{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میبینی؟

میبینی؟
به وسعت دریاها، دلتنگی غرق است در چشمانِ من !
از دلتنگی های بزرگ مثل نبودنت ، تا دلتنگی های کوچک مثل سومین چروک ریزِ کنار لبانت ، وقتی میخندی..
دلتنگ برای روزهایی که دنیا نخواست ، آدم ها نخواستند، حتی تو نخواستی و فقط من خواستم ..خواستم که سهم من باشی..
میبینی؟
برای تو ، بعدها فراموش خواهم شد..
شاید هم حق داشته باشی.. کسی را که در نا آرامی هایت، بی صدا “اَمّن یجیب” میخوانْد ، تو را میان کلمات و نه دستانش را در دستانت جا می‌کرد ،کسی که بی صدا و آرام دوستت داشت را حق داری مثل خودش همانقدر بی صدا و آرام فراموش کنی .. نامم را اما، ای کاش که در گوشه ی ذهنت نگه داری تا یادآوری آن، در روزهای بارانیِ پاییز که طبق عادت همیشگی ات عینکت را در آورده ای ،به صندلی ات تکیه داده ای و چشمانت را بسته ای ، سومین چروک ریزِ کنار لبانت را بسازد ..ای کاش که برای لحظاتی هرچند کوتاه ، نام کوچک من ، لبخند تو باشد ..
دیدگاه ها (۱۵۰)

زمستون بود هنوز تولد هیجده سالگیم نشده بود که اسمش اومد تو ش...

آهای ممنوعه جاان؛از ما که گذشت،،،اما به هرکس رسیدیبرایش از ب...

‍ نه چشم هایم به رنگ دریاست و نه از تمام دختران این شهر زیبا...

همه از زیبایی چشم های رنگی میگویند و دل به زیبایی فریبنده ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط