قهوه آتشین
قهوه آتشین°
پارت یک•
فلش بک یک روز قبل^
چویا: اما موری سنسه این کار اشتباهه شما در وضع خوبی نیستید چرا اون؟؟؟؟؟؟
موری: چویا -سرفه- همین که گف...-سرفه شدید تر-
چویا: اهههههه
محکم پاشو به زمین کوبید و بعد از اتاق موری با عصبانیت خارج شد
.
.
.
چرا نمیفهمه؟؟؟ برای خودم که نمیگممم اون داره این وسط جون میده بعد میگه برو بگو اون بیاد خب اون بیاد و دردددد اون این وسط میخواد چه غلطی کنههههه انگار برای من فرقی داره که اون بمیره ولی ولی اخهههه اون رئیسععهه اهههههه -دستشو محکم میکوبنع روی میز -
تاچیهارا با خنده میگه: چی شده چویا باز چیشده؟؟
چویا: نخند تاچیهارا که میام نصفت میکنم هااااا بخدا دو شقهت میکنم رئیس با اون حالش گیر داده اون دراز بیاد ببینتش
تاچیهارا با خنده بیشتر میگه: آهان پس بگو چرا داری آتیش میگیری نارنجک میترسی خاطرات سوکوکو با اومدن دازای یادت بیاد نه؟؟؟
-چویا سرشو میگیره پایین و موهاش جلوی صورتشو میگیره ـ
با صدای کم و پر از غمی میگه: ح..حق دارم تاچیهارا تو نمیفهمی ولی اینکه یکی یک شبه بی دلیل با کلی خاطره بره خیلی درد داره
-برای یک لحظه سکوتی بلند میشه تا اینکه چویا ادامه میده ـ
دازای خیلی برام مهم بود وای من برای اون؟؟ من برای اون اصلا اهمیتی داشتم که رفت ؟؟ بدون هیچ پیامی؟؟ حتی خداحافظی ؟؟
-چویا آروم بغضش شکست و اشکاش بی صدا سرازیر شدن-
تاچیهارا سکوت کرد و بعد مدتی اونو آروم بغل کرد و گفت: حق داری چویا... حق داری
بعد مدتی چویا آروم شد و اشکاشو پاک کرد و آروم زمزمه کرد: وای این دستور رئیسه....
-صداش قوی تر میشه و میگه-ناچیهارا همین الان به سمت اون دراز راه میوفتیم
ناچیهارا: چیییی؟! الان ؟! سر صبح؟! با کیا؟!
چویا: بله الان سر صبح و درضمن فقط من و تو
تاچیهارا: آخه چوی....
چویا: اما آخه اگر اگه و اینا نداریم همین که گفتم
تاچیهارا: آخه چ...
چویا: چقدر تو زبون نفهمی میگم آخه نداریم بعد دوباره میگه آخه بفهم دیگه نفهم
تاچیهارا: روانی ساعت پنج و نیم صبحححح
چویا: عاااا خب زیادی زوده ولی عیبی نداره همین الان
-تاچیهارا میزنع توی سر خودش-
چویا: ها خب چته ؟؟
تاچیهارا: الان میخوای بری پیش دازای تا بهش بگی بیاد و به نظرت اون هم قبول نمیکنه درسته؟
چویا: اوهوم دقیقا
تاچیهارا با صدای بلند: خب اگه دوباره با زور ال٫کل خواب باشه که الان بیدار نمیشههههه
چویا: خب اوم شاید حق با تو باشه خب پس بزن بریم بیرون تا اون کودن بیدار شه
.
.
.
.
.
خببب نظر بدین حتما هااا🙃✨
پارت یک•
فلش بک یک روز قبل^
چویا: اما موری سنسه این کار اشتباهه شما در وضع خوبی نیستید چرا اون؟؟؟؟؟؟
موری: چویا -سرفه- همین که گف...-سرفه شدید تر-
چویا: اهههههه
محکم پاشو به زمین کوبید و بعد از اتاق موری با عصبانیت خارج شد
.
.
.
چرا نمیفهمه؟؟؟ برای خودم که نمیگممم اون داره این وسط جون میده بعد میگه برو بگو اون بیاد خب اون بیاد و دردددد اون این وسط میخواد چه غلطی کنههههه انگار برای من فرقی داره که اون بمیره ولی ولی اخهههه اون رئیسععهه اهههههه -دستشو محکم میکوبنع روی میز -
تاچیهارا با خنده میگه: چی شده چویا باز چیشده؟؟
چویا: نخند تاچیهارا که میام نصفت میکنم هااااا بخدا دو شقهت میکنم رئیس با اون حالش گیر داده اون دراز بیاد ببینتش
تاچیهارا با خنده بیشتر میگه: آهان پس بگو چرا داری آتیش میگیری نارنجک میترسی خاطرات سوکوکو با اومدن دازای یادت بیاد نه؟؟؟
-چویا سرشو میگیره پایین و موهاش جلوی صورتشو میگیره ـ
با صدای کم و پر از غمی میگه: ح..حق دارم تاچیهارا تو نمیفهمی ولی اینکه یکی یک شبه بی دلیل با کلی خاطره بره خیلی درد داره
-برای یک لحظه سکوتی بلند میشه تا اینکه چویا ادامه میده ـ
دازای خیلی برام مهم بود وای من برای اون؟؟ من برای اون اصلا اهمیتی داشتم که رفت ؟؟ بدون هیچ پیامی؟؟ حتی خداحافظی ؟؟
-چویا آروم بغضش شکست و اشکاش بی صدا سرازیر شدن-
تاچیهارا سکوت کرد و بعد مدتی اونو آروم بغل کرد و گفت: حق داری چویا... حق داری
بعد مدتی چویا آروم شد و اشکاشو پاک کرد و آروم زمزمه کرد: وای این دستور رئیسه....
-صداش قوی تر میشه و میگه-ناچیهارا همین الان به سمت اون دراز راه میوفتیم
ناچیهارا: چیییی؟! الان ؟! سر صبح؟! با کیا؟!
چویا: بله الان سر صبح و درضمن فقط من و تو
تاچیهارا: آخه چوی....
چویا: اما آخه اگر اگه و اینا نداریم همین که گفتم
تاچیهارا: آخه چ...
چویا: چقدر تو زبون نفهمی میگم آخه نداریم بعد دوباره میگه آخه بفهم دیگه نفهم
تاچیهارا: روانی ساعت پنج و نیم صبحححح
چویا: عاااا خب زیادی زوده ولی عیبی نداره همین الان
-تاچیهارا میزنع توی سر خودش-
چویا: ها خب چته ؟؟
تاچیهارا: الان میخوای بری پیش دازای تا بهش بگی بیاد و به نظرت اون هم قبول نمیکنه درسته؟
چویا: اوهوم دقیقا
تاچیهارا با صدای بلند: خب اگه دوباره با زور ال٫کل خواب باشه که الان بیدار نمیشههههه
چویا: خب اوم شاید حق با تو باشه خب پس بزن بریم بیرون تا اون کودن بیدار شه
.
.
.
.
.
خببب نظر بدین حتما هااا🙃✨
- ۵۵
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط