پارت
پارت ۶
( از پیشم نرو)
از زبان دازای:
چویا رو گذاشتم رو تخت و یه نگاهی به دوروبر انداختم و هی به چویا نگاه میکردم
و کنج کاو بودم که اسم رئیس چیه نمی دونم چرا کمکم داشت ازش خوشم می اومد که یهو متوجه شدم چویا داره بهوش میاد ولی انگار درد داشت
از زبان چویا:,
خیلی درد داشتم و کمکم چشمام رو مالوندم
که بازشون کنم وقتی باز کردم دیدم دازای با یه حالت نگران بالا سرمه نمیتونستم تکون بخورم از درد
چویا :
عه دازای ای آی ای آخ
دازای :
آروم باش و تکون نخور
از زبان دازای:
داشتم پیش خودم میگفتم چرا اینجوری شد نکنه اونا باهاش این کارو کردن که یهو در زدن
تخ تخ )
دازای :
ها س..س.سلام بله
اون شخص :
ببخشید رئیس با شما کار دارند دنبالم بیاید
از زبان دازای:
یکم تعجب کردم و دنبالش رفتم تا ببینیم چی شده به چویا گفتم از جاش تکون نخوره
تخ تخ )
اون شخص : رئیس میتونم بیام داخل
_ اره بیا تو
رئیس :
خاب میتونی بری ؛ سلام دازای
دازای : عه سلام با من کار داشتید
رئیس : اره خاب حال دوستت چطوره گفتم که لباساتون کثیف و خوب نیس براتون لباس آوردم بگیر و برای اون دوستت هم ببر
دازای : عه چیز عه باشه مر...مرسی
رئیس : ببر سریع
دازای : عه باشه فقط..فقط
رئیس: فقط چی
دازای : میشه..میشه اسمتون رو بدونم
از زبان دازای:
یهو سکوت کرد و دستاشو گذاشت رو هم و بهم نگاه کرد یکم ترسیدم
رئیس:
خاب تو میخوای اسمم رو بدونی ( خنده عجیب ) اسم من
✨_________________________________✨
ادامه دارد)
اینم پارت ۶ لایک و کامنت یادت نره ✨✨
( از پیشم نرو)
از زبان دازای:
چویا رو گذاشتم رو تخت و یه نگاهی به دوروبر انداختم و هی به چویا نگاه میکردم
و کنج کاو بودم که اسم رئیس چیه نمی دونم چرا کمکم داشت ازش خوشم می اومد که یهو متوجه شدم چویا داره بهوش میاد ولی انگار درد داشت
از زبان چویا:,
خیلی درد داشتم و کمکم چشمام رو مالوندم
که بازشون کنم وقتی باز کردم دیدم دازای با یه حالت نگران بالا سرمه نمیتونستم تکون بخورم از درد
چویا :
عه دازای ای آی ای آخ
دازای :
آروم باش و تکون نخور
از زبان دازای:
داشتم پیش خودم میگفتم چرا اینجوری شد نکنه اونا باهاش این کارو کردن که یهو در زدن
تخ تخ )
دازای :
ها س..س.سلام بله
اون شخص :
ببخشید رئیس با شما کار دارند دنبالم بیاید
از زبان دازای:
یکم تعجب کردم و دنبالش رفتم تا ببینیم چی شده به چویا گفتم از جاش تکون نخوره
تخ تخ )
اون شخص : رئیس میتونم بیام داخل
_ اره بیا تو
رئیس :
خاب میتونی بری ؛ سلام دازای
دازای : عه سلام با من کار داشتید
رئیس : اره خاب حال دوستت چطوره گفتم که لباساتون کثیف و خوب نیس براتون لباس آوردم بگیر و برای اون دوستت هم ببر
دازای : عه چیز عه باشه مر...مرسی
رئیس : ببر سریع
دازای : عه باشه فقط..فقط
رئیس: فقط چی
دازای : میشه..میشه اسمتون رو بدونم
از زبان دازای:
یهو سکوت کرد و دستاشو گذاشت رو هم و بهم نگاه کرد یکم ترسیدم
رئیس:
خاب تو میخوای اسمم رو بدونی ( خنده عجیب ) اسم من
✨_________________________________✨
ادامه دارد)
اینم پارت ۶ لایک و کامنت یادت نره ✨✨
- ۵.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط