{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✍🏼تنهایی،

✍🏼تنهایی،
سکوت نیست؛
تنهایی، فریادی است که گلویش خشک شده،
فریادی که در میانِ دیواره‌هایِ جمجمه‌ام،
مثلِ استخوان، می‌شکند!

من در میانِ این تنهایی،
در میانِ یکِ جنگِ بی‌وقفه، ایستاده‌ام؛
جایی که خاطرات،
مثلِ شیشه‌هایِ شکسته،
به سویِ روحم پرتاب می‌شوند،
و هر تکه،
زخمی عمیق‌تر از قبلی،
بر تنِ من می‌زند.

آشوب است...
مثلِ طوفانی که خانه‌ی من را در هم می‌کوبد،
مثلِ دریایی که در میانِ سینه‌ام،
در حالِ فرو ریختن است؛
من غرق می‌شوم،
اما نه در آب،
بلکه در غبارِ نبودِ تو!

هر گوشه از این اتاق،
یک جبهه‌ی جنگ است؛
سایه ها، با من می‌جنگند،
و زمان، مثلِ تیغه‌ای تیز،
پوستِ روزها را می‌درد.

من از تنهایی،
نمی‌ترسم...
من از این «هیاهویِ بی‌‌صدا»،
از اینِ دردی که در رگ‌هایم،
مثلِ اسید می‌جوشد،
از این که در میانِ این همه ویرانی،
هنوز،
در جستجویِ ردپایِ تو هستم،
می‌ترسم!
#دلنوشته_های_یک_زن
دیدگاه ها (۰)

✍🏼جدایی،آن پایانِ ناتمامِ یک داستان است؛همان‌جا که کلمات تما...

✍🏼جاده،خطی کشیده شده بر پهنه سکوت،و من،نقطه‌ای تکافتاده در م...

✍🏼در میان شلوغیِ روزها،تو تنها سکوتی هستیکه در گوشِ جانم، آو...

تو رفتیشهر در تو سوختباغ در تو سوختاما دو دست جوانتبشارت فرد...

پارت دو: جنگ، بی رحم و خسته کننده، ماه هابودکه پاریس واطرافش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط