***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
# پارت ۲۶: فراتر از غرور (پایان)
نیمه شب بود و سئول غرق در سکوت بود، اما در دنیای درونِ جونگکوک، طوفانی به پا بود. او در حالی که بطریِ شراب در دستش بود، روی مبل ولو شده بود و با چشمانی خمار و بیروح به سقف خیره شده بود. هر بار که پلک میزد، تصویرِ لیها در ذهنش پخش میشد؛ همان لبهای سرد، همان نگاههای مغرور و همان گرمایِ پنهانی که فقط خودش از آن باخبر بود. او مست بود، اما نه از شراب، بلکه از نبودِ او.
در همین حال، در آن سوی دنیا، خبری به لیها رسید که تمامِ وجودش را به آتش کشید. او دیگر به فکرِ هزینهها یا منطق نبود. با تمامِ قدرت و با استفاده از جت شخصی که میلیاردها وون برایش هزینه شده بود، تمامِ توانش را به کار گرفت تا از میانِ آن آسمانِ ممنوعه و پر از خطر، به سمتِ سئول پرواز کند.
در آپارتمانِ تاریک، جونگکوک حتی وقتی صدای باز شدنِ در را شنید، سرش را برنگرداند. او با خود فکر کرد: *«حتماً پدرش است... حتماً یکی آمده تا با این حالِ من روبرو شود.»* اما ناگهان، در میانهیِ افکارش، کسی بطریِ شراب را از دستش کشید و محتویاتش به سمت لباسهای او پاشید.
«جونگکوک! با خودت چیکار کردی؟!» صدایِ مقتدر اما لرزانِ لیها در اتاق پیچید.
جونگکوک با نگاهی گیج و مات، سرش را بالا آورد: «لیها... خودتی؟»
«آره جونگکوک، منم لیها! بلند شو... چقدر داغی!» لیها با نگرانی به سمت او رفت.
اما جونگکوک اهمیتی به اعتراضهای او نداد. او فقط با تمامِ وجودِ دلتنگش، لیها را در آغوش کشید و او را به خود فشرد.لباس های ابریشمی لیها با گرمایِ بدنِ مستِ جونگکوک خیس ار عرق بود انا جونگ کوک رهایش نکرد.
«دلم برات تنگ شده بود...» جونگکوک با صدایی که از شدتِ بغض و مستی میلرزید، زمزمه کرد: «میدونستی نه ماهه که تو فرانسه ای؟ نه ماه...»
لیها، با تمامِ خستگی و استرسی که در وجودش بود، با زور جونگکوک را بلند کرد و سعی کرد او را به سمتِ تخت ببرد. او میخواست او را آرام کند، اما جونگکوک، بدون اینکه اجازه بگیرد، دوباره او را در آغوش گرفت و با او به خواب رفت.
لیها، که دیگر توانِ مقاومت نداشت، مجبور شد در کنار او باقی بماند. در سکوتِ شب، در حالی که به صورتِ جونگکوک خیره شده بود، فهمید که هنوز هم همان چشمهای درشت و آرامبخش را دارد. او در میانهیِ آن همه سختی، دوباره به همان «پناه» رسیده بود.
صبح روز بعد، نورِ ملایم خورشید به اتاق رسید. جونگکوک وقتی بیدار شد، با نگاهی لبریز از عشق، لیها را بوسید و او را محکم در آغوش کشید: «دلم خیلی برات تنگ شده بود، لیها.»
لیها با لبخندی که از تهِ دل بود، گفت: «منم، جونگکوک.»
جونگکوک دستش را روی پوستِ او کشید و گفت: «اما هنوزم تنت سرده...»
لیها با نگاهی نافذ و لبخندی شیطنتآمیز پاسخ داد: «هنوزم بدنت داغه... فقط میخوام بدونم لبهات هم همینطوره یا نه؟»
او انگشتش را جلوی دهانش گذاشت، تا بخواهد بگوید «معذرت میخوام»، اما قبل از اینکه کلمه از دهانش خارج شود، جونگکوک لبهایش را با بوسهای عمیق و پر از اشتیاق بست.
***
**بسیار خب...**
گاهی اوقات، غرور به هیچ دردی نمیخورد. آدمها به پناه نیاز دارند. بعضیها در زندگی، پناه میشوند و بعضیها طوفان؛ بعضیها مثل جونگکوک، هم پناه هستند و هم طوفان. آدمها با هم فرق دارند، اما نباید فقط به حرفهایشان دقت کرد، بلکه باید به عملشان نگریست.
**پایان داستان**
# پارت ۲۶: فراتر از غرور (پایان)
نیمه شب بود و سئول غرق در سکوت بود، اما در دنیای درونِ جونگکوک، طوفانی به پا بود. او در حالی که بطریِ شراب در دستش بود، روی مبل ولو شده بود و با چشمانی خمار و بیروح به سقف خیره شده بود. هر بار که پلک میزد، تصویرِ لیها در ذهنش پخش میشد؛ همان لبهای سرد، همان نگاههای مغرور و همان گرمایِ پنهانی که فقط خودش از آن باخبر بود. او مست بود، اما نه از شراب، بلکه از نبودِ او.
در همین حال، در آن سوی دنیا، خبری به لیها رسید که تمامِ وجودش را به آتش کشید. او دیگر به فکرِ هزینهها یا منطق نبود. با تمامِ قدرت و با استفاده از جت شخصی که میلیاردها وون برایش هزینه شده بود، تمامِ توانش را به کار گرفت تا از میانِ آن آسمانِ ممنوعه و پر از خطر، به سمتِ سئول پرواز کند.
در آپارتمانِ تاریک، جونگکوک حتی وقتی صدای باز شدنِ در را شنید، سرش را برنگرداند. او با خود فکر کرد: *«حتماً پدرش است... حتماً یکی آمده تا با این حالِ من روبرو شود.»* اما ناگهان، در میانهیِ افکارش، کسی بطریِ شراب را از دستش کشید و محتویاتش به سمت لباسهای او پاشید.
«جونگکوک! با خودت چیکار کردی؟!» صدایِ مقتدر اما لرزانِ لیها در اتاق پیچید.
جونگکوک با نگاهی گیج و مات، سرش را بالا آورد: «لیها... خودتی؟»
«آره جونگکوک، منم لیها! بلند شو... چقدر داغی!» لیها با نگرانی به سمت او رفت.
اما جونگکوک اهمیتی به اعتراضهای او نداد. او فقط با تمامِ وجودِ دلتنگش، لیها را در آغوش کشید و او را به خود فشرد.لباس های ابریشمی لیها با گرمایِ بدنِ مستِ جونگکوک خیس ار عرق بود انا جونگ کوک رهایش نکرد.
«دلم برات تنگ شده بود...» جونگکوک با صدایی که از شدتِ بغض و مستی میلرزید، زمزمه کرد: «میدونستی نه ماهه که تو فرانسه ای؟ نه ماه...»
لیها، با تمامِ خستگی و استرسی که در وجودش بود، با زور جونگکوک را بلند کرد و سعی کرد او را به سمتِ تخت ببرد. او میخواست او را آرام کند، اما جونگکوک، بدون اینکه اجازه بگیرد، دوباره او را در آغوش گرفت و با او به خواب رفت.
لیها، که دیگر توانِ مقاومت نداشت، مجبور شد در کنار او باقی بماند. در سکوتِ شب، در حالی که به صورتِ جونگکوک خیره شده بود، فهمید که هنوز هم همان چشمهای درشت و آرامبخش را دارد. او در میانهیِ آن همه سختی، دوباره به همان «پناه» رسیده بود.
صبح روز بعد، نورِ ملایم خورشید به اتاق رسید. جونگکوک وقتی بیدار شد، با نگاهی لبریز از عشق، لیها را بوسید و او را محکم در آغوش کشید: «دلم خیلی برات تنگ شده بود، لیها.»
لیها با لبخندی که از تهِ دل بود، گفت: «منم، جونگکوک.»
جونگکوک دستش را روی پوستِ او کشید و گفت: «اما هنوزم تنت سرده...»
لیها با نگاهی نافذ و لبخندی شیطنتآمیز پاسخ داد: «هنوزم بدنت داغه... فقط میخوام بدونم لبهات هم همینطوره یا نه؟»
او انگشتش را جلوی دهانش گذاشت، تا بخواهد بگوید «معذرت میخوام»، اما قبل از اینکه کلمه از دهانش خارج شود، جونگکوک لبهایش را با بوسهای عمیق و پر از اشتیاق بست.
***
**بسیار خب...**
گاهی اوقات، غرور به هیچ دردی نمیخورد. آدمها به پناه نیاز دارند. بعضیها در زندگی، پناه میشوند و بعضیها طوفان؛ بعضیها مثل جونگکوک، هم پناه هستند و هم طوفان. آدمها با هم فرق دارند، اما نباید فقط به حرفهایشان دقت کرد، بلکه باید به عملشان نگریست.
**پایان داستان**
- ۱۶۹
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط