love from hate
love from hate
پارت 16
فردا صبح
ویو هان
با اشک و ناراحتی به سمت کلیسای که قرار بود توش من او دختره که حتی ندیده بودمش ازدواج کنیم با چان رفتم. یعنی... یعنی قرار نیست بالینو باشم؟ یعنی دیگه خرگوش کوچولوم نمیبینم؟ یواش گریه کردم چان فهمید.
چان : هان عزیزم من بهت قول میدم قرار نیست چیزی بشه. صبور باش.
با این حرف چان تعجب کردم.
هان( با تعجب ) : میخوای چیکار کنی؟!!
چان( بالبخند ): فکر کردی من میزارم کسی کاری کنه سنجاب کوچولو داداشم ازش جدا شه؟
هان : چان بخودت اسیب نزنی؟
چان : نگران نباش.
رسیدیم به کلیسا. وارد شدیم واقعا کلیسا قشنگی بود ولی رویا این کلیسا رو من برای ازدواج ام با لینو داشتم نه با یه دختر که نمیشناسمش.
لیونگ : به به اقا داما خوش اومدی.
هان : سلام.
لیونگ : بیا الان سوزی میاد و شروع میکنیم .
چان : لیونگ تا چانگبین رو ندی از هان خبری نیست من که میشناسی.
لیونگ : باشه.
اشاره ای به یکی از افرادش کرد . اون فرد رفت و چند دقیقه بعد با چانگبین اومد دست و دهنش رو بسته بودن و تا من دید من گریه کردم و اون هم عصبی شد اون فرد رو با یه ضربه بیهوش کرد به سمت من و چان اومد و افراد توی بغل چان . ا صبح
ویو هان
با اشک و ناراحتی به سمت کلیسای که قرار بود توش من او دختره که حتی ندیده بودمش ازدواج کنیم با چان رفتم. یعنی... یعنی قرار نیست بالینو باشم؟ یعنی دیگه خرگوش کوچولوم نمیبینم؟ یواش گریه کردم چان فهمید.
چان : هان عزیزم من بهت قول میدم قرار نیست چیزی بشه. صبور باش.
با این حرف چان تعجب کردم.
هان( با تعجب ) : میخوای چیکار کنی؟!!
چان( بالبخند ): فکر کردی من میزارم کسی کاری کنه سنجاب کوچولو داداشم ازش جدا شه؟
هان : چان بخودت اسیب نزنی؟
چان : نگران نباش.
رسیدیم به کلیسا. وارد شدیم واقعا کلیسا قشنگی بود ولی رویا این کلیسا رو من برای ازدواج ام با لینو داشتم نه با یه دختر که نمیشناسمش.
لیونگ : به به اقا داما خوش اومدی.
هان : سلام.
لیونگ : بیا الان سوزی میاد و شروع میکنیم .
چان : لیونگ تا چانگبین رو ندی از هان خبری نیست من که میشناسی.
لیونگ : باشه.
اشاره ای به یکی از افرادش کرد . اون فرد رفت و چند دقیقه بعد با چانگبین اومد دست و دهنش رو بسته بودن و تا من دید من گریه کردم و اون هم عصبی شد اون فرد رو با یه ضربه بیهوش کرد به سمت من و چان اومد و افراد توی بغل چان .
پارت 16
فردا صبح
ویو هان
با اشک و ناراحتی به سمت کلیسای که قرار بود توش من او دختره که حتی ندیده بودمش ازدواج کنیم با چان رفتم. یعنی... یعنی قرار نیست بالینو باشم؟ یعنی دیگه خرگوش کوچولوم نمیبینم؟ یواش گریه کردم چان فهمید.
چان : هان عزیزم من بهت قول میدم قرار نیست چیزی بشه. صبور باش.
با این حرف چان تعجب کردم.
هان( با تعجب ) : میخوای چیکار کنی؟!!
چان( بالبخند ): فکر کردی من میزارم کسی کاری کنه سنجاب کوچولو داداشم ازش جدا شه؟
هان : چان بخودت اسیب نزنی؟
چان : نگران نباش.
رسیدیم به کلیسا. وارد شدیم واقعا کلیسا قشنگی بود ولی رویا این کلیسا رو من برای ازدواج ام با لینو داشتم نه با یه دختر که نمیشناسمش.
لیونگ : به به اقا داما خوش اومدی.
هان : سلام.
لیونگ : بیا الان سوزی میاد و شروع میکنیم .
چان : لیونگ تا چانگبین رو ندی از هان خبری نیست من که میشناسی.
لیونگ : باشه.
اشاره ای به یکی از افرادش کرد . اون فرد رفت و چند دقیقه بعد با چانگبین اومد دست و دهنش رو بسته بودن و تا من دید من گریه کردم و اون هم عصبی شد اون فرد رو با یه ضربه بیهوش کرد به سمت من و چان اومد و افراد توی بغل چان . ا صبح
ویو هان
با اشک و ناراحتی به سمت کلیسای که قرار بود توش من او دختره که حتی ندیده بودمش ازدواج کنیم با چان رفتم. یعنی... یعنی قرار نیست بالینو باشم؟ یعنی دیگه خرگوش کوچولوم نمیبینم؟ یواش گریه کردم چان فهمید.
چان : هان عزیزم من بهت قول میدم قرار نیست چیزی بشه. صبور باش.
با این حرف چان تعجب کردم.
هان( با تعجب ) : میخوای چیکار کنی؟!!
چان( بالبخند ): فکر کردی من میزارم کسی کاری کنه سنجاب کوچولو داداشم ازش جدا شه؟
هان : چان بخودت اسیب نزنی؟
چان : نگران نباش.
رسیدیم به کلیسا. وارد شدیم واقعا کلیسا قشنگی بود ولی رویا این کلیسا رو من برای ازدواج ام با لینو داشتم نه با یه دختر که نمیشناسمش.
لیونگ : به به اقا داما خوش اومدی.
هان : سلام.
لیونگ : بیا الان سوزی میاد و شروع میکنیم .
چان : لیونگ تا چانگبین رو ندی از هان خبری نیست من که میشناسی.
لیونگ : باشه.
اشاره ای به یکی از افرادش کرد . اون فرد رفت و چند دقیقه بعد با چانگبین اومد دست و دهنش رو بسته بودن و تا من دید من گریه کردم و اون هم عصبی شد اون فرد رو با یه ضربه بیهوش کرد به سمت من و چان اومد و افراد توی بغل چان .
- ۱۲.۷k
- ۲۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط