{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شب سانگ عشقش رو به ات اعتراف کرد و ات شکه شد و ...

یک شب سانگ عشقش رو به ات اعتراف کرد و ات شکه شد و سانگ دستای ات رو گرفت و گفت: ات ببین من...من واقعا دوستت دارم..
ات: سانگ من هنوز به داشتن پارتنر یا ازدواج فکر نمیکنم..
سانگ دستای ات رو آرام رها کرد و گفت: درسته....اصلا چی دارم میگم...بیا بسته ها رو بچینیم.
فردا شد و ات رفت خونه ی کوک
کوک اصلا حالش خوب نبود و سر درد داشت ولی میخواست مشروب بخوره
ات: اقای جونگ کوک...چی شده؟
کوک که سر درد داشت اروم گفت: منو اقای....جونگ کوک صدا نزن....من کوکم.
ات نگاهش رو سمت میز کوک برد و گفت: مستی؟
کوک: من با این چیزا مست نمیشم.
ات: داری چیکار میکنی با خودت
کوک: با من مثل بچه ها رفتار نکن
ات: تو خودت مثل بچه ها رفتار میکنی..
کوک: به چشم تو من چی هستم؟ یه پسر....یه بچه.....یه قریبه؟
ات چیزی نگفت
کوک: میخواهم منو به چشم یه مرد ببینی.....من میتونم یه مرد خوب باشم.....حداقل برای ت...
ات: سر درد داری ؟
کوک فهمید که ات نمیخواد بحث رو ادامه بده پس هیچی نگفت حتی پاسخ سوالشم نداد و چشماشو بست.
ات: میخوای برات قرص بیارم؟
کوک: امروز مرخصی..برو
ات: اقای...
کوک وقتی بلند حرف میزد سرشم زیاد درد میکرد ولی کمی بلند گفت: بروو...
ات بلند شد و کمی تعظیم کرد و رفت .
موقع رفتن ات به نامجون پیام داد
ات: سلام نامجون...اقای جونگ کوک حالش بده...اون منو امروز مرخص کرد ..لطفا برید به دیدنش.
نامجون چند دقیقه بعد نوشت: سلام...باشه
خلاصههههههههههههههههههههههههههه
دیدگاه ها (۳)

نامجون رفت به دیدن کوک و به شوگا هم زنگ ‌زد که باهم برن . خل...

ات: سانگ!!سانگ سریع کنار رفت و گفت: من میرم صبحونه اماده کنم...

سانگ: شما باهم توی رابطه هستین؟ کوک: مااا...ات: نه....کوک یه...

کوک بدون خداحافظی رفت و سوار ماشینش شد و تک تک مسیر ها رو بر...

ات دیگه توان باز نگه داشتن چشماشو نداشت و اون فرد آن افراد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط