مستی در شب ...
🍷مستی در شب🍷 🪐P28🪐
اتاق جینا
جینا لباس عروسی پوشیده. سفید. بلند. با تاج کوچیکی روی سرش. انگار یه پرنسسه. وقتی باباش رو میبینه، لبخند میزنه. چشماش برق میزنه.
· جینا: «بابا! چطوریم؟»
· جونگکوک: (خشکش زده) «خدا... تو... خدایا...»
نمیتونه حرف بزنه. فقط زل زده به دخترش. اشک از چشماش میاد پایین.
· جینا: (بغض میکنه) «بابا گریه نکن. منم گریه میکنم بعد خراب میشم.»
· جونگکوک: (میاد جلو) «اجازه بده ببینمت... بذار نگاهت کنم...»
دست میبره سمت صورتش. با انگشتای لرزون اشکاش رو پاک میکنه.
· جونگکوک: «یادته اولین بار که بغلم کردم؟ انقدر کوچیک بودی که تو یه دستم جا میشدى. گریه میکردی. منم گریه میکردم.»
· جینا: (میخنده وسط بغض) «آره بابا. مامان میگفت هر دو مثل بچه بودین.»
· جونگکوک: «حالا نگاه کن... چه قشنگ شدی... چه بزرگ شدی...»
· جینا: «بابا...»
· جونگکوک: «میخوام یه چیزی بهت بدم.»
دست میکنه تو جیبش. یه گردنبند کوچولو درمیاره. یه قلب نقرهای. روش حک شده: «همیشه دختر بابا»
· جینا: (چشماش گرد میشه) «بابا... این...»
· جونگکوک: «این رو ۲۰ سال پیش خریدم. روزی که به دنیا اومدی. گفتم روز عروسیت بدمت.»
· جینا: «۲۰ سال پیش؟!»
· جونگکوک: «آره. میدونستم یه روز میاد. هر چند دلم نمیخواست بیاد.»
گردنبند رو میبنده دور گردن جینا. دستاش میلرزه.
· جونگکوک: «حالا هر جا بری، بدون من کنارتم. همیشه.»
· جینا: (بغضش میترکه) «بابا... دوست دارم...»
· جونگکوک: «منم دوست دارم دخترم. بیشتر از هر چی توی این دنیا.»
بغلش میکنه. هر دو گریه میکنن. دوستاش هم گریه میکنن. تو از در نگاهشون میکنی. اشکات جاریه.
تالار عروسی
تالار پر از مهمونه. همه منتظرن. موزیک شروع میشه. در باز میشه. جینا میاد تو. دست تو دست باباش.
جونگکوک با اون قد بلند و اون وقار همیشگی، دخترش رو داره میبره سمت آینده. ولی هر قدم براش مثل کوه سنگینه.
مهمونا هیس میشن. همه به این صحنه نگاه میکنن. پدری که داره دخترش رو میده دست یه مرد دیگه.
جونگکوک زیر لب زمزمه میکنه:
· جونگکوک: «آروم قدم بردار دخترم. نذار پات بلغزه. من کنارتم.»
· جینا: «باشه بابا.»
میرسن به جایگاه. پارک اونجا وایساده. با چشمای خیس به جینا نگاه میکنه.
جونگکوک دست جینا رو میگیره. به پارک نگاه میکنه. چند ثانیه سکوت. بعد با صدای لرزان میگه:
· جونگکوک: «پارک... ۲۰ سال پیش یه دختر کوچولو اومد توی زندگیم. انقدر کوچیک بود که تو بغلم جا میشد. گریه میکرد. من هر شب بیدار میموندم تا آرومش کنم.»
· پارک: (سرش رو تکون میده)
· جونگکوک: «حالا دارم میدمش دست تو. این سختترین کار زندگیمه.»
· پارک: «میدونم آقای جئون.»
· جونگکوک: «ولی میکنم. چون میبینم چقدر دوستش داری. میبینم توی چشمات.»
· پارک: «با جونم دوستش دارم.»
· جونگکوک: «مراقبش باش. اگه یه قطره اشک از چشمش دیدی، میام سراغت.»
· پارک: «چشم.»
· جونگکوک: «اون نه فقط دختر من، که بهترین دوست منه. اون همه چیز منه.»
· پارک: «برام همه چیز میشه آقای جئون. قول میدم.»
· جونگکوک: (دست جینا رو میده دست پارک) «میدمش به تو. مواظبش باش.»
· پارک: (با احترام) «تا آخرین نفس.»
جونگکوک جینا رو بوس میکنه. پیشونیش. بعد برمیگرده میاد سمت تو. اشک از چشماش میاد. تو دستش رو میگیری. میشینین سر جاتون.
· تو: «خوب بودی.»
· جونگکوک: «دارم میمیرم از غم.»
· تو: «نمیمیری. زندهای. برای روزای بعدش. برای نوهها.»
· جونگکوک: (نگاه میکنه به تو) «حق با توئه. هنوز تو رو دارم.»
· تو: «آره. همیشه منو داری.»
ادامه.....
اتاق جینا
جینا لباس عروسی پوشیده. سفید. بلند. با تاج کوچیکی روی سرش. انگار یه پرنسسه. وقتی باباش رو میبینه، لبخند میزنه. چشماش برق میزنه.
· جینا: «بابا! چطوریم؟»
· جونگکوک: (خشکش زده) «خدا... تو... خدایا...»
نمیتونه حرف بزنه. فقط زل زده به دخترش. اشک از چشماش میاد پایین.
· جینا: (بغض میکنه) «بابا گریه نکن. منم گریه میکنم بعد خراب میشم.»
· جونگکوک: (میاد جلو) «اجازه بده ببینمت... بذار نگاهت کنم...»
دست میبره سمت صورتش. با انگشتای لرزون اشکاش رو پاک میکنه.
· جونگکوک: «یادته اولین بار که بغلم کردم؟ انقدر کوچیک بودی که تو یه دستم جا میشدى. گریه میکردی. منم گریه میکردم.»
· جینا: (میخنده وسط بغض) «آره بابا. مامان میگفت هر دو مثل بچه بودین.»
· جونگکوک: «حالا نگاه کن... چه قشنگ شدی... چه بزرگ شدی...»
· جینا: «بابا...»
· جونگکوک: «میخوام یه چیزی بهت بدم.»
دست میکنه تو جیبش. یه گردنبند کوچولو درمیاره. یه قلب نقرهای. روش حک شده: «همیشه دختر بابا»
· جینا: (چشماش گرد میشه) «بابا... این...»
· جونگکوک: «این رو ۲۰ سال پیش خریدم. روزی که به دنیا اومدی. گفتم روز عروسیت بدمت.»
· جینا: «۲۰ سال پیش؟!»
· جونگکوک: «آره. میدونستم یه روز میاد. هر چند دلم نمیخواست بیاد.»
گردنبند رو میبنده دور گردن جینا. دستاش میلرزه.
· جونگکوک: «حالا هر جا بری، بدون من کنارتم. همیشه.»
· جینا: (بغضش میترکه) «بابا... دوست دارم...»
· جونگکوک: «منم دوست دارم دخترم. بیشتر از هر چی توی این دنیا.»
بغلش میکنه. هر دو گریه میکنن. دوستاش هم گریه میکنن. تو از در نگاهشون میکنی. اشکات جاریه.
تالار عروسی
تالار پر از مهمونه. همه منتظرن. موزیک شروع میشه. در باز میشه. جینا میاد تو. دست تو دست باباش.
جونگکوک با اون قد بلند و اون وقار همیشگی، دخترش رو داره میبره سمت آینده. ولی هر قدم براش مثل کوه سنگینه.
مهمونا هیس میشن. همه به این صحنه نگاه میکنن. پدری که داره دخترش رو میده دست یه مرد دیگه.
جونگکوک زیر لب زمزمه میکنه:
· جونگکوک: «آروم قدم بردار دخترم. نذار پات بلغزه. من کنارتم.»
· جینا: «باشه بابا.»
میرسن به جایگاه. پارک اونجا وایساده. با چشمای خیس به جینا نگاه میکنه.
جونگکوک دست جینا رو میگیره. به پارک نگاه میکنه. چند ثانیه سکوت. بعد با صدای لرزان میگه:
· جونگکوک: «پارک... ۲۰ سال پیش یه دختر کوچولو اومد توی زندگیم. انقدر کوچیک بود که تو بغلم جا میشد. گریه میکرد. من هر شب بیدار میموندم تا آرومش کنم.»
· پارک: (سرش رو تکون میده)
· جونگکوک: «حالا دارم میدمش دست تو. این سختترین کار زندگیمه.»
· پارک: «میدونم آقای جئون.»
· جونگکوک: «ولی میکنم. چون میبینم چقدر دوستش داری. میبینم توی چشمات.»
· پارک: «با جونم دوستش دارم.»
· جونگکوک: «مراقبش باش. اگه یه قطره اشک از چشمش دیدی، میام سراغت.»
· پارک: «چشم.»
· جونگکوک: «اون نه فقط دختر من، که بهترین دوست منه. اون همه چیز منه.»
· پارک: «برام همه چیز میشه آقای جئون. قول میدم.»
· جونگکوک: (دست جینا رو میده دست پارک) «میدمش به تو. مواظبش باش.»
· پارک: (با احترام) «تا آخرین نفس.»
جونگکوک جینا رو بوس میکنه. پیشونیش. بعد برمیگرده میاد سمت تو. اشک از چشماش میاد. تو دستش رو میگیری. میشینین سر جاتون.
· تو: «خوب بودی.»
· جونگکوک: «دارم میمیرم از غم.»
· تو: «نمیمیری. زندهای. برای روزای بعدش. برای نوهها.»
· جونگکوک: (نگاه میکنه به تو) «حق با توئه. هنوز تو رو دارم.»
· تو: «آره. همیشه منو داری.»
ادامه.....
- ۱۶۱
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط