قهوه آتشین
قهوه آتشین°
پارت دو°
ویو چویا:
با تاچیهارا رفتیم بیرون و گشتیم تا تایم بگذره و اون احمق بیدار شه و نزدیک یک،یک و نیم ساعت بعد رفتیم سمت خونه دازای
خونه ای پر از خاطره برای من....
از طرفی دوست داشتم برم داخل و بپرم بغل دازای و دازای روی هوا بچرخونتم و محکم بغلش کنم...
از طرفی حتی نمیخوام از بیست متری خونش رد شم تا خاطرات مون یادم نیاد
نفس عمیق کشیدم
روبه تاچیهارا کردم و گفتم: تاچی میشه فقط تو بری؟؟
بهم نگاه کرد از مدل نگاهش میشد فهمید که متوجه شده چرا نمیخوام بیام پس قبول کرد منم از اونجا دور شدم و دو سه کوچه اونور تر وایستادم و منتظر تاچیهارا موندم
.
.
.
.
.
نیم ساعت بعد*
بالاخره بعد نیم ساعت اون تاچیه که داره از سمت خونه دارای میاد؟؟ فکر نکنم تونسته باشه دازای و راضی کنه مشکلی نداره این خیلی طبیعیه
وقتی اومد باهم سمت مافیا برگشتیم و بعد به موری سان گزارش دادم ولی اون ول کن نشد
روبه تاچیهارا گفتم : موری ول کن نیست باید با هر روشی اون احمق و بیاریم رئیس رو ببینه
تاچیهارا: پس فردا هم باید دوباره بریم دنبال اون؟ اصلا مگه اون چی داره که موری آنقدر میخواد اون برگردهههه اههههههه
چویا زیر لب: اون خیلی فوق العادس خیلی عاشقش هس.......{مکث طولانی} بودم
تاچیهارا: نکن این کارو با خودت چویا نکن ولش کن فراموشش کننن
چویا : باشه حق با توئه.......من میرم بیرون
تاچیهارا: کجا میری ؟؟ چرا میری؟؟؟؟
چویا: الان میام
و
.
.
.
.
.
.
ادامه داره..*
پارت دو°
ویو چویا:
با تاچیهارا رفتیم بیرون و گشتیم تا تایم بگذره و اون احمق بیدار شه و نزدیک یک،یک و نیم ساعت بعد رفتیم سمت خونه دازای
خونه ای پر از خاطره برای من....
از طرفی دوست داشتم برم داخل و بپرم بغل دازای و دازای روی هوا بچرخونتم و محکم بغلش کنم...
از طرفی حتی نمیخوام از بیست متری خونش رد شم تا خاطرات مون یادم نیاد
نفس عمیق کشیدم
روبه تاچیهارا کردم و گفتم: تاچی میشه فقط تو بری؟؟
بهم نگاه کرد از مدل نگاهش میشد فهمید که متوجه شده چرا نمیخوام بیام پس قبول کرد منم از اونجا دور شدم و دو سه کوچه اونور تر وایستادم و منتظر تاچیهارا موندم
.
.
.
.
.
نیم ساعت بعد*
بالاخره بعد نیم ساعت اون تاچیه که داره از سمت خونه دارای میاد؟؟ فکر نکنم تونسته باشه دازای و راضی کنه مشکلی نداره این خیلی طبیعیه
وقتی اومد باهم سمت مافیا برگشتیم و بعد به موری سان گزارش دادم ولی اون ول کن نشد
روبه تاچیهارا گفتم : موری ول کن نیست باید با هر روشی اون احمق و بیاریم رئیس رو ببینه
تاچیهارا: پس فردا هم باید دوباره بریم دنبال اون؟ اصلا مگه اون چی داره که موری آنقدر میخواد اون برگردهههه اههههههه
چویا زیر لب: اون خیلی فوق العادس خیلی عاشقش هس.......{مکث طولانی} بودم
تاچیهارا: نکن این کارو با خودت چویا نکن ولش کن فراموشش کننن
چویا : باشه حق با توئه.......من میرم بیرون
تاچیهارا: کجا میری ؟؟ چرا میری؟؟؟؟
چویا: الان میام
و
.
.
.
.
.
.
ادامه داره..*
- ۵.۰k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط