عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۳
(سالن ورزشی مدرسه – بعد از ظهر)
صدای کفشهای اسپورت روی زمین چوبی، صدای توپ که به تخته میخورد، و فریادهای هیجانزده تماشاگرها. سالن پر از جمعیت بود. امروز مسابقهی دوستانه بین تیم مدرسهی خودشون و مدرسهی همسایه بود.
جونگکوک روی نیمکت ذخیرهها نشسته بود. هنوز فرصت بازی بهش نرسیده بود. کاپیتان تیم، اون پسر عوضی ايروه، همیشه سعی میکرد اون رو نیمکتنشین کنه. حسادت؟ ترس؟ شاید هر دو.
· (امیلی، توی جایگاه تماشاگرها، بین جمعیت)
دستش رو گذاشته بود زیر چونهاش و نگاه میکرد به زمین. دنبال یه نفر میگشت. وقتی چشمش به جونگکوک افتاد که تنها روی نیمکت نشسته بود، دلش یه ریزش کرد.
("چرا بازی نمیکنه؟ اون که از بقیه بهتره...")
ناگهان، یکی از بازیکنای اصلی مصدوم شد. زمین خورد و دستش رو گرفت. سروصدا بلند شد.
ايروه با اکراه به سمت نیمکت اشاره کرد: "تو... بیا."
جونگکوک بلند شد. بدون ذوق، بدون استرس. فقط پستونک ورزشیاش رو کشید و وارد زمین شد. نگاه سردی به ايروه انداخت.
("ببینم چقدر بلدی...")
سوت شروع.
توپ به دست جونگکوک رسید. حریف جلو اومد. جونگکوک بدون نگاه کردن بهش، توپ رو از لای پاهاش رد کرد و دور زدش. مثل آب. مثل باد. هیچکس نتونست جلوش رو بگیره.
پرش. شوت. گل.
سالن ساکت شد. بعد یکباره فریاد زدن.
همینطور ادامه داد. پاسهای عجیب، شوتهای دوربرد، ریباندهای غیرقابل باور. توی ده دقیقه، بیست امتیاز آورد. ايروه با چشمانی باز و دهانی خشک شده نگاهش میکرد.
· (امیلی، توی جایگاه)
دستش رو گذاشته بود روی دهانش. نمیتونست باور کنه. اون پسر سرد و بیاحساس که همیشه تنها بود، حالا توی زمین مسابقه مثل یه قهرمان میدرخشید.
("اون... چطور اینقدر خوبه؟")
سوت پایان. برد با اختلاف ۳۰ امتیاز.
تیم حریف شونههایشان را افتاده بودند. تیم خودی ذوقزده. ولی جونگکوک بدون اینکه حتی یه ذره ذوق نشون بده، رفت روی نیمکت، بطری آبش رو برداشت و خواست بره.
"جونگکوک!"
برگشت. امیلی بود. از جایگاه پایین دویده بود. نفس نفس میزد، صورتش سرخ بود.
· "چی شده؟"
· "تو... تو فوقالعاده بودی! باور نمیکنم چطور اینقدر خوبی!"
جونگکوک شانه بالا انداخت. "چیز خاصی نبود."
· "نه! خاص بود. خیلی خاص."
امیلی به دستش نگاه کرد. دستی که توپ رو پرتاب کرده بود. ناگهان، بدون فکر، دستش رو گرفت و چند ثانیه نگه داشت.
· "دستات... سرده."
جونگکوک نگاه به دستش کرد که توی دستای گرم امیلی بود. چیز عجیبی بود. نه کسی تا حالا اینکارو کرده بود، نه اجازه میداد کسی اینکارو بکنه. ولی الان... انگار پاهاش به زمین چسبیده بود.
· "امیلی..."
امیلی یهو دستش رو پس کشید. شرمنده شد.
· "ببخشید... من..."
· "چیزی نشد."
هر دو ساکت موندند. صدای جمعیت کم کم خالی میشد. ايروه از پشت سر داشت نگاه میکرد. چشماش پر از حسادت و چیزی شبیه نقشه.
اون شب، جونگکوک توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد. دستش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد. هنوز گرمای دست امیلی رو میتونست حس کنه.
("... عجیبه.")
لبخند زد. آروم. برای خودش.
معلوم نبود از چی خوشش اومده. از برد؟ از بازی؟ یا از اون دست گرمی که چند ثانیه توی دستش بود...
---
ادامه دارد...
part=۳
(سالن ورزشی مدرسه – بعد از ظهر)
صدای کفشهای اسپورت روی زمین چوبی، صدای توپ که به تخته میخورد، و فریادهای هیجانزده تماشاگرها. سالن پر از جمعیت بود. امروز مسابقهی دوستانه بین تیم مدرسهی خودشون و مدرسهی همسایه بود.
جونگکوک روی نیمکت ذخیرهها نشسته بود. هنوز فرصت بازی بهش نرسیده بود. کاپیتان تیم، اون پسر عوضی ايروه، همیشه سعی میکرد اون رو نیمکتنشین کنه. حسادت؟ ترس؟ شاید هر دو.
· (امیلی، توی جایگاه تماشاگرها، بین جمعیت)
دستش رو گذاشته بود زیر چونهاش و نگاه میکرد به زمین. دنبال یه نفر میگشت. وقتی چشمش به جونگکوک افتاد که تنها روی نیمکت نشسته بود، دلش یه ریزش کرد.
("چرا بازی نمیکنه؟ اون که از بقیه بهتره...")
ناگهان، یکی از بازیکنای اصلی مصدوم شد. زمین خورد و دستش رو گرفت. سروصدا بلند شد.
ايروه با اکراه به سمت نیمکت اشاره کرد: "تو... بیا."
جونگکوک بلند شد. بدون ذوق، بدون استرس. فقط پستونک ورزشیاش رو کشید و وارد زمین شد. نگاه سردی به ايروه انداخت.
("ببینم چقدر بلدی...")
سوت شروع.
توپ به دست جونگکوک رسید. حریف جلو اومد. جونگکوک بدون نگاه کردن بهش، توپ رو از لای پاهاش رد کرد و دور زدش. مثل آب. مثل باد. هیچکس نتونست جلوش رو بگیره.
پرش. شوت. گل.
سالن ساکت شد. بعد یکباره فریاد زدن.
همینطور ادامه داد. پاسهای عجیب، شوتهای دوربرد، ریباندهای غیرقابل باور. توی ده دقیقه، بیست امتیاز آورد. ايروه با چشمانی باز و دهانی خشک شده نگاهش میکرد.
· (امیلی، توی جایگاه)
دستش رو گذاشته بود روی دهانش. نمیتونست باور کنه. اون پسر سرد و بیاحساس که همیشه تنها بود، حالا توی زمین مسابقه مثل یه قهرمان میدرخشید.
("اون... چطور اینقدر خوبه؟")
سوت پایان. برد با اختلاف ۳۰ امتیاز.
تیم حریف شونههایشان را افتاده بودند. تیم خودی ذوقزده. ولی جونگکوک بدون اینکه حتی یه ذره ذوق نشون بده، رفت روی نیمکت، بطری آبش رو برداشت و خواست بره.
"جونگکوک!"
برگشت. امیلی بود. از جایگاه پایین دویده بود. نفس نفس میزد، صورتش سرخ بود.
· "چی شده؟"
· "تو... تو فوقالعاده بودی! باور نمیکنم چطور اینقدر خوبی!"
جونگکوک شانه بالا انداخت. "چیز خاصی نبود."
· "نه! خاص بود. خیلی خاص."
امیلی به دستش نگاه کرد. دستی که توپ رو پرتاب کرده بود. ناگهان، بدون فکر، دستش رو گرفت و چند ثانیه نگه داشت.
· "دستات... سرده."
جونگکوک نگاه به دستش کرد که توی دستای گرم امیلی بود. چیز عجیبی بود. نه کسی تا حالا اینکارو کرده بود، نه اجازه میداد کسی اینکارو بکنه. ولی الان... انگار پاهاش به زمین چسبیده بود.
· "امیلی..."
امیلی یهو دستش رو پس کشید. شرمنده شد.
· "ببخشید... من..."
· "چیزی نشد."
هر دو ساکت موندند. صدای جمعیت کم کم خالی میشد. ايروه از پشت سر داشت نگاه میکرد. چشماش پر از حسادت و چیزی شبیه نقشه.
اون شب، جونگکوک توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد. دستش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد. هنوز گرمای دست امیلی رو میتونست حس کنه.
("... عجیبه.")
لبخند زد. آروم. برای خودش.
معلوم نبود از چی خوشش اومده. از برد؟ از بازی؟ یا از اون دست گرمی که چند ثانیه توی دستش بود...
---
ادامه دارد...
- ۸۹۳
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط