{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 16

سه روز از آن شب وحشتناک گذشته بود. سه روزی که برای پارک ات مثل سه قرن در جهنم گذشت. زخم گوشهٔ لبش کم‌کم داشت خوب می‌شد و جای کبودی روی گونهٔ راستش از بنفش تیره به زرد مایل به سبز تغییر رنگ داده بود. درد شکمش هم خوابیده بود، اما درد روحش... درد روحش هر روز عمیق‌تر و جانکاه‌تر می‌شد.

تهیونگ هر شب برای شام می‌آمد. مثل یک شوهر عاشق و مهربان رفتار می‌کرد، برایش غذا می‌کشید، از روزش می‌گفت، حتی برایش کتاب می‌خواند. اما ات دیگر گول این نقاب را نمی‌خورد. حالا دیگر آن لبخند گرم و آن چشم‌های نرم را می‌دید و پشتشان، مشت گره‌کرده‌ای را تصور می‌کرد که هر لحظه ممکن بود فرود بیاید. او حالا مثل یک حیوان زخمی بود که یاد گرفته بود شکارچی‌اش همیشه در کمین است، حتی وقتی که نوازشش می‌کند.

اما ات تسلیم نشده بود. روح سرکش و باهوشش در خفا نقشه می‌کشید. سه روز تمام، رفتار و عادت‌های نگهبان‌ها را زیر نظر گرفته بود. فهمیده بود که شیفت‌ها ساعت دوازده شب عوض می‌شوند و یک فاصلهٔ پانزده دقیقه‌ای بین تعویض نگهبان راهروی طبقهٔ سوم وجود دارد. فهمیده بود که پنجرهٔ انتهای راهرو، درست کنار راه‌پلهٔ خدماتی، میلهٔ آهنی‌اش کمی لق است. فهمیده بود که آشپزخانهٔ اصلی در طبقهٔ همکف، یک در خروجی کوچک برای حمل زباله دارد که فقط با یک قفل ساده بسته می‌شود.

امشب، شب فرار بود. یا حداقل، این چیزی بود که ات با خودش فکر می‌کرد.

ساعت 11:45 شب بود. ات مثل همیشه روی تخت دراز کشیده بود و خودش را به خواب زده بود. اما قلبش چنان بلند می‌زد که می‌ترسید نگهبان‌های پشت در هم صدایش را بشنوند. زیر بالش، سنجاق سری را که از کشوی میز آرایش پیدا کرده بود، پنهان کرده بود. یک سنجاق سر ساده، اما برای باز کردن قفل‌های ابتدایی کافی بود.

صدای تعویض شیفت از پشت در به گوش رسید. زمزمه‌های کوتاه، صدای قدم‌هایی که دور می‌شدند و بعد... سکوت. سکوت سنگین و پر از فرصت.

ات مثل فنر از تخت بیرون پرید. پاهای برهنه‌اش بی‌صدا روی کف چوبی اتاق حرکت کردند. لباس بلند ابریشمی مشکی که تهیونگ برایش خریده بود را به تن داشت، چون تنها لباسی بود که به او داده بودند. لباسی که بیشتر شبیه لباس خواب بود تا چیزی که بشود با آن فرار کرد. اما چاره‌ای نداشت.

با دست‌های لرزان، سنجاق سر را توی قفل در فرو برد. نفسش را حبس کرده بود. چند ثانیه کار کرد، عرق سرد روی پیشانی‌اش نشست. «خواهش می‌کنم... خواهش می‌کنم...» زیر لب زمزمه می‌کرد.

کلیک!

قفل باز شد. صدای کوچکی که برای ات مثل صدای ارکستر پیروزی بود. در را به آرامی باز کرد و سرش را بیرون آورد. راهرو خلوت بود. نور زرد و کم‌رمق لوسترهای دیواری، سایه‌های بلند و ترسناکی روی دیوارهای کاغذدیواری شرابی انداخته بودند. انتهای راهرو، درست همانطور که برنامه‌ریزی کرده بود، خالی بود.
دیدگاه ها (۲)

بانو فالو شهhttps://wisgoon.com/jeon_giso1

قشنگم فالو شهhttps://wisgoon.com/mnsevda

[12:00 شب...]صدای تیک‌تاک ساعت با نور کم‌رنگ راهرو قاطی شده ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁷همه چراغ ها خاموش بود و ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط