عشق ممنوع
عشق ممنوع
part =۴
(چند روز بعد – حیاط مدرسه، بعد از ظهر)
آسمون خاکستری بود. باد سردی میوزید و برگهای خشک رو روی زمین جابهجا میکرد. جونگکوک ایستاده بود زیر سایهی سردر مدرسه، کیفش رو به شونهاش انداخته بود و به قطرههای بارون نگاه میکرد که کم کم داشت میبارید.
چتر نداشت.
("بد نشد...")
راه افتاد. بارون تندتر شد. موهاش خیس شد، یقه کاپشنش تیره شد. ولی انگار براش مهم نبود. قدمهاش آروم و بیعجله بود.
· "جونگکوک!"
صدای آشنا. برگشت. امیلی نفسنفس زنان دوید تا رسید بهش. یه چتر صورتی کوچک دستش بود.
· "چی شده؟"
· "تو چتر نداری..."
· "مهم نیست."
· "چرا مهم نیست؟ خیس میشی سرما میخوری!"
امیلی چتر رو باز کرد و بالای سر جونگکوک گرفت. اونقدر کوتاه بود که مجبور شد دستش رو بالا بگیرد. چند قطره بارون چکید روی گونهاش.
جونگکوک نگاهش کرد. چند ثانیه.
· "تو خودت خیس میشی."
· "مهم نیست."
جونگکوک چتر رو از دستش گرفت. دستش به دست امیلی خورد. دوباره. اون گرمای آشنا.
· "بیا."
چتر رو گرفت بالای سر هر دوشون. امیلی با ذوق چند قدم برداشت. میخواست بره سمت خیابون اصلی.
جونگکوک گفت: "کدوم طرف خونهات؟"
· "چپ."
"خونه منم چپه."
دروغ گفت. خونهاش راست بود. ولی پای چپ رفت.
قدم زدن زیر بارون، حتی اگه راهت راست باشه، وقتی کنار اون دختر باشی، چپ رفتن هم قشنگه.
مدتی سکوت. فقط صدای بارون که به چتر میخورد و صدای قدمهاشون توی آبهای کف خیابون.
· "جونگکوک... چرا هیچوقت درباره خودت حرف نمیزنی؟"
· "چیزی برای گفتن ندارم."
· "همه چی دارن. فقط بعضیا نمیخوان بگن."
جونگکوک بهش نگاه کرد. امیلی داشت به پیادهرو نگاه میکرد. خجالتی بود.
· "تو چرا اینقدر سوال میپرسی؟"
· "چون میخوام بدونم. تو... برام عجیبی."
("برام عجیبی.")
این حرف تو ذهن جونگکوک موند. نه "تو عجیبی" – "برام عجیبی." یعنی فرق میکنی. یعنی توی چشمام، تو با بقیه فرق داری.
رسیدند به یه چهارراه. امیلی ایستاد.
· "خونه من اون طرفه."
جونگکوک چتر رو داد بهش. "بگیر."
· "تو چی؟"
· "من خونهم نزدیکه. میرم."
دروغ. خونهاش بیست دقیقه پیادهروی بود. توی بارون.
امیلی چتر رو نگرفت. برگشت و دوید توی بارون. دو سه قدم رفت، برگشت و با صدای بلند گفت:
· "فردا میبینمت! حواست به خودت باشه!"
دوید توی کوچه و ناپدید شد.
جونگکوک موند زیر بارون. چتر هنوز دستش بود.
("چترمو یادش رفت ببره...")
اما خوب میدونست. فراموش نکرده بود. عمداً گذاشته بود دستش. یه بهانه برای فردا. برای دوباره دیدنت.
جونگکوک چتر رو بست و راه افتاد. لباسش خیس شد، موهاش خیس شد، کیفش خیس شد.
ولی ته دلم گرم بود. گرمای عجیبی. گرمایی که اسمش "امیلی" بود...
---
ادامه دارد.......
شرطا
۲۰لایک
۷بازنشر
نظرت رو هم بگو😉
part =۴
(چند روز بعد – حیاط مدرسه، بعد از ظهر)
آسمون خاکستری بود. باد سردی میوزید و برگهای خشک رو روی زمین جابهجا میکرد. جونگکوک ایستاده بود زیر سایهی سردر مدرسه، کیفش رو به شونهاش انداخته بود و به قطرههای بارون نگاه میکرد که کم کم داشت میبارید.
چتر نداشت.
("بد نشد...")
راه افتاد. بارون تندتر شد. موهاش خیس شد، یقه کاپشنش تیره شد. ولی انگار براش مهم نبود. قدمهاش آروم و بیعجله بود.
· "جونگکوک!"
صدای آشنا. برگشت. امیلی نفسنفس زنان دوید تا رسید بهش. یه چتر صورتی کوچک دستش بود.
· "چی شده؟"
· "تو چتر نداری..."
· "مهم نیست."
· "چرا مهم نیست؟ خیس میشی سرما میخوری!"
امیلی چتر رو باز کرد و بالای سر جونگکوک گرفت. اونقدر کوتاه بود که مجبور شد دستش رو بالا بگیرد. چند قطره بارون چکید روی گونهاش.
جونگکوک نگاهش کرد. چند ثانیه.
· "تو خودت خیس میشی."
· "مهم نیست."
جونگکوک چتر رو از دستش گرفت. دستش به دست امیلی خورد. دوباره. اون گرمای آشنا.
· "بیا."
چتر رو گرفت بالای سر هر دوشون. امیلی با ذوق چند قدم برداشت. میخواست بره سمت خیابون اصلی.
جونگکوک گفت: "کدوم طرف خونهات؟"
· "چپ."
"خونه منم چپه."
دروغ گفت. خونهاش راست بود. ولی پای چپ رفت.
قدم زدن زیر بارون، حتی اگه راهت راست باشه، وقتی کنار اون دختر باشی، چپ رفتن هم قشنگه.
مدتی سکوت. فقط صدای بارون که به چتر میخورد و صدای قدمهاشون توی آبهای کف خیابون.
· "جونگکوک... چرا هیچوقت درباره خودت حرف نمیزنی؟"
· "چیزی برای گفتن ندارم."
· "همه چی دارن. فقط بعضیا نمیخوان بگن."
جونگکوک بهش نگاه کرد. امیلی داشت به پیادهرو نگاه میکرد. خجالتی بود.
· "تو چرا اینقدر سوال میپرسی؟"
· "چون میخوام بدونم. تو... برام عجیبی."
("برام عجیبی.")
این حرف تو ذهن جونگکوک موند. نه "تو عجیبی" – "برام عجیبی." یعنی فرق میکنی. یعنی توی چشمام، تو با بقیه فرق داری.
رسیدند به یه چهارراه. امیلی ایستاد.
· "خونه من اون طرفه."
جونگکوک چتر رو داد بهش. "بگیر."
· "تو چی؟"
· "من خونهم نزدیکه. میرم."
دروغ. خونهاش بیست دقیقه پیادهروی بود. توی بارون.
امیلی چتر رو نگرفت. برگشت و دوید توی بارون. دو سه قدم رفت، برگشت و با صدای بلند گفت:
· "فردا میبینمت! حواست به خودت باشه!"
دوید توی کوچه و ناپدید شد.
جونگکوک موند زیر بارون. چتر هنوز دستش بود.
("چترمو یادش رفت ببره...")
اما خوب میدونست. فراموش نکرده بود. عمداً گذاشته بود دستش. یه بهانه برای فردا. برای دوباره دیدنت.
جونگکوک چتر رو بست و راه افتاد. لباسش خیس شد، موهاش خیس شد، کیفش خیس شد.
ولی ته دلم گرم بود. گرمای عجیبی. گرمایی که اسمش "امیلی" بود...
---
ادامه دارد.......
شرطا
۲۰لایک
۷بازنشر
نظرت رو هم بگو😉
- ۷۳۲
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط