{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک میخواست صورت ات سمت خودش نگه داره ولی ات ترسید و فک ک

کوک میخواست صورت ات سمت خودش نگه داره ولی ات ترسید و فک کرد کوک میخواد اون رو بزنه
کوک: فردا میریم بیمارستان....باید بدونیم بچه از کیه.
ات: باشه
شب شد و ات رفت روی کاناپه دراز کشید و میخواد پتو رو روی خودش بکشه که کوک اومد و گفت: من قصد ندارم به بچه آسیب برسه..بیا روی تخت بخواب
ات: نه..منو تو نسبتی نداریم....فقط خدمتکار و صاحب خونه هستیم
کوک: گفتم بیا توی اتاق
ات: نمیخوام
کوک ات رو بغل کرد و برد روی تخت.
خلاصه با هم خوابیدن روی تخت ولی با فاصله ی زیاد .
موقع خواب هم ات ناخواسته دستش روی شکمش بود.
کوک توی فکر بود، به سمت ات برگشت و ات‌رو دید که خیلی اروم خوابیده و اروم گفت: بچه ماله سانگه؟
ات خوابیده بود
کوک چشماش پره اشک شد و اروم گفت: اگه بچه ی اعضا باشه چی یا بچه ی سانگ....
ات توی خواب انگار دنبال کوک میگرده....اروم پتو رو گرفته بود و فکر میکزد انگشت کوکه...
ات : کوکی..
دیدگاه ها (۱۶)

کوک: چی میخوایات پتو رو ول کرد و دوباره دستشو روی شکمش گذاشت...

ات بدون هیچ حرفی رفت اشپزخونه و کمی آب خوزدم و رفتم روی تخت ...

دکتر : نباش دخترم....حال بچه ات خوبه؟ ات: ولی من میترسم...دک...

فردا شد ات لباس نامی رو داد و بعد از کار رفت پیش یکی از دوست...

ات: چرا؟ کوک: فقط بیا توی ماشین حرف بزنیم. رفتم نشستم روی صن...

کوک برای جیمین و شوگا یه پیراهن و شلوار راحت داد و گفت: بپوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط