کوک چی میخوای
کوک: چی میخوای
ات پتو رو ول کرد و دوباره دستشو روی شکمش گذاشت .
کوک رفت آب بخوره و کمی توی آشپزخونه زیر نور کم نشسته بود.
ات که خواب کابوس میدید ناگهان پاهاشو به سمت شکمش جمع کرده بود و شکمشو بغل گرفته بود وگریه میکرد
کوک سریع رفت پیش ات و گفت: ات بیدار شو....ات....بیدار شو
کوک دستشو روی صورت ات گذاشت و فهمید ات تب کرده و هزیون میگه
اروم و با ملایمت ات رو نوازش میکرد و میگفت: لطفا...لطفا نترس....من پیشتم....من اینجام
ات گریه میکرد
حدود یه ساعت بود که کوک سعی میکرد به ات رسیدگی میکرد و تبشو کم کنه و ات گریه میکرد و بیدار بود....
ات با گریه: هق.... سرده... سردمه
کوک: ات لطفا اروم باش
خلاصه ات رو پیچید دور یه پتو و بغلش کرد و رفتن سمت بیمارستان
خلاصهههههههه
دکتر: اقای جونگ کوک...خانم ات حامگی سختی رو در پیش داره...باید ازش خوب مراقبت کنید . .
کوک: راستش میخواشتم بدونم پدر بچه کیه؟
دکتر: مگه شما اقای جونگ کوک نیستین.
کوک: چرا هستم
دکتر: پدر بچه شمایید
کوک دلش خوشحال بود و با ظاهری اروم و لبخند گفت ممنونم
دکتر: دوباره تذکر میدم...باشه خیلی استراحت کنه و زیاد نباید کار کنه....کار های سخت و زمان بر هم ممنوع است. غذای سالم باید بخوره و همچنین چیز های مقوی
کوک: باشه.
دکتر: همچنین باید بدنش همیشه گرم بمونه
کوک: ممنونم اقای دکتر.... خیلی ممنونم
خلاصه سه روز گذشت و ات و کوک برگشتن خونه.
ات: فهمیدی بچه از کیه؟
کوک: م..من
اشک ات از چشمش اومد پایین و اروم سرش رو به سمت پنجره چرخوند و گفت: بازم فک میکنی با سانگ بهت خیانت کردم.
کوک: متاسفم ات
ات: بادته سرم داد زدی گفتی بچه ماله کیه...من میدونستم بچه مالیه توعه...چون فقط با تو رابطه داشتم نه با اعضا نه با سانگ نه با شخص دیگه ای
ات پتو رو ول کرد و دوباره دستشو روی شکمش گذاشت .
کوک رفت آب بخوره و کمی توی آشپزخونه زیر نور کم نشسته بود.
ات که خواب کابوس میدید ناگهان پاهاشو به سمت شکمش جمع کرده بود و شکمشو بغل گرفته بود وگریه میکرد
کوک سریع رفت پیش ات و گفت: ات بیدار شو....ات....بیدار شو
کوک دستشو روی صورت ات گذاشت و فهمید ات تب کرده و هزیون میگه
اروم و با ملایمت ات رو نوازش میکرد و میگفت: لطفا...لطفا نترس....من پیشتم....من اینجام
ات گریه میکرد
حدود یه ساعت بود که کوک سعی میکرد به ات رسیدگی میکرد و تبشو کم کنه و ات گریه میکرد و بیدار بود....
ات با گریه: هق.... سرده... سردمه
کوک: ات لطفا اروم باش
خلاصه ات رو پیچید دور یه پتو و بغلش کرد و رفتن سمت بیمارستان
خلاصهههههههه
دکتر: اقای جونگ کوک...خانم ات حامگی سختی رو در پیش داره...باید ازش خوب مراقبت کنید . .
کوک: راستش میخواشتم بدونم پدر بچه کیه؟
دکتر: مگه شما اقای جونگ کوک نیستین.
کوک: چرا هستم
دکتر: پدر بچه شمایید
کوک دلش خوشحال بود و با ظاهری اروم و لبخند گفت ممنونم
دکتر: دوباره تذکر میدم...باشه خیلی استراحت کنه و زیاد نباید کار کنه....کار های سخت و زمان بر هم ممنوع است. غذای سالم باید بخوره و همچنین چیز های مقوی
کوک: باشه.
دکتر: همچنین باید بدنش همیشه گرم بمونه
کوک: ممنونم اقای دکتر.... خیلی ممنونم
خلاصه سه روز گذشت و ات و کوک برگشتن خونه.
ات: فهمیدی بچه از کیه؟
کوک: م..من
اشک ات از چشمش اومد پایین و اروم سرش رو به سمت پنجره چرخوند و گفت: بازم فک میکنی با سانگ بهت خیانت کردم.
کوک: متاسفم ات
ات: بادته سرم داد زدی گفتی بچه ماله کیه...من میدونستم بچه مالیه توعه...چون فقط با تو رابطه داشتم نه با اعضا نه با سانگ نه با شخص دیگه ای
- ۶۳.۳k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط