ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:21
هیچکس چیزی نگفت.
حتی بارون هم انگار آرومتر شده بود.
ا/ت فقط به تهیونگ خیره مونده بود.
_اون شب... اونجا بودم.
این جمله مدام توی سرش تکرار میشد.
+یعنی چی اونجا بودی؟
صدای خودش رو به سختی شناخت.
تهیونگ نگاهشو ازش نگرفت.
برای اولین بار فرار نمیکرد.
برای اولین بار داشت حقیقت رو میگفت.
_پدرت منو احضار کرده بود.
نفس ا/ت بند اومد.
+چی...؟
لوسی که روی کاناپه نشسته بود، سرشو بالا آورد.
تهیونگ ادامه داد:
_نه برای قدرت.
نه برای ثروت.
چشمهاش برای لحظهای تاریکتر شدن.
_برای محافظت از تو.
سکوت.
کامل.
ا/ت حس کرد دنیا زیر پاش خالی شده.
+من حتی به دنیا نیومده بودم...
_برای همین.
صدای تهیونگ عجیب آروم بود.
_چون قبل از تولدت فهمیده بودن.
+چی رو؟
این بار تهیونگ جواب نداد.
و همین باعث شد قلب ا/ت تندتر بزنه.
+چی رو فهمیده بودن؟
تهیونگ آروم چشمهاشو بست.
_اینکه تو با بقیه فرق داری.
باد سردی از پنجره شکسته رد شد.
لوسی زیر لب گفت:
"من اصلاً از این جمله خوشم نمیاد..."
هیچکس مخالفت نکرد.
چون هیچکدوم خوششون نیومده بود.
───
اون شب تا صبح کسی نخوابید.
لوسی روی مبل خوابش برد.
ولی ا/ت نه.
و تهیونگ هم نه.
هر دو روی ایوان نشسته بودن.
بارون بالاخره قطع شده بود.
برای اولین بار بعد از مدتها...
سکوتشون ناراحتکننده نبود.
فقط سنگین بود.
ا/ت به خیابون خالی خیره شد.
+پس تمام این مدت میشناختیم همو؟
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.
_نه.
+ولی اسممو میدونستی.
_آره.
+میدونستی کی هستم.
_آره.
ا/ت لبخند تلخی زد.
+عالیه.
بعد سرشو پایین انداخت.
+من هیچوقت انتخابی داشتم؟
این سؤال باعث شد تهیونگ ساکت بشه.
سکوتی طولانی.
خیلی طولانی.
و همین جواب بود.
قلب ا/ت درد گرفت.
چون فهمید جوابش احتمالاً نه بوده.
───
درست قبل از طلوع آفتاب...
اتفاق عجیبی افتاد.
کتاب.
همون کتاب چرمی.
خودش از روی میز افتاد.
تق.
هر سه نفر همزمان برگشتن سمتش.
صفحهها با سرعت شروع به ورق خوردن.
خش خش خش خش...
تا روی آخرین صفحه ایستادن.
آخرین صفحهای که هیچکدوم قبلاً ندیده بودن.
وسط کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
"برای بسته شدن دروازه، یکی از چهار روح باید قربانی شود."
رنگ از صورت لوسی پرید.
"نه..."
ا/ت خیره موند.
و تهیونگ...
برای اولین بار واقعاً ترسیده به نظر رسید.
زیر جمله، اسمها کمکم ظاهر شدن.
Lucy.
Minho.
Jisoo.
Y/N.
چهار اسم.
چهار روح.
همون چهار نفری که بازی رو شروع کرده بودن.
قلب ا/ت فرو ریخت.
+نه...
ولی نوشتهها هنوز تموم نشده بودن.
جوهر سیاه دوباره روی صفحه حرکت کرد.
و آخرین جمله ظاهر شد:
"سه شب تا باز شدن کامل دروازه باقی مانده است."
سکوت.
بعد صدای خیلی آروم جیسو از پشت در خونه شنیده شد.
"بچهها...؟"
هر سه خشکشون زد.
چون جیسو قرار نبود این ساعت اینجا باشه.
و از همه بدتر...
تهیونگ ناگهان از جا بلند شد.
چشمهاش کاملاً سیاه شده بودن.
و خیلی آروم گفت:
_خیلی دیر فهمیدیم.
+چی رو؟
تهیونگ به در خیره شد.
فکش منقبض شد.
و این بار صدایش از همیشه سردتر بود.
_اونا از اول دنبال تو نبودن.
قلب ا/ت ایستاد.
_اونا دنبال جیسو بودن.
و درست در همان لحظه...
صدای جیغ جیسو از پشت در بلند شد.
───
بچه هااا بنظرتون منپچه وایبی میدم؟ لطفااا تو کامنتا بگین ممنون💋👋🏻
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:21
هیچکس چیزی نگفت.
حتی بارون هم انگار آرومتر شده بود.
ا/ت فقط به تهیونگ خیره مونده بود.
_اون شب... اونجا بودم.
این جمله مدام توی سرش تکرار میشد.
+یعنی چی اونجا بودی؟
صدای خودش رو به سختی شناخت.
تهیونگ نگاهشو ازش نگرفت.
برای اولین بار فرار نمیکرد.
برای اولین بار داشت حقیقت رو میگفت.
_پدرت منو احضار کرده بود.
نفس ا/ت بند اومد.
+چی...؟
لوسی که روی کاناپه نشسته بود، سرشو بالا آورد.
تهیونگ ادامه داد:
_نه برای قدرت.
نه برای ثروت.
چشمهاش برای لحظهای تاریکتر شدن.
_برای محافظت از تو.
سکوت.
کامل.
ا/ت حس کرد دنیا زیر پاش خالی شده.
+من حتی به دنیا نیومده بودم...
_برای همین.
صدای تهیونگ عجیب آروم بود.
_چون قبل از تولدت فهمیده بودن.
+چی رو؟
این بار تهیونگ جواب نداد.
و همین باعث شد قلب ا/ت تندتر بزنه.
+چی رو فهمیده بودن؟
تهیونگ آروم چشمهاشو بست.
_اینکه تو با بقیه فرق داری.
باد سردی از پنجره شکسته رد شد.
لوسی زیر لب گفت:
"من اصلاً از این جمله خوشم نمیاد..."
هیچکس مخالفت نکرد.
چون هیچکدوم خوششون نیومده بود.
───
اون شب تا صبح کسی نخوابید.
لوسی روی مبل خوابش برد.
ولی ا/ت نه.
و تهیونگ هم نه.
هر دو روی ایوان نشسته بودن.
بارون بالاخره قطع شده بود.
برای اولین بار بعد از مدتها...
سکوتشون ناراحتکننده نبود.
فقط سنگین بود.
ا/ت به خیابون خالی خیره شد.
+پس تمام این مدت میشناختیم همو؟
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.
_نه.
+ولی اسممو میدونستی.
_آره.
+میدونستی کی هستم.
_آره.
ا/ت لبخند تلخی زد.
+عالیه.
بعد سرشو پایین انداخت.
+من هیچوقت انتخابی داشتم؟
این سؤال باعث شد تهیونگ ساکت بشه.
سکوتی طولانی.
خیلی طولانی.
و همین جواب بود.
قلب ا/ت درد گرفت.
چون فهمید جوابش احتمالاً نه بوده.
───
درست قبل از طلوع آفتاب...
اتفاق عجیبی افتاد.
کتاب.
همون کتاب چرمی.
خودش از روی میز افتاد.
تق.
هر سه نفر همزمان برگشتن سمتش.
صفحهها با سرعت شروع به ورق خوردن.
خش خش خش خش...
تا روی آخرین صفحه ایستادن.
آخرین صفحهای که هیچکدوم قبلاً ندیده بودن.
وسط کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
"برای بسته شدن دروازه، یکی از چهار روح باید قربانی شود."
رنگ از صورت لوسی پرید.
"نه..."
ا/ت خیره موند.
و تهیونگ...
برای اولین بار واقعاً ترسیده به نظر رسید.
زیر جمله، اسمها کمکم ظاهر شدن.
Lucy.
Minho.
Jisoo.
Y/N.
چهار اسم.
چهار روح.
همون چهار نفری که بازی رو شروع کرده بودن.
قلب ا/ت فرو ریخت.
+نه...
ولی نوشتهها هنوز تموم نشده بودن.
جوهر سیاه دوباره روی صفحه حرکت کرد.
و آخرین جمله ظاهر شد:
"سه شب تا باز شدن کامل دروازه باقی مانده است."
سکوت.
بعد صدای خیلی آروم جیسو از پشت در خونه شنیده شد.
"بچهها...؟"
هر سه خشکشون زد.
چون جیسو قرار نبود این ساعت اینجا باشه.
و از همه بدتر...
تهیونگ ناگهان از جا بلند شد.
چشمهاش کاملاً سیاه شده بودن.
و خیلی آروم گفت:
_خیلی دیر فهمیدیم.
+چی رو؟
تهیونگ به در خیره شد.
فکش منقبض شد.
و این بار صدایش از همیشه سردتر بود.
_اونا از اول دنبال تو نبودن.
قلب ا/ت ایستاد.
_اونا دنبال جیسو بودن.
و درست در همان لحظه...
صدای جیغ جیسو از پشت در بلند شد.
───
بچه هااا بنظرتون منپچه وایبی میدم؟ لطفااا تو کامنتا بگین ممنون💋👋🏻
- ۳۹۷
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط