{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی استرسی هستی :

وقتی استرسی هستی :
دریکو : توی سالن اجتماعات بودی و پاهاتو تکون می‌دادی و به خاطر ocd چراغ های سالن رو می‌شماردی و اورثینک میکردی
دستی دورت حلقه شد سرتو بالا آوردی و نگاهش کردی به سمت راهرو بردن و رداتو در آورد چون عرق میکردی و گرمت میشد
دستتو بوسید و بغلت کرد
دریکو : میشه انقدر فکر نکنی تو فوق العاده ای خمین انقدر به حرفشون اهمیت نده اونا چی از تو میدونن

تام : تو کتابخونه بود و درس میخوند تو هم دستاتو روی هم فشار می‌دادی خاطرات بدی که با پدرت داشتی باعث میشدن خشم ات فوران کنه اون بهت گفته بود بی‌مصرف چون نمیخواستی با کسی که اون میگفت ازدواج کنی کلماتش باعث می‌شد بخوای گریه کنی از وقتی یادت میومد همین جوری بود
تام : بس کن ا.ت
ا.ت : چی
تام : تا کی میخوای به اون آدم احمق فکر کنی هان ولش کن ا.ت تو خیلی با ارزش تری
دستات که عرق کرده بودنو قرمز شده بودنو بوسید
تام : دیگه فکر نکن باشه

متیو : بعد جلسه مرگخوار ها وای نه تو باید جاسوسی یکی از پرفسور های هاگوارتز رو میکردی نمیخواستی حتی بهش فکر کنی تصورش هم برات مشکل بود دستاش دور کمرت حلقه شد
ا.ت : متیو نمیتونم من خراب میکنم بعد اخراج نیسم و پدرت میکشتم و میرم جهنم و بدبخت میشم و دیگه تورو
متیو : هی هی بسه چیزی نیست خب ۴ تا عکسه من میگیرم تو فقط آورم باش و نمیر و از من دور نشو
گردنتو بوسید

تئو :تو خوابگاهت بودی به خاطر استرس دل درد گرقته بودی و نتونسته بودی سر کلاسا بری در خوابگاه باز شد که تئو اومد
تئو : اوه بیبی برای موضوع به اون سادگی ؟
سرتو تکون دادی که ادامه داد
تئو : واقعا ارزشه نداره بیا بهت قرص بدم بعدشم ام فیلم یا کتاب میدونم آرومت میکنن

ریگولوس : تو برج نجوم بودی و داشتی از استرس پر پر میشدی اگه خانواده‌ت نگذارن باهاش باشی چی بعد ۴ سال میخواستی دربارش با اونا حرف بزنی پاتو تکون می‌دادی و لباتو میجویدی که صدای قدم هاشو شنیدی
ریگولوس : چی شده ا.ت یه موضوع دیگه
ا.ت : اگه
ریگولوس : ببین میشه بدونم کدوم یکی از چیزایی که تاحالا اینجوری براش استرس داشتی اتفاق افتاده
ا.ت : هیچی کدوم ولی
بعد مکثی ادامه دادی
ا.ت : راس میگی
ریگولوس : من همیشه راست میگم

لورنزو : به نور ماه نگاه کردی و چشمات پر اشک شدن دلت درد میکرد به خاطر امتحانا نگران بودی و پریود بودی بدتر از این نمیشد که با شنیدن صدای قدم هاش که به سمتت میومد به خودت اومدی
لورنزو : چیشده روح کوچولو
ا.ت : حوصله ندارم انزو
دستشو دور کمرت و دست دیگرو ریزشکمت گذاشت و ماساژ داد
اشکاتو پاک کردیو سرتو توی سینش گذاشته دستاشو دورت حلقه کرد و براید به سمت خوابگاهت برد و کل شب پیشت موند
دیدگاه ها (۰)

P5 هوفف اینم تموم شد ۲ برابر همه پرفسور ها روی هم تکلیف میده...

P4 به سمت میزی رفتم و با دخترا آشنا شدم و شروع کردیم به حرف ...

ریکشن پسرای اسلیترین وقتی که..

ریکشن پسرای اسلیترین وقتی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط