{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love³⁹


باران بی‌امان می‌بارید، گویی آسمان نیز با من همدردی می‌کرد. هر قطره‌یِ آن، نمکی بود بر زخم‌هایِ روحم. اشک‌هایی که در ایستگاهِ پلیس، به زورِ خودم سرکوب کرده بودم، حالا در سکوتِ شب و خلوتِ کوچه‌هایِ خیس، رها شده بودند.

چند خیابان آن‌طرف‌تر از خانه‌یِ کیونگ می، در سایه‌یِ یک ساختمانِ متروکه، ایستاده بودم. پاهایم از دویدنِ بی‌وقفه و دردِ ناشی از افتادن، می‌لرزید. اما این دردِ جسمی، هیچ در مقابلِ دردهایِ روحی‌ام نبود.

تصویرِ جانگکوک در ذهنم تکرار می‌شد. آن نگاهِ مردد، آن اشاره‌یِ ناگهانی به پنجره... آیا واقعاً به من کمک کرده بود؟ یا همه‌یِ آن هم بخشی از یک نقشه‌یِ شوم بود؟

بغضِ گلویم را فشرد. دیگر نمی‌توانستم مقاومت کنم. صدایِ هق‌هقِ گریه‌ام در صدایِ باران گم شد.

«جونگکوک...» زیرِ لب زمزمه کردم، صدایی که از شدتِ اندوه، به سختی شنیده می‌شد. «لطفاً تنهام نزار...»

قطره‌هایِ اشک، با قطره‌هایِ باران در هم می‌آمیختند و رویِ صورتم جاری می‌شدند. «تو... تو تنها کسی بودی که واقعاً باهام بود...»

یادم آمد، چطور در طولِ تحقیقات، جانگکوک تنها کسی بود که با دلسوزی و جدیت به من گوش می‌داد. کسی که باورم داشت. کسی که وقتی همه چیز را اشتباه می‌فهمیدم، مرا راهنمایی می‌کرد.

«حتی... حتی جیمینم نبود...» اشک‌هایم شدت گرفتند. جیمین، که فکر می‌کردم تنها دلخوشیِ امنِ من است، او هم حقیقت را پنهان کرده بود. او هم مرا فریب داده بود.

«تنهام نزار...» این خواهش، نه فقط از جانگکوک، بلکه از تمامِ دنیایِ کوچکی بود که حالا در حالِ فرو ریختن بود. حسِ تنهاییِ مطلق، وجودم را بلعید. در میانِ این همه دروغ، تنها امیدم، همان کسی بود که حالا نمی‌دانستم دشمن است یا دوست.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴⁰باران شدت گرفت. با...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love⁴¹و در میانِ آن صحنه...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁸«برو!» صدایِ جانگک...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁷حضورِ ناگهانیِ پدر...

خسته ام از خود گریزانم.... نمی دانم چرا!.......3

گرچه حالم را نمی فهمی نگاهم را بفهمقطره های اشک‌ ِسرد بی گنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط