ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:22
جیغ جیسو دوباره توی خونه پیچید.
^کمک کنید!
ا/ت بدون فکر کردن دوید سمت در.
ولی قبل از اینکه دستش به دستگیره برسه، تهیونگ مچش رو گرفت.
+ولم کن!
_نه.
+جیسو اون بیرونه!
چشمهای تهیونگ روی در قفل شده بود.
انگار به چیزی گوش میداد که بقیه نمیشنیدن.
و بعد خیلی آروم گفت:
_اون صدا جیسو نیست.
سکوت.
لوسی رنگش پرید.
"چی...؟"
جیغ دوباره شنیده شد.
این بار دقیقاً با صدای جیسو.
^ا/ت... خواهش میکنم درو باز کن!
موهای پشت گردن ا/ت سیخ شد.
صدای جیسو بود.
کاملاً.
ولی تهیونگ هنوز تکون نمیخورد.
_اگه درو باز کنی، همهمون میمیریم.
در همون لحظه...
صدای گوشی ا/ت بلند شد.
همه از جا پریدن.
روی صفحه نوشته شده بود:
* جیسو *
ا/ت با دست لرزون تماس رو جواب داد.
+جیسو؟!
صدای نفسنفس زدن دختر از پشت خط اومد.
^ا/ت... گوش کن... هر کاری میکنی در خونه رو باز نکن!
قلب ا/ت فرو ریخت.
+چی؟
^من خونه نیستم!
همزمان...
سه ضربه محکم به در خورد.
بوم!
بوم!
بوم!
لوسی جیغ کوتاهی کشید.
جیسو پشت تلفن تقریباً گریه میکرد.
^یه چیزی داره دنبالم میاد!
تهیونگ آروم چشمهاشو بست.
انگار بدترین حدسش تأیید شده بود.
+تهیونگ... چی داره اتفاق میفته؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد به عکس قدیمی روی میز نگاه انداخت.
همون عکسی که از بین صفحات کتاب افتاده بود.
چهار نفر.
سه دختر.
یک پسر.
و فقط یک بازمانده.
تهیونگ خیلی آهسته گفت:
_چون جیسو از نسل اون چهار نفره.
نفس ا/ت بند اومد.
+چی؟!
_دختری که در احضار دوم زنده موند...
تهیونگ نگاهشو به گوشی دوخت.
_مادربزرگ جیسو بود.
همه ساکت شدن.
حتی لوسی.
حتی بارون.
انگار دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
و بعد...
صدای خندهای از پشت در شنیده شد.
نه صدای جیسو.
نه صدای انسان.
صدایی بم و کشدار که باعث شد شیشههای خونه بلرزن.
تهیونگ خیلی آرام زیر لب گفت:
_پیداشون کرد...
+کیو؟
چشمهای سیاه مرد به سمت ا/ت برگشت.
و برای اولین بار، توی نگاهش نگرانی دیده میشد.
_اون شیاطینی که منو تبعید کردن.
و ناگهان وسط اتاق، درست روی جلد کتاب...
اولین ترکِ سیاه ظاهر شد.
مثل شکستن شیشه.
مثل باز شدن چیزی...
از آن طرف دنیا.
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:22
جیغ جیسو دوباره توی خونه پیچید.
^کمک کنید!
ا/ت بدون فکر کردن دوید سمت در.
ولی قبل از اینکه دستش به دستگیره برسه، تهیونگ مچش رو گرفت.
+ولم کن!
_نه.
+جیسو اون بیرونه!
چشمهای تهیونگ روی در قفل شده بود.
انگار به چیزی گوش میداد که بقیه نمیشنیدن.
و بعد خیلی آروم گفت:
_اون صدا جیسو نیست.
سکوت.
لوسی رنگش پرید.
"چی...؟"
جیغ دوباره شنیده شد.
این بار دقیقاً با صدای جیسو.
^ا/ت... خواهش میکنم درو باز کن!
موهای پشت گردن ا/ت سیخ شد.
صدای جیسو بود.
کاملاً.
ولی تهیونگ هنوز تکون نمیخورد.
_اگه درو باز کنی، همهمون میمیریم.
در همون لحظه...
صدای گوشی ا/ت بلند شد.
همه از جا پریدن.
روی صفحه نوشته شده بود:
* جیسو *
ا/ت با دست لرزون تماس رو جواب داد.
+جیسو؟!
صدای نفسنفس زدن دختر از پشت خط اومد.
^ا/ت... گوش کن... هر کاری میکنی در خونه رو باز نکن!
قلب ا/ت فرو ریخت.
+چی؟
^من خونه نیستم!
همزمان...
سه ضربه محکم به در خورد.
بوم!
بوم!
بوم!
لوسی جیغ کوتاهی کشید.
جیسو پشت تلفن تقریباً گریه میکرد.
^یه چیزی داره دنبالم میاد!
تهیونگ آروم چشمهاشو بست.
انگار بدترین حدسش تأیید شده بود.
+تهیونگ... چی داره اتفاق میفته؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد به عکس قدیمی روی میز نگاه انداخت.
همون عکسی که از بین صفحات کتاب افتاده بود.
چهار نفر.
سه دختر.
یک پسر.
و فقط یک بازمانده.
تهیونگ خیلی آهسته گفت:
_چون جیسو از نسل اون چهار نفره.
نفس ا/ت بند اومد.
+چی؟!
_دختری که در احضار دوم زنده موند...
تهیونگ نگاهشو به گوشی دوخت.
_مادربزرگ جیسو بود.
همه ساکت شدن.
حتی لوسی.
حتی بارون.
انگار دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
و بعد...
صدای خندهای از پشت در شنیده شد.
نه صدای جیسو.
نه صدای انسان.
صدایی بم و کشدار که باعث شد شیشههای خونه بلرزن.
تهیونگ خیلی آرام زیر لب گفت:
_پیداشون کرد...
+کیو؟
چشمهای سیاه مرد به سمت ا/ت برگشت.
و برای اولین بار، توی نگاهش نگرانی دیده میشد.
_اون شیاطینی که منو تبعید کردن.
و ناگهان وسط اتاق، درست روی جلد کتاب...
اولین ترکِ سیاه ظاهر شد.
مثل شکستن شیشه.
مثل باز شدن چیزی...
از آن طرف دنیا.
- ۴۶۳
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط