تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
+پسرم میتونی بری بیرون ، باید با بابات حرف بزنم...
÷چشم مامان جان ، خداحافظ بابا
بعد از رفتن هیونین یونا به من نگاهی انداخت:
+هیچوقت دیگه هیونین رو توی اتاق تاریک یا جایی تنها نزار ، حتی اگر برای تنبیه بود توی اتاق زندانیش نکن ، پسرم به این موضوع به شدت حساسه ، اون تنگی نفس میگیره
_یعنی میخوای بگی...
+اره...مثل خودته...
_ پس مثل خودم دو شخصیتیه...
+اره...بخاطر همین اومده بهت گفته دوست داره ، ازت میخوام مراقبش باشی ، سعی کن باهاش رفتار خوبی داشته باشی هرچند که خودتم به همین بیماری مبتلایی اما بازم ازت میخوام مراقب پسرمون باشی...
روی تخت کنارش نشستم و بوسه ای روی شونه ی لختش گذاشتم و سرمو توی گردنش بردم و دستامو دورش حلقه کردمو محکم به خودم فشردمش
_یه طوری حرف نزن انگار میخوای ترکم کنی...
+من خیلی وقته ترکت کردم...
_نمیتونم...هیچکدوم از شخصیتام بدون تو نمیتونن زندگی کنن ، تورو میخوام...دست خودم نیست...
+نکن هیون...بس کن...دیگه نمی...
_عصبیم نکن یونا ، اونشبم همین کارو کردی که بهت حمله ور شدم بچمون مرد، الان دیگه نکن...
+هیون میزاری هیونین رو ببرم ؟
_نه...
+اما اون به من وابسته اس...
_عادت میکنه ، توام اگه هیونین برات اهمیت داشت پیش من و اون زندگی میکردی
+منظورت چیه ها ؟ من شوهر دارم ،شوهرمم برادر توئه میفهمی؟...
_اینقدر بهونه آوردی که ما خواهر برادر ناتنی هستیم نمیتونیم باهم باشیم آخرشم که رفتی با اون اشغال بی همه چیز ازدواج کردی اونم داداش منه...
+آروم باش پسرمون صداتو میشنوه...
_به درک...بزار بفهمه ، بزار بفهمه دلیل عصبانیم مامان جونشه...بزار بفهمه هرچی قربون صدقه ی مامانش میرم بازم باهام نمیسازه...
+پسرم میتونی بری بیرون ، باید با بابات حرف بزنم...
÷چشم مامان جان ، خداحافظ بابا
بعد از رفتن هیونین یونا به من نگاهی انداخت:
+هیچوقت دیگه هیونین رو توی اتاق تاریک یا جایی تنها نزار ، حتی اگر برای تنبیه بود توی اتاق زندانیش نکن ، پسرم به این موضوع به شدت حساسه ، اون تنگی نفس میگیره
_یعنی میخوای بگی...
+اره...مثل خودته...
_ پس مثل خودم دو شخصیتیه...
+اره...بخاطر همین اومده بهت گفته دوست داره ، ازت میخوام مراقبش باشی ، سعی کن باهاش رفتار خوبی داشته باشی هرچند که خودتم به همین بیماری مبتلایی اما بازم ازت میخوام مراقب پسرمون باشی...
روی تخت کنارش نشستم و بوسه ای روی شونه ی لختش گذاشتم و سرمو توی گردنش بردم و دستامو دورش حلقه کردمو محکم به خودم فشردمش
_یه طوری حرف نزن انگار میخوای ترکم کنی...
+من خیلی وقته ترکت کردم...
_نمیتونم...هیچکدوم از شخصیتام بدون تو نمیتونن زندگی کنن ، تورو میخوام...دست خودم نیست...
+نکن هیون...بس کن...دیگه نمی...
_عصبیم نکن یونا ، اونشبم همین کارو کردی که بهت حمله ور شدم بچمون مرد، الان دیگه نکن...
+هیون میزاری هیونین رو ببرم ؟
_نه...
+اما اون به من وابسته اس...
_عادت میکنه ، توام اگه هیونین برات اهمیت داشت پیش من و اون زندگی میکردی
+منظورت چیه ها ؟ من شوهر دارم ،شوهرمم برادر توئه میفهمی؟...
_اینقدر بهونه آوردی که ما خواهر برادر ناتنی هستیم نمیتونیم باهم باشیم آخرشم که رفتی با اون اشغال بی همه چیز ازدواج کردی اونم داداش منه...
+آروم باش پسرمون صداتو میشنوه...
_به درک...بزار بفهمه ، بزار بفهمه دلیل عصبانیم مامان جونشه...بزار بفهمه هرچی قربون صدقه ی مامانش میرم بازم باهام نمیسازه...
- ۸.۱k
- ۱۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط