Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love³⁸
«برو!» صدایِ جانگکوک، که حالا با پدرِ کیونگ می درگیر بود، از میانِ هیاهو به گوشم رسید. «برو و به کسی که باید، خبر بده!»
این آخرین حرفی بود که از او شنیدم. با قلبی که از ترس و امید در هم آمیخته بود، از پنجره بیرون پریدم. بارانِ شدید، صورتم را میشست و صدایِ رعد و برق، هیاهویِ درونم را تشدید میکرد.
به زمین که رسیدم، دردِ شدیدی در پاهایم پیچید، اما وحشتِ آن خانه، مرا به جلو میراند. باید به پلیس خبر میدادم. به کسی که میتوانست مرا نجات دهد. اما کی؟ جانگکوک... آیا او واقعاً به من کمک کرد؟ یا این هم بخشی از یک بازیِ پیچیدهتر بود؟
در میانِ تاریکی و باران، به سمتِ نزدیکترینِ ایستگاهِ پلیس دویدم. هر سایهای، هر صدایی، مرا به وحشت میانداخت. آیا پدرِ کیونگ می و نیروهایش، دنبالم میآمدند؟ آیا جانگکوک، توانسته بود خودش را نجات دهد؟
وقتی به ایستگاهِ پلیس رسیدم، نفسنفسزنان، به اولین پلیسی که دیدم، ماجرا را گفتم. اما در نگاهِ او، نه دلسوزی، که تردید موج میزد. گویی حرفهایِ مرا باور نداشت.
«شما کی هستید؟ و چرا اینقدر آشفتهاید؟»
تمامِ وجودم فریاد میزد که این تازه آغازِ ماجراست. بازیِ مرگ و خیانت، تازه واردِ مرحلهیِ خطرناکتری شده بود. و من، در میانِ شعلههایِ این دروغها، به دنبالِ یافتنِ ذرهای حقیقت، و راهی برایِ فرار بودم.
ادامه دارد...
Sweet Love³⁸
«برو!» صدایِ جانگکوک، که حالا با پدرِ کیونگ می درگیر بود، از میانِ هیاهو به گوشم رسید. «برو و به کسی که باید، خبر بده!»
این آخرین حرفی بود که از او شنیدم. با قلبی که از ترس و امید در هم آمیخته بود، از پنجره بیرون پریدم. بارانِ شدید، صورتم را میشست و صدایِ رعد و برق، هیاهویِ درونم را تشدید میکرد.
به زمین که رسیدم، دردِ شدیدی در پاهایم پیچید، اما وحشتِ آن خانه، مرا به جلو میراند. باید به پلیس خبر میدادم. به کسی که میتوانست مرا نجات دهد. اما کی؟ جانگکوک... آیا او واقعاً به من کمک کرد؟ یا این هم بخشی از یک بازیِ پیچیدهتر بود؟
در میانِ تاریکی و باران، به سمتِ نزدیکترینِ ایستگاهِ پلیس دویدم. هر سایهای، هر صدایی، مرا به وحشت میانداخت. آیا پدرِ کیونگ می و نیروهایش، دنبالم میآمدند؟ آیا جانگکوک، توانسته بود خودش را نجات دهد؟
وقتی به ایستگاهِ پلیس رسیدم، نفسنفسزنان، به اولین پلیسی که دیدم، ماجرا را گفتم. اما در نگاهِ او، نه دلسوزی، که تردید موج میزد. گویی حرفهایِ مرا باور نداشت.
«شما کی هستید؟ و چرا اینقدر آشفتهاید؟»
تمامِ وجودم فریاد میزد که این تازه آغازِ ماجراست. بازیِ مرگ و خیانت، تازه واردِ مرحلهیِ خطرناکتری شده بود. و من، در میانِ شعلههایِ این دروغها، به دنبالِ یافتنِ ذرهای حقیقت، و راهی برایِ فرار بودم.
ادامه دارد...
- ۲۳۱
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط