رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در مافیا پارت ۳
لیدیا:( وایسااا... مرتیکهههه...) با صدای دادم برگشت بهم نگاه کرد...(میخوای باهام چیکار کنی؟؟)... با داد میگم(اگه مبخوای منو بکشی فقط بکش)... اخمی میکنه اما بعدش پوزخند میزنه.. و میاد سمتم و دستشو زیرچونم میزاره و مجبورم میکنه به چشماش نگاه کنم.. منم با نهایت پر رویی به چشماش خیره میشم... با پوزخندی جواب پوزخندشو میدم و میگم(اگه فکر میکنی نمیتونم نابودت کنم چرا دست و پاهامو بستی؟یکجوری محکم بستی که انگار انقدر ضعیفی که نمیتونی یک دختر با دست و پاهای باز نگه داری...انقدر از نابود شدن میترسی؟)
لیام : من .. من از نابود شدن نمیترسم.. ولی به نظرم همچین آدمایی رو باید محکم نگه داشت چون خیلی سری فرار میکنن..رفتم نزدیکش. .. گفتم بهش تو چی فکر میکنی..فکر میکنی با دو سه تا مدرک میتونی منو به دام بندازی.. سخت در اشتباهی..ببین من آدمای زیادی رو مثل تو گرفتم و از بین بردم طوری که حتی جسدشونم نزد خانوادشون نرسیده...الان دست از پا خطا کنی خودت تو دامی که خودت پهن کردی میفتی...ازش دور شدم و از اتاق رفتم
پارت بعد رو بنویسیم؟
لیدیا:( وایسااا... مرتیکهههه...) با صدای دادم برگشت بهم نگاه کرد...(میخوای باهام چیکار کنی؟؟)... با داد میگم(اگه مبخوای منو بکشی فقط بکش)... اخمی میکنه اما بعدش پوزخند میزنه.. و میاد سمتم و دستشو زیرچونم میزاره و مجبورم میکنه به چشماش نگاه کنم.. منم با نهایت پر رویی به چشماش خیره میشم... با پوزخندی جواب پوزخندشو میدم و میگم(اگه فکر میکنی نمیتونم نابودت کنم چرا دست و پاهامو بستی؟یکجوری محکم بستی که انگار انقدر ضعیفی که نمیتونی یک دختر با دست و پاهای باز نگه داری...انقدر از نابود شدن میترسی؟)
لیام : من .. من از نابود شدن نمیترسم.. ولی به نظرم همچین آدمایی رو باید محکم نگه داشت چون خیلی سری فرار میکنن..رفتم نزدیکش. .. گفتم بهش تو چی فکر میکنی..فکر میکنی با دو سه تا مدرک میتونی منو به دام بندازی.. سخت در اشتباهی..ببین من آدمای زیادی رو مثل تو گرفتم و از بین بردم طوری که حتی جسدشونم نزد خانوادشون نرسیده...الان دست از پا خطا کنی خودت تو دامی که خودت پهن کردی میفتی...ازش دور شدم و از اتاق رفتم
پارت بعد رو بنویسیم؟
- ۴.۱k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط