِ غیرقابلِ وصفی در خانه میچرخید. او امروز قرار بود با تهیونگ برای انتخابِ حلقهی نامزدی به بازار بروند. شنیدنِ صدایِ خندههایش که صادقانه و بیپروا در فضایِ خانه میپیچید، ضرباتِ سنگینی بر وجدانِ من وارد میکرد.
تهیونگ در حالی که کتوشلوارِ رسمیاش را مرتب میکرد، از جلویِ اتاقِ من رد شد. او با لیسان صحبت میکرد، اما وقتی نگاهش لحظهای رویِ من قفل شد، همان برقِ سرد و تسخیرکنندهی دیشب در چشمانش درخشید.
لیسان به سمتم آمد و دستانم را گرفت. «سنا، عزیزم، نظرت چیه؟ تهیونگ میگه باید حلقهای انتخاب کنیم که هم کلاسیک باشه و هم مدرن. تو سلیقهات عالیه، کاش میتونستی با ما بیای.»
نگاهی به تهیونگ انداختم که با لبخندی که کاملاً ساختگی به نظر میرسید، به من خیره شده بود.
با لکنت گفتم: «نه... نه مامان، فکر کنم بهتره تنها باشید. این یه انتخابِ دوتاییه.»
وقتی بالاخره از خانه خارج شدند، سکوتِ خفقانآوری خانه را فرا گرفت. من ماندم و وزنِ سنگینِ رازهایی که دیگر نمیتوانستم به تنهایی حمل کنم. به اتاقمان رفتم و روی تختِ مادرم نشستم. هنوز بویِ عطرِ تهیونگ در فضا بود.
عذابِ وجدان، مثلِ موریانهای که در حالِ جویدنِ دیوارهایِ ذهنم باشد، روحم را میخورد. من در حالِ خیانت به تنها کسی بودم که صادقانه دوستم داشت. با خودم فکر میکردم: *«سنا، تو داری چیکار میکنی؟ تو داری خوشبختیِ اون رو به لجن میکشی.»*
اما بعد، تصویرِ دیشب در آپارتمان، لمسِ دستانِ تهیونگ و آن نگاهِ عمیقش در ذهنم جان گرفت. آن کششِ ممنوعه، آن حسِ قدرت و خطری که در وجودش بود... من دیگر نمیتوانستم خودم را از آن جدا کنم.
ساعاتی بعد، صدایِ باز شدنِ درِ آپارتمان آمد. لیسان با چهرهای درخشان وارد شد و جعبهی کوچکِ مخملی را به من نشان داد.
«ببین چقدر زیباست، سنا! تهیونگ دقیقاً همون چیزی رو انتخاب کرد که میخواستم.»
تهیونگ پشتِ سرش ایستاده بود. دستش را رویِ شانهی لیسان گذاشت، اما نگاهش مستقیم به من دوخته شده بود. او هیچ لبخندی بر لب نداشت؛ فقط با حالتی که انگار داشت مرا برایِ کاری که قرار بود در آینده انجام دهم آماده میکرد، سرم را تأیید کرد.
در آن لحظه فهمیدم که تهیونگ، لیسان را برایِ خوشبختیاش انتخاب نکرده؛ او با آن حلقه، داشت قفسِ خودمان را محکمتر میکرد. من هم، با هر باری که به مادرم لبخندِ دروغین میزدم، در حالِ فرورفتن در گردابی بودم که دیگر راهِ فراری نداشت.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۲: «خیالِ خوشبختی»
صبحِ روزِ بعد، نورِ ملایمِ آفتابِ سئول از پشتِ پردهها به داخل میتابید. لیسان با خوشحالیِ غیرقابلِ وصفی در خانه میچرخید. او امروز قرار بود با تهیونگ برای انتخابِ حلقهی نامزدی به بازار بروند. شنیدنِ صدایِ خندههایش که صادقانه و بیپروا در فضایِ خانه میپیچید، ضرباتِ سنگینی بر وجدانِ من وارد میکرد.
تهیونگ در حالی که کتوشلوارِ رسمیاش را مرتب میکرد، از جلویِ اتاقِ من رد شد. او با لیسان صحبت میکرد، اما وقتی نگاهش لحظهای رویِ من قفل شد، همان برقِ سرد و تسخیرکنندهی دیشب در چشمانش درخشید.
لیسان به سمتم آمد و دستانم را گرفت. «سنا، عزیزم، نظرت چیه؟ تهیونگ میگه باید حلقهای انتخاب کنیم که هم کلاسیک باشه و هم مدرن. تو سلیقهات عالیه، کاش میتونستی با ما بیای.»
نگاهی به تهیونگ انداختم که با لبخندی که کاملاً ساختگی به نظر میرسید، به من خیره شده بود.
با لکنت گفتم: «نه... نه مامان، فکر کنم بهتره تنها باشید. این یه انتخابِ دوتاییه.»
وقتی بالاخره از خانه خارج شدند، سکوتِ خفقانآوری خانه را فرا گرفت. من ماندم و وزنِ سنگینِ رازهایی که دیگر نمیتوانستم به تنهایی حمل کنم. به اتاقمان رفتم و روی تختِ مادرم نشستم. هنوز بویِ عطرِ تهیونگ در فضا بود.
عذابِ وجدان، مثلِ موریانهای که در حالِ جویدنِ دیوارهایِ ذهنم باشد، روحم را میخورد. من در حالِ خیانت به تنها کسی بودم که صادقانه دوستم داشت. با خودم فکر میکردم: *«سنا، تو داری چیکار میکنی؟ تو داری خوشبختیِ اون رو به لجن میکشی.»*
اما بعد، تصویرِ دیشب در آپارتمان، لمسِ دستانِ تهیونگ و آن نگاهِ عمیقش در ذهنم جان گرفت. آن کششِ ممنوعه، آن حسِ قدرت و خطری که در وجودش بود... من دیگر نمیتوانستم خودم را از آن جدا کنم.
ساعاتی بعد، صدایِ باز شدنِ درِ آپارتمان آمد. لیسان با چهرهای درخشان وارد شد و جعبهی کوچکِ مخملی را به من نشان داد.
«ببین چقدر زیباست، سنا! تهیونگ دقیقاً همون چیزی رو انتخاب کرد که میخواستم.»
تهیونگ پشتِ سرش ایستاده بود. دستش را رویِ شانهی لیسان گذاشت، اما نگاهش مستقیم به من دوخته شده بود. او هیچ لبخندی بر لب نداشت؛ فقط با حالتی که انگار داشت مرا برایِ کاری که قرار بود در آینده انجام دهم آماده میکرد، سرم را تأیید کرد.
در آن لحظه فهمیدم که تهیونگ، لیسان را برایِ خوشبختیاش انتخاب نکرده؛ او با آن حلقه، داشت قفسِ خودمان را محکمتر میکرد. من هم، با هر باری که به مادرم لبخندِ دروغین میزدم، در حالِ فرورفتن در گردابی بودم که دیگر راهِ فراری نداشت.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۰۳
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط