پارت
پارت ۵
( از پیشم نرو)
رئیس : خاب اینجا یه قصری از مافیای بندره
من میدونم که شما مهوهبت و این موهبت شما داره هدر میره و من جلوشو میگیرم شما
رو عضو مافیای بندر میکنم
دازای:
با این رفتار ؟ با این کار با بیهوش کردنمون و آسیب رسوندن بهمون ؟! چه بلایی سر چویا آوردین ؟!! ( با داد )
رئیس : خاب راه دیگه ای برام نزاشتید نمیدونم اون دوستت چشه ضعیفه
خاب من فعلا میرم تا بعد
دازای: هی وایسا
از زبان دازای:
بهش گفتم وایسه ولی رفت نگران چویا بودم چون هنوز بهوش نیومده بود و خیلی حالش بد بود معلوم نبود که چه بلایی سرش آوردن هم نگران بودم هم عصبی
فلش بک
رئیس:
خاب خاب اون درازو ببرید ببندید خاب اسمت چویایه نه تو برای اون دراز....
چویا :
انقد..آنقدر نگ..نگو..نگو دراز اون اسم داره دازای اسم اونه
رئیس:
خاب تو برای اون دازای عرزش داری و منم که قرار از تو سو استفاده کنم
از زبان چویا:
دازای رو بردن و اون مرد داشت با یه لبخند شیطانی حرف میزد و یه شلاق و یه دکمه دستش بود ترسیده بودم منو رو یه صندلی بسته بود هر کاری کردم نتونستم از قدرتم
استفاده کنم یهو با اون شلاق اومد نزدیکم و
دستشو با اون شلاق بلند کرد من چشمام رو بستم اون دکمه رو فشار داد و برق کل بدنم رو گرفت و فریاد میزدم و آنقدر با اون شلاق منو زد که بیهوش شدم
پایان فلش بک
گذر زمان
از زبان دازای:
اون مرده اومد و گفت اگه میخواین زنده بمونین آروم باشید بعد دست و پا ی مارو باز کرد
دازای :
هی چویا... چویا پاشو پاشو چویا
رئیس:
بیاید تا اتفاقتون رو نشون بدم شما الان خوانواده ی ما هستید
از زبان دازای:
تعجب کردم ولی بدم نمیومد که یه جایی داشته باشم چویا رو بقل کردم گفت که اتاقامون یکیه رسیدیم به اتاق
دازای :
خاب ... عه خاب باشه مرسی
تخ ) صدای بسته شدن در
✨_________________________________✨
ادامه دارد)
ببخشید کم بود دارم میرم کلاس تو ماشین نوشتم آه خاب عه لایک و نظر فراموش نشه ✨💞
( از پیشم نرو)
رئیس : خاب اینجا یه قصری از مافیای بندره
من میدونم که شما مهوهبت و این موهبت شما داره هدر میره و من جلوشو میگیرم شما
رو عضو مافیای بندر میکنم
دازای:
با این رفتار ؟ با این کار با بیهوش کردنمون و آسیب رسوندن بهمون ؟! چه بلایی سر چویا آوردین ؟!! ( با داد )
رئیس : خاب راه دیگه ای برام نزاشتید نمیدونم اون دوستت چشه ضعیفه
خاب من فعلا میرم تا بعد
دازای: هی وایسا
از زبان دازای:
بهش گفتم وایسه ولی رفت نگران چویا بودم چون هنوز بهوش نیومده بود و خیلی حالش بد بود معلوم نبود که چه بلایی سرش آوردن هم نگران بودم هم عصبی
فلش بک
رئیس:
خاب خاب اون درازو ببرید ببندید خاب اسمت چویایه نه تو برای اون دراز....
چویا :
انقد..آنقدر نگ..نگو..نگو دراز اون اسم داره دازای اسم اونه
رئیس:
خاب تو برای اون دازای عرزش داری و منم که قرار از تو سو استفاده کنم
از زبان چویا:
دازای رو بردن و اون مرد داشت با یه لبخند شیطانی حرف میزد و یه شلاق و یه دکمه دستش بود ترسیده بودم منو رو یه صندلی بسته بود هر کاری کردم نتونستم از قدرتم
استفاده کنم یهو با اون شلاق اومد نزدیکم و
دستشو با اون شلاق بلند کرد من چشمام رو بستم اون دکمه رو فشار داد و برق کل بدنم رو گرفت و فریاد میزدم و آنقدر با اون شلاق منو زد که بیهوش شدم
پایان فلش بک
گذر زمان
از زبان دازای:
اون مرده اومد و گفت اگه میخواین زنده بمونین آروم باشید بعد دست و پا ی مارو باز کرد
دازای :
هی چویا... چویا پاشو پاشو چویا
رئیس:
بیاید تا اتفاقتون رو نشون بدم شما الان خوانواده ی ما هستید
از زبان دازای:
تعجب کردم ولی بدم نمیومد که یه جایی داشته باشم چویا رو بقل کردم گفت که اتاقامون یکیه رسیدیم به اتاق
دازای :
خاب ... عه خاب باشه مرسی
تخ ) صدای بسته شدن در
✨_________________________________✨
ادامه دارد)
ببخشید کم بود دارم میرم کلاس تو ماشین نوشتم آه خاب عه لایک و نظر فراموش نشه ✨💞
- ۵.۴k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط