پارت
پارت ۱۸
که دیدم چویا رفت بالا
ساچی و هل دادم و بلند شدم رفتم دنبالش
توی اتاقش بود و درو قفل کرده بود
زدم به درو صداش کردم
+چویا؟؟چویاااا باز کن چویااا اشتباه برداشت کردی چویاااااا
جوابی بهم نمیداد نگران شدم که....
ویو چویا:
یکم ترسیده بودم و نگران و ناراحت مسابقه سوارکاریمونو به فنا دادم و همین که از روی اسب نیوفتادم فقط بخاطر این بود که دازای اونجا بود
میدونی چند وقتی دارم بهش فکر میکنم مدتی کمی هست که دازای و میشناسم ولی حس خیلی خوبی باهاش دارم و خب شاید مطمئن نیستم از گفتنش ولی واقعا دوسش دارم و فکر کنم اونم دوسم داره پس میخوام وقتی که اومد بهش بگم تا ببینم ریکشنش چیه
.
.
.
اوم اون صدای در عمارته؟؟ حتما دازای اومده -نفس عمیق میکشه- الان وقتشه که بهش بگم
از پله ها رفتم پایین که
ا اون دازایه؟؟؟؟ ا اون که روی پاهاشه کیه؟؟؟؟ چی؟؟؟ بیبی؟؟؟؟ ا الان اون به دازای چی گفت؟؟؟؟ اینجا چه خبره ؟؟؟ همش دروغ بود؟؟؟
حالم خیلی بد شد قلبم تیر میکشید و حس میکردم تنگ شده نمیتونستم درست نفس بکشم انگار یکی گلومو گرفته حس سنگینی عجیبی داشتم که؟؟؟ آروم دستامو زدم به گونم که فهمیدم حتی چشمامم داره کم میاره و گونم تر شده سریع دویدم توی اتاقم و درو قفل کردم اون سمت تخت که به در دید ندارع و بین تخت و پنجرست نشستم و پتو ی سفید روی تخت و بغل کردم اشکام یک لحظه هم بند نمیومد چشمام داشت میسوخت ولی اشکام میومد توی خودم جمع شدم که شروع کردم با صدایی ضعیف زمزمه کردن: همش دروغ بود... احساساتتون مطمئنن یکی نیست...
دیگه حس کردم جونی برام نمونده بدنم درد میکرد و مطمئنم منشأش قلبمه چشمام سوزش شدیدی داشت و سنگین شده بود چشمام رفت روی هم و توی آخرین لحظه صداهای دازای و خیلی نامفهوم شنیدم و بعد خوابم برد
.
.
.
.
.
🙃🙃
که دیدم چویا رفت بالا
ساچی و هل دادم و بلند شدم رفتم دنبالش
توی اتاقش بود و درو قفل کرده بود
زدم به درو صداش کردم
+چویا؟؟چویاااا باز کن چویااا اشتباه برداشت کردی چویاااااا
جوابی بهم نمیداد نگران شدم که....
ویو چویا:
یکم ترسیده بودم و نگران و ناراحت مسابقه سوارکاریمونو به فنا دادم و همین که از روی اسب نیوفتادم فقط بخاطر این بود که دازای اونجا بود
میدونی چند وقتی دارم بهش فکر میکنم مدتی کمی هست که دازای و میشناسم ولی حس خیلی خوبی باهاش دارم و خب شاید مطمئن نیستم از گفتنش ولی واقعا دوسش دارم و فکر کنم اونم دوسم داره پس میخوام وقتی که اومد بهش بگم تا ببینم ریکشنش چیه
.
.
.
اوم اون صدای در عمارته؟؟ حتما دازای اومده -نفس عمیق میکشه- الان وقتشه که بهش بگم
از پله ها رفتم پایین که
ا اون دازایه؟؟؟؟ ا اون که روی پاهاشه کیه؟؟؟؟ چی؟؟؟ بیبی؟؟؟؟ ا الان اون به دازای چی گفت؟؟؟؟ اینجا چه خبره ؟؟؟ همش دروغ بود؟؟؟
حالم خیلی بد شد قلبم تیر میکشید و حس میکردم تنگ شده نمیتونستم درست نفس بکشم انگار یکی گلومو گرفته حس سنگینی عجیبی داشتم که؟؟؟ آروم دستامو زدم به گونم که فهمیدم حتی چشمامم داره کم میاره و گونم تر شده سریع دویدم توی اتاقم و درو قفل کردم اون سمت تخت که به در دید ندارع و بین تخت و پنجرست نشستم و پتو ی سفید روی تخت و بغل کردم اشکام یک لحظه هم بند نمیومد چشمام داشت میسوخت ولی اشکام میومد توی خودم جمع شدم که شروع کردم با صدایی ضعیف زمزمه کردن: همش دروغ بود... احساساتتون مطمئنن یکی نیست...
دیگه حس کردم جونی برام نمونده بدنم درد میکرد و مطمئنم منشأش قلبمه چشمام سوزش شدیدی داشت و سنگین شده بود چشمام رفت روی هم و توی آخرین لحظه صداهای دازای و خیلی نامفهوم شنیدم و بعد خوابم برد
.
.
.
.
.
🙃🙃
- ۴۹
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط