{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# پارت هشتم: حصارِ گرم در شبِ سرد

# پارت هشتم: حصارِ گرم در شبِ سرد

سرمای شبانه، پارچه‌ی ابریشمیِ لباسِ صورتیِ لیها را به پوستش چسبانده بود. او در میانه‌ی آن سکوتِ ماه، تنها بود؛ یا حداقل، خودش این‌گونه فکر می‌کرد. تا اینکه ناگهان، حضورِ سنگین و گرمی از پشت سرش، اتمسفرِ سردِ بالکن را دگرگون کرد.

جونگ‌کوک بدون هیچ حرفی، به سمت او حرکت کرد. او نه به عنوان یک مأمور، بلکه به عنوان یک شکارچی که بالاخره به شکارش رسیده است، به لیها چسبید. بدنِ عضلانی و گرم او، مستقیماً به پشتِ لیها برخورد کرد و او را در میانِ حلقه‌ی بازویِ قدرتمندِ جونگ‌کوک محصور کرد. دستِ بزرگ و گرمِ جونگ‌کوک، دورِ کمرِ باریکِ لیها حلقه شد و او را به درونِ خود کشید؛ انگار می‌خواست با این کار، تمامِ فاصله‌هایِ ذهنی را از بین ببرد.

بادِ شب، با بی‌رحمی موهای مشکی و بلندِ لیها را در هوا پخش می‌کرد. تارهای سیاه و درخشان، روی صورت و شانه‌های او رقص می‌کردند و با رنگِ لطیفِ لباسِ صورتی‌اش، تضادِ خیره‌کننده‌ای ایجاد می‌کردند.

جونگ‌کوک، با حرکتی آرام و در عین حال مقتدر، یکی از دستانش را بالا آورد. او با انگشتانی که از شدتِ قدرت می‌لرزید، تارهایِ موی لیها را از روی گردن و شانه‌ی او کنار زد. پوستِ سردِ لیها در برابرِ انگشتانِ داغِ او، مثل برخوردِ یخ با آتش بود.

او لیها را کاملاً در حصار خود گرفت. برای اینکه راهِ فرار را به طور کامل ببندد، او را به سمتِ جلو هل داد. حالا لیها بینِ بدنِ گرمِ جونگ‌کوک در پشت و میله‌هایِ سرد و آهنیِ بالکن در جلو، گیر افتاده بود.

جونگ‌کوک دستانش را روی میله‌هایِ سردِ بالکن گذاشت و آن‌ها را محکم گرفت؛ به طوری که سرِ لیها در میانه‌ی دو دستِ او و بدنِ خودش، محصور شد. او حالا لیها را در میانِ یک "قفسِ انسانی" قرار داده بود.

رایحه‌ی شراب که از قبل در فضا بود، حالا با بویِ تلخِ پوستِ جونگ‌کوک و عطرِ تلخِ شب، ترکیب شده بود. لیها می‌توانست صدایِ ضربانِ قلبِ سنگینِ او را در پشتِ سرش حس کند. او در میانه‌ی آن دو نیرو —سرمایِ آهن و گرمایِ مهارنشدنیِ جونگ‌کوک— نفسش را در سینه حبس کرد. او نمی‌توانست حرکت کند؛ نه از ترس، بلکه از شدتِ آن الکتریسیته‌ای که میانِ آن‌ها جاری بود.

جونگ‌کوک سرش را کمی خم کرد، آن‌قدر نزدیک که لب‌هایش تقریباً با گوشِ لیها فاصله داشت. او با صدایی که از شدتِ کشش، بم‌تر و خش‌دارتر شده بود، زمزمه کرد:
«فکر کردی با این لباس‌ها... می‌تونی از من فرار کنی؟»
دیدگاه ها (۰)

# پارت نهم: تسلیمِ بیصدابادِ شب، پردههای نازکِ اتاق را به رق...

۱۶٠تایییی مبارکککحالا جایزه دارین الان تمام پارت قلب یخی رو ...

قلب یخی

قلب یخی

قلب یخی

عشق در قوانین مختلف پارت پنجملیها تیهونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط